این روزها
حالات روحی عجیب و غریبی پیدا کردم. به اکثر آدما حسادت می کنم.آدمایی که حداقل نصفی شون از من بدبخت ترن و نصفی شون رو اصلاً نمی شناسم. نمی دونم حسادت اسم درستی یه یا نه ولی هر کس هر کاری انجام می ده فکر می کنم چرا من کاری نکردم و نمی کنم. فکر می کنم عرضه ی کاری رو ندارم. به قول امین خودتخریبگر شدم. البته خودتخریبگر بودم ولی جدیداً وقتی درباره ی ادمایی که هیچ ربطی به من و زندگیم ندارند هم حرف می زنم فکر می کنم چرا اونا موفقند و من نه. احساس می کنم تعریفم از موفقیت دگرگون شده. تعریفم از موفقیت شده کارهایی که دیگران می کنند نه کارهایی که خودم می کنم. بنابراین در بسیار مواقع نمی تونم به خودم اعتماد کنم چون کلمه ی نمی تونم ورد زبونم شده مثل همین حالا. خیلی احساس بدی یه. می خوام برم پیش روانشناس. اصلاً نمی فهمم چرا اینطوری شدم. احساس سرخوردگی بدی دارم. هر روز به یه حالم. یه حال ثابت خوب یا بد ندارم. بی قرارم. مثل اینکه هر لحظه، هر ثانیه باید تو زندگیم یه اتفاق جدید بیفته. نیاز به تغییرات عجیب و غریب تو زندگیم دارم که نمی دونم تا چه حد باید پیش بره تا منو قانع کنه. شاید هم همه ی اینا موقت باشه. شاید هم همه ی اینا متعلق به زمانهای درازی یه که من در اثر اتفاقات مختلف تو زندگیم داغون شدم. راستش گیجم. نمی دونم چی می خوام. همش لیست کارایی رو که باید تو زندگیم انجام بدم تو ذهنم مرور می کنم. همش به خودم می گم از فردا.... از فردا.... از فردا. نمی دونم فردای من کی هست؟ نمی دونم کی شروع می کنم. تنها کاری که می کنم فکر کردنه. افسانه