ماجرای من و سفارشی نویسی

نه نه ، تو خونم نیست. دیگه نمی تونم کار سفارشی انجام بدم. می خوام واسه ی خودم، اونجوری که دوست دارم زندگی کنم. می خوام برم کارایی رو که دوست دارم یاد بگیرم و انجام بدم. مگه آدم چقدر زنده است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی کم. خیلی کم. قبل اینکه آدم بتونه تصمیم بگیره چی کار باید بکنه اجلش خونده است. پس منم کار سفارشی نمی کنم. یه سریال باید می نوشتم. هر قسمت 25 دقیقه ای هشتاد تومن می دادن. ولی نمی تونم. وحشتناک سفارشی یه. منم آب از سرم گذشته. شاید اگه سه سال پیش بود با کمال میل می تونستم انجام بدم ولی الان مغزم برای این کار بهم فرمان نمی ده. تمام صبح رو فکر کردم و می بینم که نمی شه. اصلا سفارشی نویسی یه روحیه ی خاص می خواد ......ولی من دلم می خواد زندگی کنم. به جای همه ی سالهایی که برای خاطر این سفارشی نویسی ها صرف شد و دود و شد و هوا رفت. آخه موضوع اینه که آخرشم پولی که دست آدم می مونه تو دو تا فوت به باد فنا می ره. اصلا دیگه نمی خوام برای کسی و به هر مناسبتی کار کنم. خدا آدم رو آزاد آفریده. مگه من چقدر در مضیقه ام که زیر بار نوشتن چیزایی برم که نه علاقه ای بهشون دارم و نه جذابیتی برام دارن؟! می خوام یه مدتی به خودم استراحت بدم. به ویژه که از اختتامیه جشنواره هم خیلی حالم گرفته شد. تا کی آدم چشمم به دست آقایون باشه که جایزه یا دستمزد خوب و به خاطر کاری که اونها و فقط اونها دوست دارن، بهت بدن. می رم سراغ کارایی که یه عمره دوست دارم و نکردم. نمی خوام برای خودم استرس زایی کنم. باید سه قسمت از این سریال رو تو دو روز می نوشتم. مگه من دستگاه تولید متنم؟ منم آدمم،با رگ و خون و عروق. نه از فولادم . نه ماشین تولیدم. مثل همه ی اونایی که دارن به من دستور می دن منم آدمم . منتها فرقش اینه که اینهمه سال دولا شدم و سواری دادم. هر چی گفتن، گفتم چشم حتما شما بهتر می دونین.... این کارو عوض کنم؟ چشم. این جمله رو حذف کنم؟ چشم. یه متن شعاری بنویسم؟ چشم. نقدم ملایم باشه؟ چشم. کار مذهبی کنم؟ چشم. تو دو روز سه قسمت بنویسم؟ چشم. مرده شور همه ی چشم ها و همه ی چشم گویان عالم رو ببره. فکر می کنم چشم یکی از اولین کلمات ابداعی ماست که آدم رو به زیر بار بردگی می بره. خوب. الان که از پای کامپیوتر بلند شم می رم یه اس ام اس می زنم که من نمی تونم بنویم. اینهمه نویسنده ی درپیت نویس و سفارشی نویس ریخته..... برن یکی دیگه رو انتخاب کنن، چون من خون استقلال طلبی و رهایی از بردگی ام به جوش اومده. کارایی دارم که دوست دارم تا زنده ام اونا رو انجام بدم. می خوام نقاشی یاد بگیرم. تنیس خاکی یاد بگیرم. می خوام رمان بنویسم .چند ساله که می خوام درباره ی یکی از بازیگرای زن ایرانی رمان بنویسم؟! چرا زندگی بهم این فرصتوتا الان نداده؟ مهم نیست. از حالا به بعد.... من که هنوز زنده ام گویا!!!!!!!! می خوام برم شنا. می خوام برم دور ایران رو بگردم. می خوام جاهای دیدنی تهران رو ببینم. می خوام غواصی و اسکی یاد بگیرم. می خوام فیلمنامه کوتاه و بلند بنویسم. می خوام فیلم بسازم. می خوام پایان نامه ام رو تموم کنم. می خوام کارای مهاجرتمون رو شروع کنم. می خوام آشپزی کنم، نه مثل هر روز.... با غذاهای ویژه ای که هیچوقت وقت نداشتم بپزمشون. می خوام فرانسه بخونم. می خوام انگلیسی ام رو کامل کنم. می خوام آلمانی یاد بگیرم. می خوام طبیعت و زیبایی ها رو ببینم. می خوام موسیقی گوش کنم. می خوام موثر باشم، تو زندگی خودم.... تو زندگی امین.... تو زندگی اطرافیانم. می خوام این کسالت و خستگی تموم شه. یه جور دیگه زندگی کنم. به چیزهای جدید و راههای جدید فکر کنم. و این اولین قدمه: من دیگه کار سفارشی انجام نمی دم
افسانه

2 comments:

امین said...

عزیزم سفارش نویسی کار تو نیست. بنابراین هیچ وقت نباید بهش فکر کنی به قول خودت مگر چقدر آدم می خواد زندگی کنه که بعد بخوایم اون هم به سفارش بقیه بگذرونیم. همین

آزاده said...

وقتی می نویسی می خوام می خوام، خوشحال میشم. اولین قدمت یک گام بلند دوی با مانع بود...:)