دیالو گهای درون مغزی با صدای بلند

تو روزهای جوش های دردناک و داروهای قوی به سر می برم. صورتم داره می سوزه. چند شبی هست که داروهایی رو که روانپزشک بهم داده شروع به خوردنشون کردم. حالم بد نیست ولی به طور کلی تغییری هم احساس نمی کنم. عادت افتضاحی دارم برای منفی بافی. می دونم که اگه این عادت رو ترک کنم خیلی چیزا حل می شه. بدتر از همه اینه که مدام روی خودم عیب می ذارم. اینم عادت افتضاحی یه. فکر کنم همین الان به ذهنم رسید که هر جمله منفی درباره ی خودم گفتم یا هر نگاه منفی که داشتم رو توی یه دفترچه هر روز بنویسم و بشمارم و سعی کنم تعدادش رو کم کنم. به این می گن خود درمانی! تا حالا ایده های زیادی برای خود درمانی های این شکلی داشتم ولی حتی یکیش رو هم عمل نکردم. اینم همین حالا بی خیال شدم!!! و دیگه این که خیلی خواب می بینم و هر کدوم هم با اون یکی فرق داره. میل به رفتن از ایران تقریباً نمی ذاره زندگی کنم و این خیلی بده. همش تو فکر رفتنم. بلافاصله بعد از اتمام پایان نامه ام نامه هام رو به دانشگاه های مختلف می فرستم. خدا رو چه دیدی شایدم زودتر از اون که فکر کنی بتونم پذیرش بگیرم به هر حال سابقه کاری مثبت هم دارم. کیف کردین؟ بلند بلند دارم فکر مثبت می کنم و تمام مدتی هم که دارم فکر مثبت می کنم فکر منفی یه که هی می گه: چقدر چرت می گی! تو سرم می چرخه. می گید باهاش چیکار کنم؟ بذارم دم کوزه آبشو بخورم؟ راست راستی زده به سرم؟ فقط منتظرم پایان نامه ام تموم شه. دفاع کنم و مدرکمو بگیرم. خدایا یعنی می شه یه روز داستانامو چاپ کنم؟ آره آره آره خره می شه فقط یه کم عرضه می خواد. دارم؟ نمی دونم. آره احمق جون مگه چیت از بقیه کمتره. چرا به خودم فحش می دم؟ چرا؟ چرا ایده آل خودم نیستم؟ چرا؟ حس می کنم زمان داره می گذره و توقف هم نمی کنه البته حسم درست هم هست و دیگه........./ افسانه

یادآوری


ای مرگ بیا که زندگی کشت مرا
اولین بار اینو کی و کجا شنیدم!؟

غمگین نیستم. حالم خیلی هم خوبه. دارم به تماشای آبهای سفید گوش می دم.... فقط این شعر یادمم افتاد. همین
افسانه