این روزها

حالات روحی عجیب و غریبی پیدا کردم. به اکثر آدما حسادت می کنم.آدمایی که حداقل نصفی شون از من بدبخت ترن و نصفی شون رو اصلاً نمی شناسم. نمی دونم حسادت اسم درستی یه یا نه ولی هر کس هر کاری انجام می ده فکر می کنم چرا من کاری نکردم و نمی کنم. فکر می کنم عرضه ی کاری رو ندارم. به قول امین خودتخریبگر شدم. البته خودتخریبگر بودم ولی جدیداً وقتی درباره ی ادمایی که هیچ ربطی به من و زندگیم ندارند هم حرف می زنم فکر می کنم چرا اونا موفقند و من نه. احساس می کنم تعریفم از موفقیت دگرگون شده. تعریفم از موفقیت شده کارهایی که دیگران می کنند نه کارهایی که خودم می کنم. بنابراین در بسیار مواقع نمی تونم به خودم اعتماد کنم چون کلمه ی نمی تونم ورد زبونم شده مثل همین حالا. خیلی احساس بدی یه. می خوام برم پیش روانشناس. اصلاً نمی فهمم چرا اینطوری شدم. احساس سرخوردگی بدی دارم. هر روز به یه حالم. یه حال ثابت خوب یا بد ندارم. بی قرارم. مثل اینکه هر لحظه، هر ثانیه باید تو زندگیم یه اتفاق جدید بیفته. نیاز به تغییرات عجیب و غریب تو زندگیم دارم که نمی دونم تا چه حد باید پیش بره تا منو قانع کنه. شاید هم همه ی اینا موقت باشه. شاید هم همه ی اینا متعلق به زمانهای درازی یه که من در اثر اتفاقات مختلف تو زندگیم داغون شدم. راستش گیجم. نمی دونم چی می خوام. همش لیست کارایی رو که باید تو زندگیم انجام بدم تو ذهنم مرور می کنم. همش به خودم می گم از فردا.... از فردا.... از فردا. نمی دونم فردای من کی هست؟ نمی دونم کی شروع می کنم. تنها کاری که می کنم فکر کردنه. افسانه

!!!!!!!!!درد خاص بودن

به هر حال روزها می گذرن. همه چیز می گذره . حالا خوبم. خیلی بهترم و این بهم انرژی و روحیه می ده. با بهتر شدن امین حالم بهتر شده و امیدوارم این روند ادامه پیدا کنه. این روزا دارم فکر می کنم اونقدرا هم ادم غیرطبیعی نیستم. خوب، منم ادمم مثل همه ی اونای دیگه. برچسب خاص بودن فقط ادم رو آزار می ده چون نمی تونی مثل بقیه باشی بنابراین احساس می کنی متفاوتی! واقعیت اینه که چیزی به اسم تفاوت وجود نداره یا لااقل من اینجوی فکر می کنم منم مثل هزاران زن خونه ی معمولی از داشتن یه لباس قشنگ یا پختن یه غذای خوشمزه هیجان زده می شم. منم مثل خیلی از آدما خیلی از چیزای معمولی رو دوست دارم. و اصلا هم متاسف نیستم که معمولی هستم. راستش اصلا نمی فهمم کی تو گوش من و امثال من کرد که ادمای خاص و منحصر به فردی هستیم ؟؟؟؟!!! من فکر می کنم مامان من هم به اندازه ی کافی منحصر به فرد و خاص هست، خواهرم هم همینطور و خیلی از آدمای دیگه. فکر می کنم منحصر به فرد بودن هر فردی به خود اون آدم و روحیات و رفتارها و تفاوتهاش با دیگران بر میگرده. این که مدام خودم رو با دیگران مقایسه کنم و نتیجه بگیرم روشنفکر و خاص و منحصر به فردم یه طرز فکر احمقانه است که فقط آدمو از حضور و ارتباط برقرار کردن با سایر آدما منع می کنه. البته من نمی تونم مثل خیلی از ادما زندگی کنم و به قول خواص گوسفند باشم ولی می تونم گوسفندی باشم که همچنان خاطرات و رفتارهای دوره ی آدم بودنش رو حفظ می کنه و تلاش می کنه تا همزمان گوسفند خوبی باشه و ادم خاصی برای خودش و فقط برای دنیای خودش باشه ولی تاکیدی بر این موضوع هم ندارم.
نمی دونم چه طور باید توضیح داد. می گن در میان جمع است و دل جای دیگر دارد شاید توصیف بدی نباشه. یعنی می خوام عوامانه زندگی کنم اما عوامانه فکر نکنم. منظورم این نیست که طرز زندگی عوامانه رو عمدا انتخاب کرده و به زندگی خودم تحمیل کنم. راستش تا حالاش هم زندگی غیرعوامانه ای نداشتم! منظورم اینه که به خودم فشاری وارد نکنم برای اینکه غیرعوامانه زندگی کنم! حرص دولت و ملت و زندگی و بدبختیهایی رو نخورم که تا حالا خوردم و حاصلش به جز از بین رفتن سلولهای عصبی مغزم چیزی نبوده. هر بار که یاد سلولهای نابودشده ای می افتم که دیگه هیچوقت ساخته نمی شند و برنمی گردند کلی افسوس می خورم که چرا خودم رو اینهمه سال با این سبعیت و بی رحمی شکنجه دادم. مگه کسی از خودم به خودم نزدیکتر هست؟ چرا اینهمه به خودم فشار اوردم تا با بقیه متفاوت باشم....................... نمی دونم شاید در این زمینه کم آوردم! به هر حال اگر هم کم آوردم عرصه رو خالی می کنم و این میدان خالی رو دو دستی به دوستانی تقدیم می کنم که عرصه رو خالی نمی کنند و هنوز دوست دارن با تخریب سلولهای مغزشون همچنان از خواص باشند. در هر حال ما را همین بس که کتابی بخونیم و دو خطی بنویسیم و زبان فرانسه مون رو تقویت کنیم تا بلکه روزی روزگاری از این مملکت متواری شیم.
والسلام، نامه شد تمام.... افسانه