<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519</id><updated>2011-10-10T10:52:11.248+03:30</updated><title type='text'>چای و شکلات</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>52</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-9183217369642882658</id><published>2011-04-18T00:28:00.003+04:30</published><updated>2011-04-18T20:04:49.388+04:30</updated><title type='text'>جدایی نادر از سیمین یا جدایی آدمهای یک جامعه ی دست و دهان بسته</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;B Mitra&amp;quot;; mso-ansi-language:FR;mso-bidi-language:FA"&gt;نگاه من به فیلم اصغر فرهادی، شاید به نظر اضافه کردن چیزی خارج از فیلم و سوار کردن مفهومی ناموجود باشه بر فیلمی که درنگاه اول درباره ی بحران برخورد طبقات و خرده فرهنگ ها در تهران امروزه، اما فکر می کنم وقتی فیلمی اینقدر لایه لایه است و هر مخاطبی رو به نحوی درگیر می کنه، می شه لایه هایی درش پیدا کرد که خود آفریننده اصلاً بهش فکر نکرده اما چون تصویر او از جامعه اش و پیچیدگی هاش، تصویر درستیه، پس قطعاً خیلی لایه های پنهانی که در جامعه هستن و دیده نمی شن و فقط گاهی بیرون می زنن، در فیلم هم بازتاب پیدا می کنن بدون این که آفریننده به اونها آگاه باشه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;B Mitra&amp;quot;; mso-ansi-language:FR;mso-bidi-language:FA"&gt;فیلم رو دو بار با فاصله ی یک ماه دیدم، و هر دوبار اولین ضربه رو وقتی خوردم که قاضی از سیمین می پرسه : کدوم شرایط خانم؟ مگه اینجا چشه؟ و سیمین زبونش بند میاد. این سؤال درست همون سؤالیه که وقتی یه مقام رسمی یا طرفدار حکومت از ما می پرسه، همه مون زبونمون بند میاد. نه از ترس، نه از این که نمی دونیم این چیه که ما رو اذیت می کنه و نه از این که بلد نیستیم حرفمون رو بزنیم، بلکه درست به این دلیل که انگار این حرفها اونقدر گفته شدن که دیگه اصلاً شنیده نمی شن. وقتی پای یه همچین سؤالی پیش می آد انگار جامعه ی ما ناگهان دو جبهه می شه که هر دو از فهموندن حرفشون به هم ناتوانند و طبعاً اون جبهه ای که ضعیف تره مجبوره حرفش رو بخوره و سکوت کنه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;B Mitra&amp;quot;; mso-ansi-language:FR;mso-bidi-language:FA"&gt;چرا ما اکثراً آدمهای تنهایی هستیم و نمی تونیم حرف همدیگرو بفهمیم؟ چرا زبان گفت و گو در جامعه ی ایران، نزاع و درگیری و گاه جنگه؟ اما این تنهایی و سکوت فقط در مقابل جبهه ی قویتر یا مقامات رسمی نیست، ما در مقابل همدیگه، در مقابل نزدیکانمون هم ساکتیم و تنها. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family: &amp;quot;B Mitra&amp;quot;;mso-ascii-font-family:Calibri;mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:Calibri;mso-fareast-theme-font:minor-latin;mso-hansi-font-family: Calibri;mso-hansi-theme-font:minor-latin;mso-ansi-language:FR;mso-fareast-language: EN-US;mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;برای من فیلم اصغر فرهادی، فیلم دیالوگ های بی جوابه. کاش می شمردم و ثبت می کردم که چندبار شخصیت های فیلم از همدیگه سؤال کردن و طرف مقابل به جای جواب سکوت کرد. جامعه ای با آدمهای بی جواب، با آدمهای ساکت، وقتی نمی تونی حرفتو بفهمونی یا وقتی خودت در درون خودت اینقدر پر از تناقض و بلاتکلیفی هستی دیگه چه جوابی داری؟ تصویر غم انگیزیه از جامعه ای که آدمهاش از بیان خودشون ناتوانن، یا می ترسن چیزی رو بگن که قدرت دفاع کردن ازش رو نداشته باشن، یا صداشون پایینه و شنیده نمی شه، یا از عواقب حرفشون می ترسن، یا خودشون اونقدر پر از تناقض و سردرگمی هستن که نمی تونن اون همه تناقض رو بیان کنن و یا ترس به هر دلیلی، اصلاً ترس از منابع و چیزهای ناشناخته جوری همه شون رو محتاط کرده که در هر شرایطی ترجیح می دن حرفشون رو که تا دم دهان اومده و می خواد بپره بیرون قورت بدن و همه ی این ترس و سردرگمی رو بریزن توی نگاهشون. این ترس کوچیک و بزرگ هم نمی شناسه، از یه دانش آموز 11 ساله تا یه پیرمرد آلزایمری که به نظرم تصویر ناامید کننده ای از آینده ی این جامعه ی ترس خورده است. شاید این ترس بیش از اون که ریشه ی سیاسی داشته باشه، ریشه ی تاریخی و فرهنگی داشته باشه. نمی دونم می شه همین جوری ادامه داد و به بحث های تکراری و دستمالی شده درباره ی ریشه های استبداد و .. رسید. اما جدایی نادر از سیمین برای من فیلمیه درباره ی آدمهای تنها و ناتوان از بیان خودشون، نادر با همه ی کله شقی و سرتقی، در بیان خودش ناتوانه، سیمین با همه ی تلاش و یکدندگی در تصمیمش ناتوانه، حجت ناتوانه و وقتی می خواد خودش رو بیان کنه خودش رو می زنه، راضیه ناتوانه و همه ی ترس ها و تحقیرها رو در خودش پنهان می کنه و ترمه هم از همه ناتوان تر نمی تونه بفهمه که چرا زندگی اینقدر پر از تناقض و سردرگمی و دروغه و من تماشاگر هم ناتوانم از بیان خودم، وقتی تصویر خودم رو به عنوان عضوی از این جامعه ی پر تناقض و ساکت می بینم و نمی فهمم که چرا، چرا ما تو این کلاف درهم و برهم پیچیدم و گاهی حتی از پیدا کردن یه نقطه ی ثابت و اطمینان بخش ناتوانیم. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امین&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-9183217369642882658?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/9183217369642882658/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=9183217369642882658&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/9183217369642882658'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/9183217369642882658'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='جدایی نادر از سیمین یا جدایی آدمهای یک جامعه ی دست و دهان بسته'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-931559712250606240</id><published>2011-01-10T14:22:00.002+03:30</published><updated>2011-01-10T14:26:53.542+03:30</updated><title type='text'>یک خواب</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 18px;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;B Mitra&amp;quot;; mso-ansi-language:FR;mso-bidi-language:FA"&gt;خواب می بینم سوار یه ماشین هستم، شاید با چند نفر دیگه، مثلاً یه تاکسی یا چیزی شبیه به این که ما رو به جایی می رسونه. توی تهران هستیم. داریم به سمت جنوب شهر میایم. راننده از جایی می پیچه به سمت شرق تهران و می خواد از بزرگراه بره. این جا تهرانه ولی زیاد شبیه تهران نیست. نه ترافیک هست نه ساختمون های زیاد و درهم. از جایی می پیچه تو یه جاده ی فرعی که شبیه یه جاده ی شهری نیست. یه جاده ی کوهستانی که کم کم پیچ در پیچ می شه و دور و برش کوه و سرسبزی پیدا می شه. راننده خیلی تند می ره و من همه اش می ترسم. سر پیچ ها خیلی بد می ره. همین طور که جلو می ریم جاده خلوت تر و بیشتر شبیه یه جاده ی متروک می شه. بعضی جاهاش خاکیه. راننده مثل بازی های کامپیوتری هی می ره تو خاکی و نزدیکه چپ کنه. جاده سخت تر، پیچ در پیچ تر، متروک تر و خاکی تر می شه. کاملاً از شهر خارج شدیم و دور و بر تا چشم کار می کنه همه اش کوه و جنگله. از یه پیچ تند رد می شیم و جاده کاملاً خاکی می شه و بعد یه دفعه من پیاده هستم و هیچ ماشینی نیست. جاده تبدیل به یه جاده ی کوهستانی مال رو شده که من مثل کوهنورد دارم ازش بالا می رم. خاک زیر پام سسته و همه اش می ریزه. سنگ زیادی هم نیست که پاهام رو بهش گیر بدم و بالا برم. کمی بالاتر که می رم یه دفعه می بینم جاده ای که ازش اومده بودم دیگه نیست زیر پام تا دوردست یه دریای بزرگ و بی پایانه که ته اش معلوم نیست. پیش خودم فکر می کنم پس تهران کجا رفت؟ این دریا یا دریاچه کجا بود که ما تا حالا ندیده بودیم ؟ همین طور که بالاتر می رم و لیز می خورم انگار چند نفر دیگه هم باهام هستن. معصومه، افسانه، آمنه و ... مثل این که با یه عده ای اومده باشیم یه جایی خارج شهر برای تفریح. اما جای خطرناکیه و همه نگران هستن که بیفتن. دره ی زیر پامون خیلی عمیقه. کمی بعد جاده ی کوهستانی خیلی سخت و باریک می شه و من می ترسم که برم. خاک زیر پامون هم خیلی سسته و هی می ریزه. یه دفعه جلوی پامون یه دره با دیواره ی کاملاً عمودی هست که عرض اش خیلی کمه، در حدی که می شه در بعضی جاها از روش پرید. پشت دیواره ی جلویی دره دریا یا دریاچه شروع می شه. همون دریای بی پایان. کمی جلوتر توی دریا یا دریاچه یه جزیره هست. همه می گن این جا خیلی آبش خوبه. آمنه یه دفعه نمی دونم از کجا با سر و صدا می پره توی آب، زیرآبی می ره و کمی بعد سرش رو میاره بالا!!! یه دفعه می بینم تو اون جزیره یه مشت حیوون وحشی ظاهر می شن : ببر، شیر و حیوون هایی که من درست نمی بینم و نمی شناسم. یکی می گه این جا منظقه ی حفاظت شده است. می گه این جا یه جای بکرِ طبیعی بوده که پای هیچ بشری بهش نرسیده اما یه نفر (شاید خارجی) کشفش کرده و بعد تبدیل شده به جای تفریحی. حیوون های بزرگتر، شیر و ببرها دنبال حیوون های کوچیک تر هستن که شکارشون کنن. چند تا شیر می ریزن روی چند تا بز وحشی یا یه حیوونی شبیه اون (البته کوچیک تر) که دارن زیر دست و پای شیرها وول می خوردن. شیرها اونها رو از گردن می گیرن که بخورنشون. اون حیوون ها که گردنشون لای دندون های شیرها گیر کرده به جای ناله های حیوانی با صدای انسانی داد می زنن: «آآآآآ ی ی ی ی ی ی، نکن!!!» و شیرها یه جا و درسته اونا رو قورت می دن. آب دریاچه خیلی تمییز و سبزه و تا کَف اش معلومه. یکی می گه عمقش زیاد نیست. به دور دست نگاه می کنم هنوز یه دریای سبز و بی پایانه و یه کمی به دل آدم هراس می اندازه. یه دفعه می بینم یه ماشین (فکر کنم یه پرادو دو در)! با سرعت وارد جزیره می شه، یه لوله تفنگ از پنجره اش بیرونه. یکی می گه دارن می رن شکار. عصبانی می شم. می رم به جایی همون نزدیکی که انگار ورودی منطقه ی حفاظت شده است. یه دفعه خودم رو توی یه سالن بزرگ با کاشی های آبی تیره و سفید کدر می بینم که کف اش پوشیده از آبه. انگار همون آب دریا یا دریاچه است که به این جا رسیده. توی یه سالن دیگه سرک می کشم که انگار ورودی اصلی منطقه ی حفاظت شده است. یه ماشین (یه پیکان داغون) منتظره. یه زن راننده اشه. منتظره که بچه اش رو بیارن تا زود برسونتش بیمارستان. فضای سالن تاریک نمناک و ترسناکه، سرک می کشم تا دریا و جزیره و حیوون های وحشی رو ببینم. یکی می گه این جا یه پل هست که می شه از روش رد شد و به جزیره رفت. کمی جلو می رم. کفش پام نیست و فقط جوراب پامه، از این که پام خیس بشه می ترسم و جلوتر نمی رم. برمی گردم. اتاقک هایی خیس و نمناک با دیوارهایی با کاشی آبی تیره و سفید کدر هست. انگار مرده شوی خونه... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;B Mitra&amp;quot;; mso-ansi-language:FR;mso-bidi-language:FA"&gt;و از خواب بیدار شدم. &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;B Mitra&amp;quot;; mso-ansi-language:FR;mso-bidi-language:FA"&gt;امین&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-931559712250606240?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/931559712250606240/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=931559712250606240&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/931559712250606240'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/931559712250606240'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='یک خواب'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-712774047658468640</id><published>2010-10-10T00:54:00.004+03:30</published><updated>2010-10-10T01:00:46.302+03:30</updated><title type='text'>تئاتر با طعم زیرزمین</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 19px; line-height: 21px;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'B Mitra'; font-size: 19px; line-height: 21px; "&gt;چه موقعیت های عجیب و با معنی که در زندگی آدم پیش نمی آد. داشتم به دو تا پست قبلی نگاه می کردم، اولی در مورد ناامید شدنم از تئاتر و این آخری در مورد نابود شدن یا اصلاً نبودن امکان گفت و گو در جامعه ما. و حالا این اتفاق:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;B Mitra&amp;quot;; mso-ansi-language:FR;mso-bidi-language:FA"&gt;مدتی بود منتظر شروع اجرای نمایش جدید محمد یعقوبی بودم. یعقوبی اون جوری تئاتر کار می کنه که من دوست دارم و فکر می کنم درست تره. یعنی وقتی یه نمایش از یعقوبی رو می بینی، هر چند ضعیف (در قیاس با نمایش های قبلی اش) باز هم وقتی نمایش تموم می شه اصلاً پیش نمی آد که مثل خیلی از نمایش های این سال ها به طرز احمقانه ای از خودت بپرسی: «خوب که چی؟» و احساس نمی کنی به شعورت توهین شده. به دوستم که دستیار یعقوبیه زنگ زدم تا بپرسم که بالاخره اجرای عمومی شروع شد یا نه که گفت نه و احتمالاً هم هیچ وقت قرار نیست اجرای عمومی شروع بشه چون این کار اساساً با هر چقدر سانسور اصلاً قابل اجرا نیست اما... چند شبی که سالن تمرین در اختیار گروهه دوستان و هنرمندان می آن و تمرین نمایش رو می بینن و ما هم می تونیم بریم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;B Mitra&amp;quot;; mso-ansi-language:FR;mso-bidi-language:FA"&gt;به همراه افسانه و یک رفیق شفیق به دیدن این تمرین شتافتیم. فرض کنید نمایشی بدون لباس، بدون دکور و بدون نور، یعنی حتی نمی شد بهش گفت یک اجرای ژنرال. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;B Mitra&amp;quot;; mso-ansi-language:FR;mso-bidi-language:FA"&gt;زیرزمین تئاتر شهر توی یکی از پلاتوها، اجرایی مخفیانه و یواشکی. نمایش چند تا از مهمترین ابزار تأثیرگذاری روی تماشاگر رو نداشت: نور، لباس و دکور. اما وقتی نمایش تموم شد، هیچ کس توی حال خودش نبود چند نفری بیرون رفتن و سیگاری آتش زدن، چند نفری هم اشک توی چشماشون جمع شده بود و چند نفری هم مثل من بغض گلوشون رو فشار می داد. به افسانه گفتم بعد از سال ها که در عالم تئاتر بودم تازه فهمیدم ارسطو چی گفته بود وقتی می گفت وظیفه ی درام ایجاد کارتارسیس در تماشاگره. و کارتارسیس اون چیزیه که هزار جور ترجمه و تعریف شده و هر کسی یه چیزی می گه اما هنوز یه تعریف واحد و جامع و مانع نداره چون هیچ کس نمی تونه دقیقاً اون احساس رو توصیف کنه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;B Mitra&amp;quot;; mso-ansi-language:FR;mso-bidi-language:FA"&gt;این احساس رو البته کمی رقیق تر سال ها پیش بعد از دیدن نمایش بازی استریندبرگ سمندریان تجربه کرده بودم اما این بار.... با یه نمایش ایرانی و اون هم درباره ی نزدیک ترین و ملموس ترین شرایطی که توش زندگی کردم. مثل کشیدن شدن یک رشته پنهانی که سرش به جاهایی مخفی و دردناک از وجود آدم وصله، مثل تکون شدید و پر لرزه ای که کل بدن آدم رو فرا می گیره وقتی چیزی روی پرده ی گوش خراشی زودگذر اما عمیق می کشه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;B Mitra&amp;quot;; mso-ansi-language:FR;mso-bidi-language:FA"&gt;اما احساس متناقض و آزاردهنده ای که نمایش در آدم بیدار می کرد درست همون چیزیه ی در پست آخری درباره اش نوشتم: امکان گفت و گو و تفاهم بین قطب های متضاد جامعه ی ایران. وقتی نمایش تموم می شه همه همون قدر برای سرنوشت غم انگیز شخصیت مظلوم نمایش، که مهدی پاکدل بازی می کرد، ناراحت هستن که برای سرنوشت اون بازجو، با بازی فوق العاده ی علی سرابی، و موقعیتی که توش گرفتار شده. وقتی در آخر نمایش بازجو از بازجوی جدید خودش خواهش می کنه که چشم بند رو برداره و بذاره که با هم حرف بزنن، درست توی این لحظه، ما هم مثل خود اون بازجو که تمام اعتقادات و ایمانش داره فرو می ریزه، ما هم شروع به لرزیدن و فرو ریختم می کنیم. در واقع قهرمان این موقعیت تراژیک بیش از اون که شخصیت مهدی پاکدل باشه که آخر نمایش خودکشی می کنه، این بازجوی بدبخته که در اوج نمایش همه چیزش فرومی ریزه. و من چقدر از این آدمها در این مدت دیدم، آدمهایی با اعتقادات خالص و ناب و ایمان به کار و راهشون که در کسری از ثانیه تمام زندگی و اعتقاداتشون روی سرشون آوار شده. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;B Mitra&amp;quot;; mso-ansi-language:FR;mso-bidi-language:FA"&gt;درسته که من هنوز حتی ذره ای این اعتقادات و آدم ها رو درک نمی کنم و اصلاً نمی تونم باهاشون یه زبون مشترک پیدا کنم و حرف بزنم، اما واقعاً یعقوبی آدم رو در یک موقعیت دراماتیک کاملاً برابر قرار می ده که اصلاً نمی شه انتخاب کرد باید به کدوم طرف حق بدی حتی با این که تو خودت هم قاطی بازی هستی. من هیچ جوری نمی تونم به اون بازجو حق بدم اما... اما اون هم حق داره. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;B Mitra&amp;quot;; mso-ansi-language:FR;mso-bidi-language:FA"&gt;موقعیتی که این جامعه ی تیکه و پاره ی ما در اوم گرفتار شده و این گره کور به این راحتی قابل باز کردن و حل شدن نیست اما یعقوبی درست در زمانی که ما خودمون رو مظلوم احساس می کنیم و دائماً برای خودمون و زندگیمون و نسلمون مرثیه های سوزناک (که خود من به خیلی هاشون اعتقاد دارم و فکر می کنم درست هستند) می سراییم، درست توی همین لحظه همون خراش زودگذر و عمیق رو روی پرده ی گوش ما می کشه. آیا امکان گفت و گو هست؟ آیا اصلاً گفت و گو توی چنین شرایطی معنی داره؟ اصلاً پدران و مادران ما وقتی سال 57 می خواستن انقلاب کنن به این سؤال ها فکر می کردن؟ اصلاً به ذهنشون می رسید؟ شاید به قول یکی از دوستان گفت و گو تنها یه راه داره و اون هنره. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;B Mitra&amp;quot;; mso-ansi-language:FR;mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&amp;quot;B Mitra&amp;quot;; mso-ansi-language:FR;mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-712774047658468640?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/712774047658468640/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=712774047658468640&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/712774047658468640'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/712774047658468640'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='تئاتر با طعم زیرزمین'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-8252420923870666895</id><published>2010-09-08T23:06:00.002+04:30</published><updated>2010-09-11T15:34:52.312+04:30</updated><title type='text'>ما هميشه در حال جنگيدن با هم هستيم</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="  line-height: 21px; "&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;مدتی پیش کتاب محمد قائد رو تموم کردم : «ظلم، جهل، و برزخیان زمین، نجوا و فریادها در برخورد فرهنگ ها». کتاب ها و نوشته های محمد قائد رو گاه گاهی دنبال کردم و می کنم و به بقیه هم توصیه می کنم که دنبال کنند. وقتی همه درباره ی یک موضوع روز یا یک موضوع عمومی، یک نظر نسبتاً واحد و عمومی دارند، محمد قائد ناگهان تکه های پازل اون واقعیت یا موضوع رو به هم می ریزه، تکه های جدیدی اضافه می کنه و پازل رو از اول و به یک شکل می چینه طوری که یک تصویر جدید و متفاوت به دست می آد و خواننده به خودش می گه اِ، این تصویر دیگه از کجا دراومد؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin-top:0in;margin-right:4.7pt;margin-bottom:0in; margin-left:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify;direction:rtl; unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;نمونه ی خیلی خوب این روش، مقاله ایه که بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال 84 روی سایتش گذاشت به نام «&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"  style="color:black;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;گلدان آهنى و نخل پلاستيك: رؤياى تحقق&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"  style="color:black;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;‌&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang="AR-SA"  style="color:black;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;‏&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"  style="color:black;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;ناپذير روشنفكران» که &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;حتماً باید خوند. نگاه قائد در این مقاله خیلی کمک می کنه که بفهمیم چه اتفاقی افتاده و داره می افته. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin-top:0in;margin-right:4.7pt;margin-bottom:0in; margin-left:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify;direction:rtl; unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;چند وقت پیش خیلی اتفاقی کتاب «ظلم، جهل و برزخیان زمین» رو دیدم و با این که به نظرم ده هزار تومن قیمت زیادی برای یک کتاب 390 صفحه ایه، ولی کتاب رو خریدم و خوندم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin-top:0in;margin-right:4.7pt;margin-bottom:0in; margin-left:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify;direction:rtl; unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;اولین ویژگی قائد اینه که زبان و نوع روایتش خیلی دراماتیک و پر جنب و جوشه. یک روایت خوش ریتم که آدم رو با خودش می بره. رشته ای که بخش های مختلف کتاب رو به هم وصل کرده بحث درباره ی خرده فرهنگ ها در دنیای معاصره و از این طریق هم بحث و جدلی درباره ی قضیه ی گفت و گوی تمدن ها که یک زمانی خیلی رو بورس بود. (تلخی و شاید هم خاصیت کمیک-ترسناک این روزها اینه که ما امروز باید حتی برای بحث های خنک روشنفکرانه ای که یه زمانی بین طبقه ی کتاب و روزنامه خوان باب بود، دلتنگی کنیم! آه یادش به خیر یه زمانی درباره ی گفت و گو تمدن ها و فرهنگ ها با هم بحث و جدل می کردیم!!! درباره ی این که باید دموکراسی رو یاد بگیریم و یاد بگیریم با مخالف خودمون صبور باشیم و گفت و گو کنیم!!! این بحث ها حالا به نظر چیزی شبیه خوش خیالی یا شوخی می آد). &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin-top:0in;margin-right:4.7pt;margin-bottom:0in; margin-left:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify;direction:rtl; unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;براین اساس توی فصل های مختلف کتاب موضوعات به ظاهر بی ربطی رو پیش می کشه و به شیوه خودش تکه های پازل رو به هم می ریزه و تصویری جدید درست می کنه. از موضوع بنیاد گرایی اسلامی و اسلام ستیزی در غرب تا جنگ های ایران و روس در قرن نوزدهم تا مسئله ی شرق شناسی و ادوارد سعید تا روشنفکری دینی در ایران و شریعتی و سروش تا داستان تلخ و هزاربار شنیده ی کودتای 28 مرداد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin-top:0in;margin-right:4.7pt;margin-bottom:0in; margin-left:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify;direction:rtl; unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;شیره و ته مایه ی همه ی این بحث ها و موضوعات هم این که گفت و گو بین تمدن ها و فرهنگ ها یه ژست و بحث کلی و خوشبینانه است که در عمل نه امکان تحقق داره و نه اصلاً تا حالا اتفاق افتاده چون این فرهنگ ها و تمدن هایی که قراره با هم گفت و گو کنند اصلاً به شکل یه موجود منسجم وجود خارجی ندارند. ممکنه که در یک سرزمین یا حوزه ی فرهنگی یک خرده فرهنگ مسلط وجود داشته باشه که بقیه ی خرده فرهنگ ها رو برای مدتی به اطاعت و تسلیم واداشته باشه اما در خیلی جاها از جمله ایران حتی این خرده فرهنگ مسلط هم وجود نداره و تاریخ اون کشورها تاریخ برخورد و جنگ و تلاش برای بقا بین این خرده فرهنگ هاست. به این جمله ی کلیدی کتاب دقت کنید: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin-top:0in;margin-right:4.7pt;margin-bottom:0in; margin-left:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify;direction:rtl; unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;«خرده فرهنگ های سرزمینی که امروزه ایران نام دارد همواره شکست از مهاجم خارجی را به سازش در میان خود ترجیح داده اند. اولی مرثیه ای است عظیم، دومی حقارتی است غیرقابل تصور».   &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin-top:0in;margin-right:4.7pt;margin-bottom:0in; margin-left:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify;direction:rtl; unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;وقتی نویسنده با این نگاه به سراغ موضوعات حساسی مثل روشنفکران دینی در ایران و داستان کودتای 28 مرداد می ره، می تونه تمام پیش فرض ها و تکه های پازل تصویری رو که در ذهن اغلب ما شکل گرفته به هم بریزه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin-top:0in;margin-right:4.7pt;margin-bottom:0in; margin-left:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify;direction:rtl; unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;نمی خوام این جا یادداشت توضیحی یا انتقادی درباره ی کتاب بنویسم، چون بهتره هر کس خودش کتاب رو بخونه. من بیشتر این جا می خوام درباره ی تأثیر نگاه قائد روی خودم و برداشت خودم حرف بزنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin-top:0in;margin-right:4.7pt;margin-bottom:0in; margin-left:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify;direction:rtl; unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;وقتی آدم در درون یک اتفاق تاریخی زندگی می کنه، شاید خیلی سخت باشه که بتونی خودتو بیرون بکشی و به عنوان یه ناظر از بیرون به اون وضعیت تاریخی نگاه کنی. خیلی از ماها که توی یک سال گذشته درگیر یکی از سخت ترین شرایط در تاریخ معاصر ایران بودیم، وقتی می خواهیم خودمون رو، موقعیت مون رو و اتفاقاتی که برای ما و برای نسل مون افتاده تحلیل کنیم، دچار هیجان زدگی، ناامیدی، مقایسه های تاریخی غلط و از همه بدتر همون چیزی می شیم که قائد بهش می گه مرثیه ی عظیم. درسته که ممکنه احساس ما این باشه که داریم یکی از تراژیک ترین لحظه های تاریخی رو می گذرونیم، اما فکر کنم اکثر ما هنوز گیج و منگیم و وقتی دور هم جمع می شیم و درباره ی خودمون و درباره ی اون چه در این مدت زندگی کردیم و گذروندیم حرف می زنیم، هنوز این گیجی و گنگی معلومه. هنوز نمی دونیم چی شد که این طوری شد؟ و آخرش بعد از کلی بحث و جدل این سؤال سرجاشه که آخه بابا! چرا؟ چرا؟ برای چی؟ به چه گناهی؟ به چه منطقی؟ برچه اساسی؟ چرا این قدر آدم های یک جامعه ی واحد، یک ملت واحد برای همدیگه غیرقابل درک هستند؟ چرا ما تبدیل شدیم به جامعه ای که هیچ کدوممون ذره ای زبون و منطق همدیگه رو نمی فهمیم؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin-top:0in;margin-right:4.7pt;margin-bottom:0in; margin-left:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify;direction:rtl; unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;خود من یه زمانی فکر می کردم، و البته خیلی پر حوصله بودم و با آدم ها بحث و جدل هم می کردم، که باید به حرف بقیه گوش داد باهاشون گفتمان (!) کرد و البته همون موقع هم، مثل همه ی بحث و جدل کنندگان، فکر می کردم این گفتمان حتماً باید به راضی و قانع شدن طرف منجر بشه، چون مثل همه ی بحث و جدل کنندگان فکر می کردم که حتماً راست می گم. حتی امروز همه ی ما خیلی کم پیش می آد که در یک بحث و جدل قانع بشیم، بیشتر می خوایم قانع کنیم. به هر حال می خواستم بگم امروز بعد از این همه بلا و اتفاق که بر سرمون اومده، مثل خیلی ها تبدیل شدم به موجود بی حوصله و عصبانی و جهنده (!) که حتی کوچکترین تحملی و صبری برای شنیدن صدای یک مخالف ندارم. به نظرم کسانی که در جبهه ی مخالف هستند، اصلاً قابل دیدن نیستند. حتی همین الان که دارم اینها رو می نویسم در کمال پرخاشگری فکری هستم و عمیقاً معتقدم که کسانی که در این شرایط نمی تونن موضع حق و درست رو درک کنند، اصلاً قابل دیدن نیستن چه برسه به این که باهاشون گفت و گو کنم. ما در موضع مظلومیت هستیم و مثل همه ی کسانی که در طول تاریخ در موضع مظلومیت بودند، اصلاً احتیاجی نمی بینیم که خودمون رو توجیه کنیم، مثل روز واضحه که ما در موضع حق هستیم. ممکنه لحن این جمله ها انتقادی به نظر بیاد، ولی من در حال حاضر این ها رو با اعتقاد کامل می گم و نه به قصد خود انتقادی یا مزخرفاتی از این دست. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin-top:0in;margin-right:4.7pt;margin-bottom:0in; margin-left:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify;direction:rtl; unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;شاید این احساسی از گرفتار شدن در یک جبر تاریخی به آدم بده. ما همه در یک شرایط دو قطبی قرار گرفتیم، که حق بی طرف بودن نداریم. و این طنز تلخیه که ما، نسلی که کودکی مون رو در شرایط انقلابی گذروندیم و پدر و مادرمون دلشون می خواست ما رو با یک تربیت انقلابی ناب بزرگ کنند (من عکسی دارم مربوط به شش ماهگی ام، مادرم عکس رو برای بابام که در جبهه بوده فرستاده و پشت عکس از قول من چیزی نوشته به این مضمون که من می خوام بزرگ بشم و مثل بابام که داره در جبهه ها می جنگه سرباز امام زمان بشم و برای امام بجنگم تا عدالت (و نه آزادی) در دنیا برقرار بشه)، نسلی که جوونی مون رو در یک شرایط کاملاً متفاوت در دوران اصلاحات شروع کردیم و ایده آل مون این بود که یاد بگیریم، هم انقلابی باشیم و هم دموکرات، با تحمل زیاد و جونمون رو برای مخالف مون بدیم، ما نسلی که بعد از هشت سال دوران اصلاحات ناگهان مثل بهت زده ها یه روز صبح پا شدیم و دیدیم که همه چیز خواب بود و خیال بود و گویی که اصلاً توهمی بود و دود شد و واقعیت روی سرمون آوار شد، ما نسلی که چهار سال بعد باز با خاطره ی دور دوران اصلاحات فکر کردیم که نه، خیال و توهم نبود و واقعیت اون قدرها هم مهیب و سنگین نیست و می شه عوضش کرد، می شه دوباره به گفت و گو و تحمل و تکثر فکر کرد، بله، این از شوخی های تلخ تاریخ با نسل ماست که ما امروز حتی تحمل شنیدن کوچکترین صدایی از اردوگاه مقابل نداریم، و جنگ ما باز هم تبدیل شده به همون جنگ خیر و شر. به قول شاملو: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin-top:0in;margin-right:4.7pt;margin-bottom:0in; margin-left:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify;direction:rtl; unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;« همیشه همان/ اندوه همان/ غم همان و غم واژه همان....» &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;از کتاب دور شدم. اما می تونم از همین جا به بخش آخر کتاب درباره ی کودتای 28 مرداد اشاره کنم. یه ایده ی خیلی تلخ توی این کتاب هست که به نظرم واقعیت داره. اون هم این که ما همیشه درباره ی 28 مرداد این حسرت رو داریم که اگر، اون روز حزب توده دخالت کرده بود و نمی گذاشت دولت مصدق سقوط کنه، اگر بعد از کودتای اول در روز 25 مرداد که شکست خورد، اون مأمور سازمان سیا هم کارش رو رها کرده و به کشورش برگشته بود و بر انجام کودتا پافشاری نکرده بود، اگر مصدق هشدارها رو جدی گرفته بود، اگر.... اگر.... اگر.... اون موقع کودتا اتفاق نیفتاده بود و امروز سرنوشت ما کلاً فرق داشت و شاید بعد از اون اصلاً انقلابی اتفاق نمی افتاد و ....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;اما نویسنده بعد از یه مقدمه ی طولانی و با شاهد گرفتن از اتفاقات و حوادثی که در تاریخ کمتر به اون ها اشاره شده می گه که متأسفانه باید گفت هیچ کدوم از این اگرها چیزی بیش از خود فریبی نیست چون اگر هزار بار دیگه هم چنین موقعیتی پیش بیاد باز هم همان اتفاقی می افتد که در سال 32 افتاد، همان و همان. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;چون این جنگ نه جنگ قدرت های خارجی و شاه و مصدق و انگلیس و حزب و توده و ... بود یا لااقل بود اما همه ی جنگ اینها نبودند، جنگ اصلی جنگ خرده فرهنگ ها بود که تا امروز هم همان است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;خیلی پیش می آد که توی بحث هامون به این جمله ی قصار می رسیم که بعد از 100 از مشروطه مسئله ی ما، جنگ ما و خواست ما هنوز از مشروطه فراتر نرفته و ما همونی هستیم که صد سال پیش بودیم، فقط پوستین مون عوض شده. در این حرف واقعیت تلخی هست، اما به نظر می آد کمتر کسی به ریشه ی این مصیبت اشاره کرده باشه. قائد اشاره ی درستی کرده: جنگ خرده فرهنگ ها. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;و نکته ی آخری که در کتاب مطرح شده واقعاً ایده ی جالب و در عین حال مأیوس کننده ایه. نویسنده می گه بعد از همه ی این بحث و سر و صداها درباره ی گفت و گوی تمدن ها و فرهنگ ها باید گفت که این ایده اصلاً ایده ی جدیدی نیست. فرهنگ ها و خرده فرهنگ ها همیشه در حال گفت و گو بودند، به خصوص در ایران، اما اونها چون زبان مشترکی نداشتند ابزار دیگه ای برای گفت و گو انتخاب کردند: جنگ. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;«خشونت و جنگ همچون ابزار گفت وگو». آیا تصویری ناامیدکننده تر و جنون آمیزتر از این می شه از جامعه ی ایران (و شاید دنیای امروز: جنگ بنیادگرایی اسلامی و اسلام ستیزی غربی) ارائه داد؟   &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;باید تا کار خودم و شما که این متن رو می خونید به جنون و ناامیدی مطلق نکشیده، حرفم رو تموم کنم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;شاید نویسنده گاهی قضاوت های تعمیمی و کلی کرده، چند مورد رو مثال آورده و اون رو به یک تحلیل کلی تر تعمیم داده. می شه بهش ایراد گرفت که شاید ایده ی تحلیل تاریخ براساس جنگ خرده فرهنگ ها در جاهایی جواب نده و از این ایرادهای آکادمیک و نظری بشه بهش گرفت، اما من فکر می کنم این مدلی که آقای قائد برای تحلیل انتخاب کرده بدجوری با تاریخ معاصر ایران جور درمی آد و نکته و داستان های پنهان مانده و جدیدی رو بیرون می کشه و جلوی چشم ما، گیج و منگان و مبهوتان و پرخاشگران این نسل بدبخت، می گذاره. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="RTL" style="margin:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;امین&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify; direction:rtl;unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"   style=" B Mitra&amp;quot;;mso-ansi-language:FR;mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;b&gt;   &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin-top:0in;margin-right:4.7pt;margin-bottom:0in; margin-left:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify;direction:rtl; unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"   style="B Mitra&amp;quot;; mso-ansi-language:FR;mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;b&gt; &lt;/b&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin-top:0in;margin-right:4.7pt;margin-bottom:0in; margin-left:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify;direction:rtl; unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"   style="B Mitra&amp;quot;; mso-ansi-language:FR;mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;b&gt;       &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin-top:0in;margin-right:4.7pt;margin-bottom:0in; margin-left:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify;direction:rtl; unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"   style="B Mitra&amp;quot;; mso-ansi-language:FR;mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;b&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="RTL" style="margin-top:0in;margin-right:4.7pt;margin-bottom:0in; margin-left:0in;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify;direction:rtl; unicode-bidi:embed"&gt;&lt;span lang="FA"   style="B Mitra&amp;quot;; mso-ansi-language:FR;mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;b&gt;       &lt;/b&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-8252420923870666895?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/8252420923870666895/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=8252420923870666895&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/8252420923870666895'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/8252420923870666895'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='ما هميشه در حال جنگيدن با هم هستيم'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-8918206904569225146</id><published>2010-05-27T19:04:00.003+04:30</published><updated>2010-05-27T19:17:36.327+04:30</updated><title type='text'>شهری که دوست داشتمش</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;این همان سرزمین کوچک من و توست با انبوه ساختمان های سفید و نرده های آبی اش، با رخت های آویزان و بشقاب های ماهواره اش که ویلان و سیلان میان زمین و آسمان، میان ماندن و رفتن، میان تردید و اطمینان تاب می خورند. این همان سرزمین کوچک ماست با مردمانش که زبانشان را نمی فهمیم و نگاهشان و دست هایشان و چشم هایشان همه غریبه است و با این وجود هست. همیشه آنجاست. کنار آن دریای سبزآبی و تیره روشن با ابرهای پفکی که باد را در آغوش می کشند و خورد می شوند و پنبه می شوند و بر سر ما می بارند. این همان سرزمین موعود ماست با انبوه مغازه هایش و پیاده روهای کثیفش و هتل دورافتاده اش که بر بالکن آن می توان لمید و فراموش کرد اینجا و آنجا کجای دنیایند و فراموش کرد فنجان قهوه هم سرد می شود و فراموش کرد چراغ های همه ی پهنه های گسترده ی جهان خاموش می شوند و شب چون ساعت شنی با رخوت و دانه دانه در میان چراغ های روشن کشتی ها به تو سلام می دهد. اینجا همان جاست. همان سرزمین غریبی که با تک تک نقاط کره ی خاکی مان فرق دارد و حتی با این وطن خرد و خراب و خسته که آواز اندوه بارش کابوسی همیشه است. این سرزمین کوچک ماست که تو اینک تنها و بی من بر خاک آن قدم می زنی و خاطره ی هزار شب نخفته مان را به یاد می آوری. این خیابانهای کوچک بی پایان و این تپه های درهم پیچیده با پله های بی انتها. این بوسه های کوچک و آغوش های خندان بر ساحل  دریایی که در آن هزار هزار دخترک چادر بر سر دستان هزار هزار پسرک شهرشان را دردست گرفته اند و به ابدیت آنسوی دریا، به ساحل هیچگاه ندیده ی مارسی نگاه می کنند. اینجا. سرزمین سه ماه خاطرات هذیان گونه ی ماست که تو دلبندم خاکش را دوباره می شناسی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;افسانه &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-8918206904569225146?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/8918206904569225146/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=8918206904569225146&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/8918206904569225146'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/8918206904569225146'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='شهری که دوست داشتمش'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-8923781308399584941</id><published>2010-03-30T18:57:00.005+04:30</published><updated>2010-03-30T21:36:24.848+04:30</updated><title type='text'>ces jours</title><content type='html'>&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;Ces jours sont les jours de penser et changer... si on peut!&lt;/span&gt; &lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;afsan&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-8923781308399584941?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/8923781308399584941/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=8923781308399584941&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/8923781308399584941'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/8923781308399584941'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2010/03/ces-jours-sont-les-jours-de-panser-et.html' title='ces jours'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-3479771351030113980</id><published>2010-03-09T00:31:00.012+03:30</published><updated>2010-04-30T20:16:04.042+04:30</updated><title type='text'>تمام خالیِ ليوان</title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;اين پست رو می نويسم تا بعد از سال ها که دستی بر آتش تئاتر داشتم و از دور و نزديک با اين دنيای عحيیب و بامزه ی تئاتر برخورد داشتم، بعضی کشفيات و احساساتم رو بگم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;حدود 9 ساله که از وقتی که وارد دانشگاه سوره شدم، مستقيماً با تئاتر و دنيای تئاتر در ارتباط هستم. خيلی ها از جمله افسانه خيلی بيشتراز من برای اظهار نظر شايسته هستن. چون من توی اين سال ها بيشتر با بخش نظری تئاتر درگير بودم و هيچ وقت کار حرفه اي انجام ندادم. اما حالا توی اين روزهای تيره که زندگی و فضا سخت تر از هر موقع ديگه اي شده احساسم نسبت به دنيای تئاتر خيلی عوض شده. توی اين روزهايي که خيلی از ايرانی ها برای همديگه و برای هم مسلکی ها و هم پالکی هاشون دلسوزتر شدن و گاهی آدم احساس می کنه که انگار آدم ها به هم نزديک تر شدن و بيشتر به فکر هم هستن و بيشتر برای هم دلسوزی می کنن، درست توی همين روزهای تاريخی، انگار که اين اهالی جليل القدر تئاتر طور ديگه اي با هم روبه رو می شن. احساس می کنم دندون ها بيشتر از هميشه تيز شدن و جا بيشتر از هميشه تنگ شده و اونهايي که موفق شدن و داخل اين حِصن امن و کوچيک شدن، بيش از هر وقتی دچار خوی وحشی گری شدن و نيش دندون ها بيش از هر وقتی تيز تر شده. حتی گاهی احساس می کنم دنيای کلاهبردارها و دلال هايي که من توی اين يکی دو سال به اقتضای کار و بعد هم بلاهايي که سرم اومد، زياد باهاش برخورد داشتم، انگار امن تر از دنيای تئاتر شده! اين خيلی تلخه ، اما من، که متأسفانه يا خوشبختانه معمولاً کمی دير قضاوت می کنم اما وقتی به يک قضاوتی می رسم به نظرم خيلی درست می آد، به اين نتيجه رسيدم که تئاتر و کلاً دنيای روشنفکری بيشتر از هر وقتی مبتلا به شارلاتانيسم شده. شايد اين حرف جديدی نباشه، اما اهميت اين قضيه وقتی مشخص می شه که اين بيماری شارلاتانيسم رو در کنار وضعيت تاريخی جامعه ی امروز ايران بذاريم و بخوايم قضاوت کنيم که تئاتر به عنوان هنری که هميشه گفته می شه خيلی نخبه گراست توی اين موقعيت چه غلطی می کنه؟ تقريبا هيچی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;شايد اين قضاوت کمی غيرمنصفانه به نظر بياد. سعی می کنم کمی توضيح بدم شايد احساس و تصويری رو که از تئاتر ايران در طول اين سال ها در ذهنم شکل گرفته و حالا کامل شده توضيح بدم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;فکر کنم سال 78 بود که بازی استريندبرگ رو سمندريان توی سالن چهارسو روی صحنه برد. من اون اجرا رو دو بار ديدم و حالا بعد از ده سال حسی رو که موقع بيرون اومدن از سالن بعد از هر دو اجرا داشتم، دقيقا به ياد دارم: بدنم از ترس يخ زده بود و موهای بدنم سيخ شده بود. از تصور اين همه دروغ در زندگی وحشت کرده بودم و از تصور بلايي که دو کاراکتر اصلی نمايش با دورغ هاشون سر هم آوردن سرم گيج می رفت. باور کنيد اين که می گم اغراق نيست. سال 78 من 19 سالم بود و هنوز به زندگی خيلی خوشبين بودم به اضافه ي اين که اون سال ها خيلی از هم نسل های من احساس خوبی به زندگی داشتن چون بهار زندگی و دوران جوونی مون با شروع دوران اصلاحات همراه شده بود و تجربه ی اون آزادی اجتماعی و فرهنگی باعث شده بود که ما خيلی خوشبين و با انرژی باشيم. يک سالی قبل تر سمندريان دايره گچي قفقازی رو روی صحنه برده بود با کلی بازيگر و يک اجرای جذاب. حتی يادم می آد يک بار برای خاله ام و بقيه بچه ها که از اهواز اومده بودن بليط گرفتم و همه رو بردم و اون ها هم لذت بردن. نمی تونم تصور کنم که چه اتفاقی در تئاتر افتاده بود که يه خانم خونه دار شهرستانی مثل خاله ی من که هر چند سال يک بار اون هم با سختی و برنامه ريزی زياد می تونست از اهواز به تهران بیاد و چند روزی بمونه، چطور به ديدن نمايشی مثل دايره گچی قفقازی اومد، تا آخرش نشست و کلی هم لذت برد. فکر می کنم اون تنها تئاتری بود که تو زندگی اش ديده بود و شايد حتی حالا هم تو ذهنش باشه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;دايره گچی قفقازی پر از لحظات بامزه و خوب بود و نمايشنامه ی نه چندان کميک برشت در اجرای سمندريان تبديل شده بود که به یه نمايش کاملاً کمدی با کلی شعارهای دلنيشن عدالت طلبانه که به شيوه برشتی خيلی رو و بدون پرده پوشی در سراسر نمايش وجود داشتن. من اين اجرا رو هم چند بار ديدم اما هر بار بعد از اجرا خوشحال بودم. برشت کار خودش رو کرده بود. با اين که سمندريان سعی کرده بود اون فاصله ی مورد علاقه ی برشت رو کمرنگ کنه اما نتونسته بود اونو از بين ببره و تقريباً اکثر تماشاگرها وقتی از سالن بيرون می اومدن به جای دچار شدن به حس همدردی و احساس تراژیک! خوشحال بودن و پرانرژی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;اما من هيچ کس رو به ديدن بازی استريندبرگ دعوت نکردم و برای هيچ کس بليط نخريدم. شايد دلم نمی خواست هيچ کس رو به زندگی بدبين کنم. دلم نمی خواست هيچ کس رو به ديدن يه زندگی هراس آور و پر از دروغ دعوت کنم. تجربه ی درونی اون ترس هميشه با من موند. بعدها هيچ وقت هيچ نمايشی اونقدر منو تکون نداد و تصوير عريانی از واقعيت رو به من نشون نداد. اون سال ها من دوست نداشتم بدبين باشم. اما وقتی يواش يواش زندگی عوض شد و رنگ ديگه ای گرفت هر بار که به دروغ فکر می کردم ياد اون نمايش می افتادم و اون هراس بيان نشدنی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;اون سال ها می شد به سمندريان ايراد گرفت که توی اين همه خوشبينی و اميد اين چه نمايشيه تو انتخاب کردی. نمی خوام خيلی شلوغش کنم و بگم که سمندريان اون موقع چيزی رو می ديد که هيچ کس نمی ديد، اما شايد بعضی ها وقتی کار هنری می کنن، گاهی لحظاتی رو تجربه می کنن که خيلی ناخودآگاه باعث می شه تا مخاطب به تجربه اي فراتر از لحظه ی اکنونش برسه. ببخشيد نمی تونم واضح تر از اين توضيح بدم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;بعد از اون سال ها که برای تئاتر يه دوره ی طلايي بود، مدت هاست من به يکی از کم طاقت ترين مخاطبان تئاتر تبديل شدم. يه جور تناقض در من رشد کرده که خيلی اعصاب خرد کنه. هميشه دوست دارم همه ی نمايش های روی صحنه رو ببينم و هيچ چيزی رو از دست ندم، دوست دارم توی فضا باشم، اما وقتی وارد سالن می شم و مدتی از نمايش می گذره دلم می خواد مثل يه تماشاگر لمپن تمام کاسه کوزه و به هم بريم و بيام بيرون. احساس می کنم اين روزها بيش از هر وقتی تئاتری ها مشغول توهين کردن به مخاطب و پنهان شدن پشت پرده ی شارلاتانيسم هستن. احساس می کنم اکثر اهالی تئاتر بيش از هر وقتی مشغول دروغ گفتن و ببخشيد کثافت کاری هستن. و بدتر این که بيش از هر وقتی مشغول قربانی کردن همديگه. به نظرم می آد تئاتر هم مثل بقيه هنرها به حقيرترين و بی آزار ترين شکل ممکن رسيده. می شه به طرز خيلی مسخره و طعنه آميزی گفت که اين روزها حتی اون روشنفکران هيجان زده ی مشروطه طلب که خيلی ساده انگارانه تئاتر رو ابزار مناسبی برای تهذيب اخلاق و بهبود اوضاع جامعه می دونستن، خيلی بيشتر از امروزی ها به ذات تئاتر وفادار بودن! و به نظرم حتی گاهی نسبت به زمان خودشون تصور درست تری از تئاتر داشتن. با اين که شايد اين حرف خيلی غيرمنصفانه و شايد مرتجعانه به نظر برسه اما فکر می کنم شايد تصور مؤيدالممالک فکری ارشاد و کمال الوزاره ی محمودی درباره ی تئاتر به مراتب سالم تر و درست از اون چيزيه که ما امروز به عنوان تئاتر می بينيم که به نظرم در اکثر موارد چيزی غير از يک جور شارلاتانيسم نيست که در پشت خودش بی سوادی و دروغ رو پنهان کرده. گاهی وقتی فرصتی دست می ده و می رم يکی از اين شارلاتان بازی ها رو می بينم درست همون حالتی بهم دست می ده که بعد از ديدن بازی استريندبرگ بهم دست داد، البته با مقدار معتنابهی عصبانيت. شايد دروغ قاعده ی اصلی زندگی ما شده؟ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;گاهی فکر می کنم که چقدر راحت می شه وارد اين حلقه شد و دست به دست اين شارلاتانيسم داد و باهاش رقصيد و چرخيد، اما بعد می بينم که نه، انگار حتی مشرف شدن به اين مقام شامخ در دسترس هر بی سر و پايي مثل ما نيست، آدابی داره و مناسکی که بايد رعايت کنی، مدتی هم نوکری و جاروکشی که آیا مشرف بشی یا نشی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;نمی خوام بگم که من استعداد کشف نشده ای هستم یا چیز دیگه ای می بینم که هیچ کس نمی بینه یا من یه امامزاده ی دیگه ام که هیچ کس رو قبول ندارم، نه، من درباره ی کسی حرف نمی زنم، با کسی هم خرده حسابی ندارم و اصلاً هیچ وقت در دنیای حرفه ای تئاتر نبودم که با کسی خرده حساب داشته باشم، اما تئاتر برای من که بهترین سال های عمرم رو بهش اختصاص دادم، و در دنیاش نفس کشیدم و باهاش درگیر بودم، یکی از معدود روزنه های امیدواری در این روزهای تلخ بود. یک وقت هایی وقتی چراغ های سالن خاموش می شد و نمایش شروع می شد، من احساس می کردم همراه با این آدم هایی که دور و برم نشستن و همراه با بازیگرها داریم دست به یک جور مراسم مخفی و زیرزمینی می زنیم، یه کار ممنوعه و پنهانی. این به من احساسی از هم مسلکی، امنیت و مهمتر از همه اعتراض القا می کرد. انگار اون فضا مال ما بود، مال ما بی خانمان ها و مفلوک ها و بی صداها که فقط توی یه زیرزمین تاریک اجازه داشتیم دورهم جمع بشیم و بدون این که بقیه ی آدمهای بی خیال این جامعه ی پاره پوره و دروغگو بفهمن، حرفهامون رو باهم زمزمه کنیم و بعد هم نمایش که تموم شد دم مون رو بذاریم رو کول مون و بریم سراغ کارمون و خوشحال باشیم که همین یه وجب زیرزمین هم به ما دادن که بتونیم توش کاری که دلمون می خواد رو انجام بدیم یا حرفی که دلمون می خواد رو بزنیم. من این احساس رو تجربه کردم، اینهایی که می گم توهم نیست، اما حالا مدت هاست به جای اون حس هم مسلکی و امنیت و اعتراض خاموش، احساسی شبیه به، شبیه به نمی دونم چی بگم، شبیه به مورد تجاوز قرار گرفتن بهم دست می ده، انگار ما اهالی تئاتر خودمون داریم اون زیرزمین امن و تاریک رو به طرز بی شرمانه ای تبدیل به یک شوی پر زوق و برق و پر از دروغ می کنیم. خیلی احساس تلخی دارم من دیگه تئاتر رو دوست ندارم. احساس می کنم مثل خیلی چیزهای دیگه تئاترهم دیگه وجود نداره و تنها یه توهمه یه دروغ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="justify"&gt;امین&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-3479771351030113980?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/3479771351030113980/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=3479771351030113980&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/3479771351030113980'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/3479771351030113980'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='تمام خالیِ ليوان'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-1465125802441617150</id><published>2009-12-16T17:15:00.007+03:30</published><updated>2010-09-11T15:36:38.381+04:30</updated><title type='text'>کمی بعدازظهر</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;خیلی سخت و غم انگیزه وقتی آدم بخواد چیزی رو که وجود نداه توصیف کنه. چیزی که هست اما نیست. کلی حرف برای گفتن هست اما آدم نمی دونه چی باید بگه و چطوری بگه؟! خیلی سخته که ندونی تو زندگیت داری به کجا کشیده می شی و چرا کشیده می شی. خیلی سخته سی و دو سالگی و دغدغه های بیست و پنج سالگی رو هنوز و هنوز و هنوز با خود داشتن. خیلی سخته حرف زدن با دیگران، رابطه، زنده بودن، زنده ماندن. خیلی سخته تفهیم وضعیتت به دیگران و تلاش دائمی و جون کندن برای اینکه حرفی نزنی که کسی رو ناراحت کنی، حرفی نزنی که در پی اش سؤتفاهم ایجاد شه، حرفی نزنی که در پی اش دشمنی و عناد بیاد و همین چند نفر باقی مونده تو زندگیت هم پر بزنن و برن. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;رها چون نسیم، رونده چون آب.... این و تنها این آرزوی منه. اگه می خوام از ایران برم، اگه می خوام زمین و زمان رو به هم بدوزم تا چیزی رو تغییر بدم فقط برای اینه که اینجا در سرزمین مادری ام، در سرزمین مقدس مادری ام همه ی آبها راکد و گنداب شده اند و نسیمی که هیچ، حتی پنکه های برقی هم شرم دارند در این هوای فاسد بوزند و چیزی رو که نامش هوا نیست و معلوم نیست چیه، جابه جا کنند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;ساده است و بدیهی که آدم نمی تونه چیزی رو که وجود نداره توصیف کنه، درباره اش حرف بزنه، باهاش کلنجار بره، شکلش بده. ساده است که این چیز مبهم بی شکل که سایه اش روی همه ی زندگی آدم پخش شده توان نفس کشیدن رو می گیره، توان دوست داشتن رو می گیره، توان امید داشتن رو می گیره، توان حرکت کردن رو می گیره&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:arial;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;و روزی چشم باز می کنی که تنها یک انگشت تا فرو رفتن باقی مونده. افسانه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-1465125802441617150?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/1465125802441617150/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=1465125802441617150&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/1465125802441617150'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/1465125802441617150'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='کمی بعدازظهر'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-5838085719883411152</id><published>2009-11-18T23:42:00.004+03:30</published><updated>2009-11-19T14:38:20.214+03:30</updated><title type='text'>ما مبهوتان و مفلوجان</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"  style="line-height: 115%;  font-family:'B Nazanin';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-weight: bold;"&gt;به دلایل مختلف چند مدتیه مجبور می شم یا پیش می آد که سریال ها و فیلم های تلویزیونی صدا و سیما رو ببینم. مثلاً سریال یوسف رو که دارم زیرنویس فرانسه اش رو برای شبکه ی سحر ویرایش می کنم یا یکی دو تا از این تله فیلم های فوق سفارشی رو که می خوان با زیرنویس فرانسه توی شبکه ی سحر پخش کنن، یا همین سریال پرطرفدار دلنوازان یا شمس العماره، یا چه می دونم همین تله فیلم هایی که پخش می شن و من هم مدتیه دارم تلاش می کنم یک طرح بنویسم که مورد قبول واقع بشه و ساخته بشه تا شاید خدا خواست بخت ماهم باز بشه. ناخودآگاه به شخصیت ها و دیالوگ ها بیش از هر چیز دقت می کنم و سعی می کنم تصور کنم نویسنده چی تو ذهنش بوده که اینارو این جوری نوشته یا کارگردان چکار می خواسته بکنه. البته قاعدتاً همیشه در این جور موارد کسی که بیشترین ظلم بهش می شه و ایده هاش نادیده گرفته می شن، نویسنده ی بدبخته و کارگردان و دیگر عوامل هر تردستی از دستشون بربیاد می کنن. اما یک چیزی هست که همیشه منو آزار می ده و فکر کنم اگر هم بخوام یک فیلمنامه برای صدا و سیما بنویسم قطعاً همین ایراد در کار خودم هم خواهد بود، اینه که توی تمام این سریال ها این آدم ها کاملاً بیکار و بیعار هستند و هیچ کاری با زندگی واقعی و روزمره ندارن یا نه یه جور دیگه انگار همه توی خلاء زندگی می کنن. وقتی حرف می زنن انگار کلماتشون نه از خودشون بلکه از اون منبع نامرئی ای ساطع می شه که سایه ی سنگینش فوق همه چیزه و شیوه ی زندگی کردن، حرف زدن رفتار کردن، پرسیدن، نفس کشیدن و ... رو می خواد به همه ی ایرانی های عزیز دیکته کنه. هیچ آدمی واقعی نیست. حتی واکنش ها در مقابل اتفاقات مشخص و قابل پیش بینیه. یا مرگ آدمها هم همین طور. ترکیبی از کتاب های معارف و دینی سال های مدرسه با صحنه هایی از فیلمفارسی و فیلم هندی. این الگوها اینقدر تکرار می شن که مردم یواش یواش تو زندگی واقعی هم به جای این که واکنش های واقعی خودشون رو نشون بدن یه دفعه مثل سریال های برنامه ی خانواده یا این جور چیزها واکنش نشون می دن. مثلاً ما یه فامیل داریم که یه بار وقتی پسرش رو عمل جراحی کرده بودن بعد از عمل بدو بدو رفته بوده جلوی دکتر که از اتاق عمل بیرون می اومده (و قاعدتاً داشته اون کلاه سبز جراحی رو از سرش برمی داشته و از خستگی نفس عمیق می کشیده) و به دکتر گفته آقای دکتر عمل موفقیت آمیز بود؟! حالا تصور کنید واکنش دکتر چی می تونسته باشه؟ گفته خانم یعنی چی؟ مگه قرار بود موفقیت آمیز نباشه! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-weight: bold;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"  style="line-height: 115%;  font-family:'B Nazanin';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-weight: bold;"&gt;خب همین نمونه رو بگیرید و به واکنش های آدم ها در طول روز دقت کنید. ببخشید منظورم توهین نیست اما همه مون داریم احمق می شیم. یعنی مجبوریم. هر کدوم مون هم که بخوایم برای صدا و سیما بنویسیم چیزی فراتر تر و متفاوت تر از این به ذهنمون نمی رسه، سهله حتی اگه بخوایم برای خودمون فیلمنامه بنویسیم و بدازیم تو کشو بازهم از این حملات این آفت ها در امان نیستیم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-weight: bold;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"  style="line-height: 115%;  font-family:'B Nazanin';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-weight: bold;"&gt;زندگی ما از واقعیت خالیه. ما زندگی نمی کنیم. همینه که وقتی می خوایم بنویسیم همه مون از کمبود یا نبود تجربه ی زندگی رنج می بریم و اکثراً مزخرف می نویسیم. می شه انداخت تقصیر این زندگی و این شرایط خنده دار و وحشت آور که ما رو فراگرفته، اما این باعث نمی شه تا آدم به وجه تخدیرکننده ی &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-weight: bold;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-weight: bold;"&gt;این آفت وبلا بی توجه باشه. تخدیرکننده یعنی این که انگار تلویزیون (که دراین جا تبدیل به ماشین همسان سازی شده) ما رو از زحمت شناخت خودمون و درک زندگی واقعی دور و بر خودمون بی نیاز می کنه. اون همه چیز رو به ما می گه و ما رو به جایی می رسونه که خودمون رو با اون شخصیت های بی روح و قالبی اشتباه می گیریم یا در اونا مستحیل می شیم. این مصیبت خیلی به این ربطی نداره که شما تلویزیون زیاد می بینید یا کم یا اصلاً نمی بینید چون ما بین مردمی و در جامعه ای زندگی می کنیم که هیچ چیز در اون واقعی نیست. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-weight: bold;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"&gt;&lt;span lang="FA"  style="line-height: 115%;  font-family:'B Nazanin';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-weight: bold;"&gt;حالا از این مسئله می خوام گریز بزنم به حالت دیگه ای در زندگی این روزهای خیلی از ما ایرانی ها و اون بهت زدگی ایه. فکر می کنم در یک سال اخیر و به خصوص بعد از انتخابات بخش زیادی از مردم ایران یا لااقل بخش زیادی از شهرنشین ها دچار نوعی بهت زدگی شدن. نمی تونم دقیقاً بگم که دلیل واضحش چیه، اما فکر می کنم اتفاقی که در ما و خیلی از هموطنان مون افتاده نقطه ی اوج همون زندگی تخدیریه که سال های سال بهش عادت کرده بودیم و ناگهان واقعیت یک وجه ویران کننده و مصیبت بارش رو به ما نشون داده. همه ی ما بهت زده ایم. این پایه های زندگی ما و تصور ما از واقعیت هستند که دارن به شدت می لرزن و این زندگی داره روی سر ما خراب می شه. من هیچ احساس روشنی درباره ی زندگی خودم، آدم های دور و برم و خیلی های دیگه که این روزها می بینمشون ندارم غیر از بهت زدگی همین و همین. همین بهت زدگیه که ما رو جامعه ی این روزهای ما رو تبدیل به مردمی فلج، خسته، غمزده، افسرده، ناتوان و شکست خورده کرده. ممکنه اینها همه تنها احساس ما یا بخشی از ما نسبت به زندگی باشه و واقعیت نداشه باشه، اما به هر حال فکر کنم این اولین واکنش خیلی از ما بعد از برخورد شدیدمون با چهره ی واقعی زندگی باشه. مثل همه ی مبهوتان، مفلوجان و بلادیدگان تاریخ کاری که از دست ما برمی آد اینه که دعا کنیم. همین و همین. امین &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"   style="line-height:115%;mso-bidi-B Nazanin&amp;quot;; mso-bidi-language:FAfont-family:&amp;quot;;font-size:14.0pt;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-5838085719883411152?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/5838085719883411152/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=5838085719883411152&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/5838085719883411152'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/5838085719883411152'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2009/11/blog-post_18.html' title='ما مبهوتان و مفلوجان'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-1470675950584256497</id><published>2009-11-09T21:08:00.006+03:30</published><updated>2009-12-16T17:31:43.864+03:30</updated><title type='text'>تهران</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:18;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امروز با افسانه رفتیم بازار بزرگ تهران و اتفاقاً برای پیدا کردن چیزهایی که افسانه می خواست تا سرحد مرگ توی بازار گشتیم، چند بار گم شدیم و پیچ خوردیم تا راه رو پیدا کردیم. خیابان 15 خرداد رو کاملاً از ماشین خالی کردن. و فقط توی اون قسمت که آسفالته چند تا اسب با کالسکه مردم رو جابه جا می کنند . هر چند ثانیه صدای زنگوله های اسب ها می اومد و از کنارمون رد می شد. بازار تهران و اطرافش همیشه برای من یک تصویر و حس تاریخی داشته و هر وقت رفتم چشمم دنبال نشانه های تاریخی گشته. دوست داشتم توی پستوها و کوچه پس کوچه ها بگردم و اون موقع که مرحوم دوربین در عالم هستی وجود داشت دوست داشتم از تمام اون منطقه یک مجموعه ی عکس بگیرم . همیشه دوست داشتم ساعت ها توی اون منطقه ول بچرخم و یک جاهایی رو کشف کنم که سال هاست فراموش شدن. اما احساسی که امروز داشتم کمی برام تلخ بود. احساس می کنم یواش یواش دارم از تهران متنفر می شم. احساس می کنم این شهر به ناامن ترین جای دنیا تبدیل شده. همیشه وقتی به جاهای تاریخی تهران می رفتم احساس امنیت می کردم، احساس می کردم متعلق به جایی هستم ، اما توی این مدت احساسم رو کاملاً به همه چیز این شهر از دست دادم. خیلی غم انگیزه که دارم از تهران متنفر می شم. از هواش که مثل مرگه و احساس می کنم با هر دم و بازدم دارم خودکشی می کنم، از آدمهاش که همه بی قرار و مرموز شدن و نمی شه فهمید توی سرشون چی می گذره یا چه بالایی می خوان سر آدم های دیگه بیارن. از تغییرات برق آسایی که هر روز این شهر رو عوض می کنه. از در و دیوارش که انگار هر لحظه ممکنه روی سرت فروبریزه. این شهر دیگه جای زندگی نیست . همه چیزش منو مضطرب می کنه. به خاطر همینه که هر وقت از خونه بیرون می آم به جد و آباء ام فحش می دم. از این شهر می ترسم دیگه نمی تونم تحملش کنم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;امین&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-1470675950584256497?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/1470675950584256497/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=1470675950584256497&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/1470675950584256497'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/1470675950584256497'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='تهران'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-7564713141509044075</id><published>2009-10-26T18:15:00.006+03:30</published><updated>2009-12-16T17:32:47.555+03:30</updated><title type='text'>پایدارطلبی ناهشیار ضمیر پس زده از انواع</title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="right"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;وقتی آدم یه شرایطی رو دوست نداره خوب دوست نداره، زور که نیست&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="right"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;وقتی آدم یه کاری رو دوست نداره خوب دوست نداره، نمی شه که باهاش چک و چونه زد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="right"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;حرف های قلمبه سلمبه خداحافظ، سرزمین من خداحافظ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="right"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;این همون وضعی یه که بهش می گن پایدارطلبی ناهشیار ضمیر پس زده از انواع.  بهش نمی گن. من روش این اسم رو گذاشتم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="right"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;عجب جهان جذابی شده&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="right"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;دوست ندارم یه زن قجری باشم. هرگز، هیچوقت و خدا رو شکر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="right"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;خدا؟ هست؟ نیست؟ کجاست؟ حواسش جمعه؟ حواسش پرته؟ چرا توجه نمی کنه؟ می کنه؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="right"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;امروز گربه جان گذاشت نازش کنم. گفتم اینجا بنویسم بلکه تو تاریخ ثبت شه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="right"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;اینم تموم می شه، اونم تموم می شه.. دنیا که به آخر نرسیده....تا زنده ام، تا زنده ای، تا زنده ایم، نه، دنیا به آخر نمی رسه. اون روزی همه چیز تموم می شه که من نباشم که تو نباشی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="right"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;شاید دوباره شاعر بشم....شاید اگر دوباره بارون بیاد من هم دوباره شاعر بشم...شاید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" align="right"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;افسان&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-7564713141509044075?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/7564713141509044075/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=7564713141509044075&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/7564713141509044075'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/7564713141509044075'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='پایدارطلبی ناهشیار ضمیر پس زده از انواع'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-4357353667894040518</id><published>2009-09-24T22:51:00.002+03:30</published><updated>2009-09-24T23:15:45.566+03:30</updated><title type='text'>لعنت بر فینیقی ها</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;نمی تونم و نمی شه که به فنیقی ها لعنت نفرستم. همه ی گره های زندگیم با پول حل می شه یا ظاهراً این طور به نظر می آد. هر کاری رو که تصمیم می گیرم انجام بدم به پول نیاز دارم. حتی برای پول در آوردن هم به پول نیاز دارم. لعنت بر پول و بر همه ی چیزهای دست نیافتنی این دنیا. لعنت به فنیقی ها که بشریت رو در رنج و عذاب چه کنم چه کنم و دو دو تا چند تا انداختند. اینجوری یه که یه روزی آدم می بینه با فکر کردن به هر ایده ی تازه ای همون لحظات اول پاپس می کشه و بی خیال می شه. مجموعه دردسرهای بی پولی مغز آدم رو فاسد می کنن. ایده ها می خشکن. جشنواره ها کارات رو قبول نمی کنن یا مشروط می کنن. همش می نویسی و انگار هنوز سر جای اولتی. دستت درد می گیره. ایده هات تکراری می شه. نوشته هات رو دستت باد می کنه. بعد فکر می کنی اگه پول داشتم با پول خودم فیلم می ساختم، جای تمرین اجاره می کردم، حقوق به بازیگرام می دادم، تمرین می کردم و با تف و نفرین به جشنواره های آشغالی ایرانی واسه خودم ، با پول خودم هر جشنواره ی خارجی رو که دوست داشتم شرکت می کردم و بعد با ناز و ادا می اومدم ایران و برای اینا اجرای عموم می رفتم یا نمی رفتم، اصلاً مهم نبود. می رفتم دنیا رو می گشتم. آدما رو می دیدم. تئاتر بقیه رو، هنر بقیه رو ، فرهنگ بقیه رو، زندگی بقیه رو، هر چیزی رو که دوست داشتم می دیدم. می رفتم فرانسه. لازم نبود پذیرش بگیرم و دکترا بخونم و جون بکنم.....می رفتم همه ی ورک شاپهای دنیا، می رفتم بهترین دوره های آزاد رو می گذروندم. هر جا دوست داشتم می رفتم، هر کار دوست داشتم می کردم. یه گروه خوب تئاتر درست می کردم که آدماش دغدغه ی چه کنم چه کنم و نون شبش رو نداشته باشن......افسوس که من حتی کوزه ی روغنی ندارم که باهاش خیال بازی کنم و وقتی گوسفندهای خیالم خارج از حد شد، بی تقصیر با عصام بزنم و بشکونمش. من فقط پول می خوام. همین. همین و همین . هزار هزار بار لعنت بر مخترع پول که نمی ذاره ذهن من از اشتغال دائمی این کثافت بیرون بیاد. که نمی ذاره یه عالمه آدمِ مثل من زندگی کنند، آرامش داشته باشند. آرزوهای من اونقدر هم بزرگ نیستن که نوشتم و برای برآوردنش اونقدر پول لازم نیست که خارج از حد تصور بشه. آرزوم کمی نفس و هواست که بتونم توش کار کنم و حرف بزنم. از انفعال و گرفتگی و کوفتکی و خستگی بیزار شدم. دلم پول کافی می خواد تا از ایران برم. تا تلاش کردن رو یادم بیاد. تا جسارت رو یادم بیاد. تا ریسک کردن رو یادم بیاد. تا خودم رو یادم بیاد. وای به روزی که چهل سالم شده و با تلخی هر روز آرزوهای به باد رفته و دست نیافته ام رو مرور می کنم. نه. نمی خوام.    افسانه&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-4357353667894040518?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/4357353667894040518/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=4357353667894040518&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/4357353667894040518'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/4357353667894040518'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2009/09/blog-post_24.html' title='لعنت بر فینیقی ها'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-1828834273184046267</id><published>2009-09-23T21:34:00.007+03:30</published><updated>2009-09-24T23:17:04.657+03:30</updated><title type='text'>بیداد</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;تلویزیون روشن بود  اما صداش رو قطع کرده بودم . بی بی سی داشت خبر می گفت . یک لحظه تصویر مشکاتیان رو نشون داد . مطمئن بودم خبری غیر از مرگ نمی تونه باشه. به قول قدیمی ها آه از نهادم برآمد. شاید خیلی ها که علاقه ای به موسیقی سنتی ندارند مشکاتیان رو نشناسند یا شاید فقط اسمش رو شنیده باشن اون هم به خاطر رابطه اش با شجریان. مشکاتیان برای من شمایلی از همه ی نوابغی بود که توی ایران زیر چرخ روزگار و سیاست و جامعه له می شن. این خیلی تکراریه و شبیه این اظهار نظرهای روزنامه ایه اما مشکاتیان  به خصوص در این 10-15 سال آخر عمرش که خیلی منزوی بود و کمتر دیده شده بود مثل خیلی از نوابغ  ایرانی مشغول از بین بردن خودش توی کنج خلوتش بود.  چند سال پیش که یک شب با افسانه رفتیم به کنسرت گروه عارف که با ناظری  اجرا کردند وقتی اومد روی صحنه واقعاً بغض کردم.  مشکاتیان برای من تصویر یک هنرمند که همیشه فقط با هنرشون حرف می زنن و خارج از دنیای هنر لال و و مبهوت هستند انگار اون دنیا هیچ تعلقی به اونها نداره و اونها هم هیچ تعلقی بهش ندارن. با این که می دونستم و شنیده بود که خیلی مریضه و خودش هم  مشغول داغون کردن خودشه اما خبر مرگش خیلی غم انگیز و تلخ بود. شاید کمی حرفی که علیزاده گفت می تونست این حس تلخ و ناراحت کننده رو ارضا کنه. اون گفت با مرگ مشکاتیان باید عزای عمومی اعلام کرد. با این که  در این سال نحس 88 همه جور اتفاقی افتاده و افسردگی و تلخی توی هوا است و با نفس به وجود ما رخنه می کنه مرگ مشکاتیان برای من تلخ ترین اتفاق این سال بود تا حالا. تصویر مشکاتیان برای من تصویر یک اهل موسیقی ایرانیه که تمام تلخی های عشق به موسیقی رو در این مملکت  و جامعه ی   ستمگر یک جا تحمل کرده و در چهره ی صوفی وار و نگاه مبهوتش همه ی این تلخی ها بازتاب داره. وقتی به مشکاتیان فکر می کنم اولین تصویر اون پرتره ایه که در جلد کاست دستان ازش کشیدن. با اون موها و ریش های سیاه و افشان! آلبوم دستان برای من و خیلی ها  یک  خاطره نوستالژیکه خاطره ای از بهترین دوران خلاقیت و هنر مشکاتیان و شجریان. شاید یکی از قله های موسیقی سنتی. نمی دونم شاید زیادی رمانتیک شدم اما اینقدر ناراحتم که نمی تونم جلوی خود رو بگیرم . مشکاتیان این شانس رو نداشت که مثل شجریان در زمان حیاتش اسطوره شدن خودش رو ببینه ولی مطئمنم اگر در 50سال گذشته  چند قله در موسیقی سنتی ایران باشه که واقعاً در تحول آن نقش داشتن و درهای جدیدی رو باز کردن یکی اش مشکاتیانه. کافیه فقط کارهاش رو با شجریان دوباره گوش کنیم. بیداد، آستان جانان، سر عشق، نوا مرکب خوانی، دستان و قاصدک. همین چندتا برای این که یک هنرمند نابغه باشه و جاوادنه بشه کافیه. &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;یکی از بهترین آثارش به نظرم همینه که الان دارم گوش می دم &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن  &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;دور فلک درنگ ندارد شتاب کن&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;زان پیشتر که عالم فانی شود خراب &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;ما را ز جام باده گلگون خراب کن &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt; روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;زنهار کاسه ی سر ما پر شراب کن &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;کار صواب باده پرستی است حافظا &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;برخیز و عز م جزم به کار صواب کن&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;امین&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-1828834273184046267?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/1828834273184046267/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=1828834273184046267&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/1828834273184046267'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/1828834273184046267'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2009/09/blog-post_23.html' title='بیداد'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-7312276963216961699</id><published>2009-09-03T01:16:00.007+04:30</published><updated>2009-09-08T11:16:35.451+04:30</updated><title type='text'>هم شکلی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;همیشه با خودم فکر می کنم و گاهی هم از اطرافیان و دوستانم می پرسم که چی می شه که یک نفر یا یک عده تصمیم می گیرند انسان ها رو همشکل کنند؟ این مشکل فقط مربوط به دنیا و زمانه ی نیست. قدیمی ترین و تمثیلی ترین روایت در این مورد مربوط به اون پادشاه باستانی یونانی است که یک تخت داشت و تصمیم گرفته بود که همه ی آدمها را به اندازه ی اون تخت دربیاره. اگه کوتاه تر بودند اینقدرمی کشید تا اندازه می شدند و اگر بلند تر از سر و ته شون می برید تا اندازه بشن. بعد از چند هزار سال داستان ما توی ایران هم همین قدر مسخره و البته متأسفانه دردناک و خشونت باره. و ما هم خیلی بدشانس بودیم که در یک همچه زمانه ای تمام دوران طلایی زندگی مون رو گذروندیم. حالا که به آستانه ی سی سالگی رسیدم با خودم فکر می کنم من اندازه ی اون تخت نشدم اما.... اما توی این ایران عزیز ما وقتی به این تخت تن نمی دی هیچ جای دیگه ای برای زندگی کردن و نفس کشیدن نیست . مثل این که تمام خاک این سرزمین پر این تخت های هم اندازه است و تو اگر نخوای روی یکی از این تخت ها دراز بکشی هیچ جای دیگه نداری بنابراین مجبوری روی یکی دراز بکشی فقط باید خوش شانس باشی یا خیلی دقت کنی که تختی رو انتخابی کنی که اون مأمور اندازه کننده! اندازه گر! دیرتر به تو برسه. شاید تا قبل از این که برسه یک فرجی بشه ، سر راه خسته بشه پشیمون بشه یا چه می دونم. به هرحال همه ی ما روی این تخت ها دراز کشیدیم و منتظریم. به همین تلخی! به نظرم این شعر شاملو با این تصویر خیلی همخوانی داره:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt; در مردگان خویش نظر می افکنیم با طرح خنده ای&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;و نوبت خویش را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:180%;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:18px;"&gt;امین&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-7312276963216961699?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/7312276963216961699/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=7312276963216961699&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/7312276963216961699'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/7312276963216961699'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='هم شکلی'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-40696008178280355</id><published>2009-08-17T15:03:00.005+04:30</published><updated>2009-09-08T11:10:01.193+04:30</updated><title type='text'>روزهای سخت بیماری</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;یک روز ، شاید دو سه سال پیش  که فکر کنم یک روز بهاری بود یا تابستوتی، نمی دونم اصلاً یادم نیست، فقط یادمه که از  روزهای سخت بیماری ام بود و مثل حالا که هنوز آثاری از اون بیماری رو دارم، دنیا برام تیره و تار بود و تقریباً مثل حالا هیچ چیز از دنیای اطرافم نمی فهمیدم، صبح از خواب بیدار شدم. مثل همه ی اون روزهایی که بیمار بودم هنوز کاملاً وارد دنیای بیداری نشده بودم و مثل همه ی اون روزهایی که بیمار بودم و مثل حالا دیر از خواب بیدار شده بودم . افسانه زودتر بیدار شده بود. من اومدم توی هال نشستم ، سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و چشم هام رو بستم و به تپش های شدید قلبم  و به ضربان سفت رگ های توی مغزم گوش کردم. افسانه داشت ظرف می شست و چون فکر کنم خیلی از بیماری و حال بد من خسته و عصبانی بود و یا من این طور فکر می کردم خیلی با سر و صدا و ترق و ترق ظرف می شست.  صدای ظرف ها و موج عصبانیت یا خستگی و کلافگی افسانه توی سرم رفت و با صدای ضربان رگ های مغزم و صدای تپش های قلبم درهم شد و اوج گرفت . احساس کردم  این سر و صدا به زودی سرم رو منفجر خواهد کرد و احساس کردم که الان از روی یک بلندی به پایین پرت خواهم شد. یادم نیست چطور به افسانه گفتم که یواش تر ظرف بشور و اینقدر همه چیز رو به هم نکوب که ناراحتش کردم . یواش یواش روی مبل پایین اومدم و توی خودم مچاله شدم. احساس کردم یک چیزی از مغزم داره سرازیر می شه توی چشمها و بعد قفسه ی سینه ام و یک دفعه شروع کردم به گریه کردن.... این یکی از سخت ترین و تلخ ترین لحظاتی بود که من درمدت دو یا سه سال بیماریم تجریه کردم. از اون لحظاتی که به خودم گفتم  خدایا من بیمارم!!! یکی از تحقیرآمیز ترین و رقت انگیز ترین گریه هایی بود که تو عمرم کردم. نمی دونم چرا این روزها مرتب یاد روزهای سخت بیماری ام می افتم . یاد این که انگار بیماری و نکبت با هوا توی زندگی مون پخش شده و ما هر لحظه اون رو نفس می کشیم . درست مثل دود، دود سیگار دود ماشین که هرلحظه اون رو نفس می کشیم و هیج جا نمی تونیم ازش فرار کنیم . زندگی توی این روزها درست مثل دود سیگار و ماشین منزجر کننده و فرسایشی ایه.  دلم می خواست دو زیست بودم تا وقتی خسته می شدم لااقل سرم رو می کردم توی آب و کمی نفس می کشیدم. شاید اگر زندگی به همین نکبتی ادامه پیدا کنه  همه مون مجبور بشیم دو زیست بشیم و سرمون رو بکنیم زیر آب اما معلوم نیست اون جا هم بتونیم نفس بکشیم!!! معلوم نیست هیچ چیز معلوم نیست &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:large;"&gt;امین &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-40696008178280355?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/40696008178280355/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=40696008178280355&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/40696008178280355'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/40696008178280355'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title='روزهای سخت بیماری'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-2181073804666464300</id><published>2009-07-18T13:04:00.001+04:30</published><updated>2009-09-08T11:10:51.049+04:30</updated><title type='text'>......</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;امید کجاست تا خود قرار به جهان باز آید؟؟؟؟؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-2181073804666464300?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/2181073804666464300/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=2181073804666464300&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/2181073804666464300'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/2181073804666464300'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='......'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-1871722162455469125</id><published>2009-07-11T13:27:00.003+04:30</published><updated>2009-07-11T13:41:08.273+04:30</updated><title type='text'>pour toi</title><content type='html'>ici n'est pas la fin de la mond. j'ai essyé t'expliquer. &lt;div&gt;quelque fois je pense toutes les choses sont les jeus pour m'oublie....pour oublier toutes les souhaites.... toutes les amoures....toutes les butes.... toutes les choses que j'ai neé pour cà.&lt;div&gt;excuse-moi que je ne mente pas.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;afsan. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-1871722162455469125?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/1871722162455469125/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=1871722162455469125&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/1871722162455469125'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/1871722162455469125'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2009/07/pour-toi.html' title='pour toi'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-6070426615567172175</id><published>2009-05-04T20:42:00.003+04:30</published><updated>2009-05-04T20:47:05.255+04:30</updated><title type='text'>دعا برای خودم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;فقط می خوام از خدا تشکر کنم که من هنوز دیوانه نشدم. با این همه بلا که یکی یکی و هر روز داره سرم میاد هنوز زنده ام و عقلم سرجاشه!!! واقعاً عجیبه.اگه یه نفر به من بگه ماست سفیده امکان نداره باور کنم همه دروغ می گن همه بدون استثنا . همه مون دروغگوییم . خدایا به من تحمل بده!! آآآآآممممیییین&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style=""&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;امین&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style=""&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style=""&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-6070426615567172175?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/6070426615567172175/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=6070426615567172175&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/6070426615567172175'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/6070426615567172175'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='دعا برای خودم'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-3166713498473370377</id><published>2009-04-01T14:23:00.004+04:30</published><updated>2009-04-01T14:30:34.840+04:30</updated><title type='text'>کابوس</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;احساس می کنم دچار یک کابوس شدم. از اون کابوس ها که دست و پای آدم قفل می شه و با این که می دونی کابوسه ولی نمی تونی تکون بخوری و خودتو رها کنی، من هم نمی تونم، کابوس من توی سرم داره اتفاق می افته و خیلی واقعیه و تموم نمی شه، تموم نمی شه. مثل یک چرخه ی باطل هی تکرار می شه و تشدید می شه. داره منو فرسوده و ناتوان&lt;br /&gt;می کنه &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;همینو می خواستم بگم &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;امین&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-3166713498473370377?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/3166713498473370377/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=3166713498473370377&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/3166713498473370377'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/3166713498473370377'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='کابوس'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-8470857672012376222</id><published>2009-02-06T18:41:00.003+03:30</published><updated>2009-02-06T19:35:39.842+03:30</updated><title type='text'>الجزیره شهری که دلم می خواست دوستش داشته باشم</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;از افسانه پرسیدم این شهر چه احساسی بهت می ده؟ گفت می دونی دفعه ی چندمه می پرسی؟ گفتم هر دفعه که میام کنار این ساختمون های 100 ساله می شینم و مثل خودشون به دریا ، بندر و این همه کشتی که یا دارن بار خالی می کنن یا منتظرن که پهلو بگیرن و بار خالی کنن خیره می شم خیره می شم.... گفت خوب چی؟ گفتم هیچی شاید حسم همینی بود که الان گفتم. چیزی بیشتر از این نمی تونه باشه. هیچ چیزی پشت این خیرگی و دریا و زمانی که اینقدر کند می گذره نیست. این جا حتی زمستون هم روزها بلند و کند است &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;من بیش از شش یا هفت ماه از سال 87 رو توی این شهر گذروندم. بار اولی که آمدم موقع برگشت احساس کردم حتماً دلم برای این شهر تنگ خواهد شد و شد. بار دوم هم وقتی آمدم بیشتر به شهر نزدیک شدم و توانستم دوستش داشته باشم. بار سوم وقتی رسیدم بعد از یک هفته به زمین و زمان فحش می دادم که چرا زار و زندگی را ول کرده ام و آمدم به شهری که در ماه رمضان اگر کسی روزه نباشد قطعاً باید اول برای خودش یک قبر بخرد و منتظر باشد تا خداوند به او لطف کند و او را بکشد!!!! چون اگر همین جوری بمیرد هیچ کس به هیچ جایش نیست و فوقش یکی پیدا بشود و جسدش را بندازد توی دریا!!! نه این که آدم های بی رحمی باشند. فقط در طول ماه رمضان در این شهر حتی یک نفر پیدا نمی شود که ما تحت فراخ را هم بیاورد و حداقل غیر از نمازهای طولانی و بعد هم وقت کشی در قهوه خانه ها، کوچکترین خدمتی به خلق الله بکند و مثلاً حداقل (اگر صاحب رستوران یا غذاخوری است) نیم ساعت درِ مغازه را باز کند تا اگر بدبختِ گرسنه ی در راه مانده ای مثل من از این شهر می گذرد از گرسنگی تلف نشود. ماه رمضان را گذراندم و کم کم به این زندگی اسلوموشن عادت کردم. اما احساسی که به شهر داشتم کم رنگ  شد. بهش عادت کردم؟ نمی دانم. دفعه ی بعد وقتی با افسانه آمدم این جا و حالا سه ماه است که این جا هستیم، هر روزش برای من عذاب آورتر از دیروزش بود و هست . عذاب، نه این که از این شهر متنفر باشم اگر می دانستم که من این جا را دوست ندارم خیالم راحت بود. این شهر با همه ی روح پوچی اش با همه ی سحرش با همه ی بدویت اش، با همه ی زیبایی اش با دریای لاجوردی اش، با معماری فرانسوی عربی افسونگرش که پر از جزئیات است و هر بار که ساختمانی را که بارها دیده ای دوباره می بینی، گوشه ای، سرستونی، پنجره ای یا چیزی را می بینی که پیش از آن ندیده بودی، با همه ی آدمهای بی خیال و مبهوتش با هوای وحشی و غیر قابل پیش بینی اش با نسیم ملایمی که همیشه از دریا می آید و روح آدم را نوازش می دهد (و ممکن است همین نسیم ناگهان تبدیل به توفان شود) با همه ی اینها این شهر آدم را افسون می کند و درست زمانی که حواست نیست چنان ضربه ای می زند که انگار تمام این مدت مدید تو را در آغوش گرفته، نوازش کرده تا سرانجام همین ضربه را بزند. درست در همین لحظه است که حاضرم هر کاری بکنم و دست به دامان هر کسی بشوم تا بفهمم یا یک نفر به من بگوید آیا بالاخره من این شهر را دوست دارم یا از آن متنفرم؟ و درست به همین خاطر است که هر بار که به این شهر خیره می شوم می پرسم این شهر چه حسی به من می دهد؟ امین  &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-8470857672012376222?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/8470857672012376222/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=8470857672012376222&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/8470857672012376222'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/8470857672012376222'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2009/02/blog-post_06.html' title='الجزیره شهری که دلم می خواست دوستش داشته باشم'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-8736332510657794801</id><published>2009-02-03T11:23:00.003+03:30</published><updated>2009-02-03T13:20:06.979+03:30</updated><title type='text'>نه!!!!! آره</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;باور کنید راست می گم، فقط یک ایرانی کافیه تا هر کجای دنیا غیر قابل سکونت باشه. حتی یک جایی مثل الجزایر که تعداد ایرانی ها از انگشتای یک دست هم بیشتر نباشه. فرق نمی کنه. فقط یک ایرانی تضمین می کنم!!!! امین &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-8736332510657794801?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/8736332510657794801/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=8736332510657794801&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/8736332510657794801'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/8736332510657794801'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='نه!!!!! آره'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-5679036145576705210</id><published>2009-01-29T12:53:00.005+03:30</published><updated>2009-02-03T01:29:32.356+03:30</updated><title type='text'>من نیستم</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;باورم نمی شه این شهر، این قدر زیبا این قدر بی رحم، من حالا وجود ندارم نه شناسنامه نه پاسپورت، نه... من وجود ندارم!!!! خدایا مرا دوباره به وجود بیاور!!!! آمین&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-5679036145576705210?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/5679036145576705210/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=5679036145576705210&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/5679036145576705210'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/5679036145576705210'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2009/01/blog-post_29.html' title='من نیستم'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-1909317452170948039</id><published>2009-01-27T16:12:00.006+03:30</published><updated>2009-01-27T16:20:29.339+03:30</updated><title type='text'>بانوی خوابیده بر تخت بیهودگی که منش الجزیره می نامم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;خیلی عجیبه &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;این شهر چقدر زیباست &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;و چقدر مرده&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;از طرفی دائماً می خوای ازش فرار کنی &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;از طرفی نمی شه دوستش نداشت&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;اینجا همه چیز &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;از جزئی ترین چیزها &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;تا کلی ترین چیزهای اطرافت&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;در دوگانگی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;دو سویگی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;بی تصمیمی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;لختی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;زیبایی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;مرگ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;پوچی و بیهودگی &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;و انواع تضادها &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;سرگردانند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;نه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;آدمایی با روحیه من و امین &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;نمی تونن تصمیم بگیرن که اینجا رو دوست داشته باشن یا ازش متنفر باشن&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;این روح کرختی توإم با زیبایی که در این شهر جریان داره تو رو هم کرخت می کنه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;مثل همه ی اونها که رو به دریا می نشینند و ساعتها بهش خیره می شند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;و ساعتها&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;و ساعتها&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;افسان.....&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-1909317452170948039?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/1909317452170948039/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=1909317452170948039&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/1909317452170948039'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/1909317452170948039'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2009/01/blog-post_27.html' title='بانوی خوابیده بر تخت بیهودگی که منش الجزیره می نامم'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-5644272540110073803</id><published>2009-01-19T12:56:00.007+03:30</published><updated>2009-01-20T14:57:00.573+03:30</updated><title type='text'>رؤیا؟</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;توی تراس هتل اوراسی نشسته ایم من، افسانه، نغمه ثمینی . بالای تپه ی شهر الجزیره هستیم و تمام خلیج الجزیره زیر پای ماست. توی آبی لاجوردی مدیترانه کشتی ها بی حرکت پخش شده اند. سطح لاجوردی موجهای ریز برداشته و مخمل یک دستی است . باد نوازش می دهد. افسانه می گوید چقدر رؤیایی. نغمه می گوید از اون لحظه ها که آدم دلش می خواد فریزش کنه و برای همیشه توش بمونه. فرو رفته ایم توی صندلی ها و ... منِ تلخ دو شقه شده ام پاره ای لذت و پاره ای حسرت. لعنت به این زندگی که می گذرد. نغمه می گوید انگار این آدم های کامویی هم وقتی خیره می شن به دریا همین حس و همین رخوت رو دارن. می گویم شاید فرقش این است که مثل ما در اضطراب از دست دادن این لحظه نیستند. هیچ کدام قدرت تکان خوردن نداریم. چند ساعتی هم که آن جا نشسته ایم هیچ کس کاری به ما ندارد. می گویم اگر توی ایران بود تا حالا ده بار سؤال کرده بودند چیزی نمی خواید؟ باید یک چیزی سفارش بدید والا نمی شه همین جوری این جا بشینید. نغمه می گوید من که دیگه نمی تونم از این جا بلند بشم. فنجان های قهوه خالی شده اند. نغمه دروبین را برمی دارد. چندتا عکس می گیرد. افسانه می گوید بده من چند تا عکس برای پشت جلد کتاب بگیرم. می خندیم: باد در فنجان خالی نغمه ثمینی !!! می گوید تجربه ای رو که توی این نمایشنامه کردم بیشتر از بقیه ی تجربه هام دوست دارم. هوا تاریک شده دور خیلج الجزیره، شهر روشن شده است. نور داخل کشتی ها گله به گله دریا را روشن کرده است. کم کم هر سه شروع می کنیم به لرزیدن. بادِ سرد رؤیای فریز شده را آب می کند و بلند می شویم. از همان شب تا همین لحظه که افسانه و نغمه رفته اند آخرین خریدها را بکنند همه چیز دارد آب می شود، تمام می شود و تنهایی و فراموشی دوباره دارد هجوم می آورد به هر دوی ما. چند ساعت دیگر که نغمه توی هواپیما دارد به سمت استانبول می رود همه چیز دوباره به ضرباهنگ قبل برمی گردد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امین &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-5644272540110073803?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/5644272540110073803/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=5644272540110073803&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/5644272540110073803'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/5644272540110073803'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2009/01/blog-post_19.html' title='رؤیا؟'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-5653409826149023321</id><published>2009-01-16T18:28:00.005+03:30</published><updated>2009-01-20T14:55:43.826+03:30</updated><title type='text'>یک سورپریز</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;ساعت هشت و ربع با زنگ موبایل بیدار شدیم. دوش و صبحانه. آخرین نگاهها به خانه . همه چیز مرتب و آماده است. منتظر راننده ی بدقول و اعصاب خوردکن. نیم ساعت بعد از قرار می رسد. یادم می آید شیرینی ها توی خانه جاگذاشتیم. سریع می روم و برمی دارم. پیغام روی موبایلم می رسد " صبح به خیر ما در الجزیره هستیم فرودگاه داخلی" به جد و آبا هرچی آدم بدقول لعنت می فرستم. وسط راه راننده یک هو می پیچد توی فرعی" ببخشید یک دقیقه خواهرم رو پیاده کنم سریع می ریم فرودگاه" مهم نیست تو که بدقولی کردی اینم روش&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ساعت ده می رسیم نغمه ثمینی توی فرودگاه داخلی منتظر است. بقیه کجان؟ هیچی رفتن توی شهر، زود برگردن به پرواز برسن . ای وای ما براشون شیرینی سنتی خریده بودیم. البته حالا شهر خیلی خلوته اگه بریم شاید بشه پیداشون کرد. به راننده ی می گویم برو مرکز شهر : گراند پست، دیدوش مراد . من و افسانه خیلی ذوق زده هستیم. وارد مرکز شهر می شویم. ثمینی از دیدن شهر خیلی خوشحال می شود به نظرش خیلی شهر هیجان انگیزی است. معماری، کوچه های درهم و ساختمان های 100 ساله زیبا اما خیلی کثیف. هوا کمی آلوده است دریا خوشرنگ نیست &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;می گوید شما عادت کرده اید اما خیلی شهر قشنگی است. افسانه می گوید نه ما هنوز عادت نکرده ایم. فکر می کنم من چرا عادت کرده ام؟ عادت همین است که صبح به صبح پیش خودم فکر می کنم خدایا من این جای دنیا چکار می کنم؟ چرا این جا؟ پس کجا؟ این جا هم یک جایی است توی این دنیا.آدم هایش را دوست ندارم . خوب این که دلیل نمی شود . توی همان تهران کوفتی چند نفر هستند که می توانم تحملشان کنم؟ و دوستشان داشته باشم؟ نمی دانم؟ واقعیت این است که تهران به هیچ وجه شهر نوستالژیکی نیست. اما چرا من این جا اینقدر بی قرار و بی ثباتم؟ نمی دانم. چرا اینقدر افسرده حال و سرد شده ام؟ شاید همان چیزی که به ثمینی گفتم در روح مردم این جا جریان دارد، در من هم نفوذ کرده: روح کامو! روح پوچی و بیکاری، بهت و خیرگی به دریا . تنها تفاوت این است که پوچی برای اینها نوعی از بی خیالی است هیچ غم و اندوهی پشتش نیست اما برای من ایرانی پشت این روح پوچی تنها بلاتکلیفی و غم است تنها آینده ی نامطمئن و ترسناک است و تنها انتظار خرابی و نابودی دنیاست. و همه ی اینها توهم است توهم زندگی ایرانی که هرکجای این دنیا بروی با تو هست. همراهت. حتی اینجا پیش این مردم بی خیال ، ساکت ، نامعترض که هیچ توقعی از زندگی ندارند غیر از سیگار قهوه و خیره شدن به دریا. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هردو خیلی هیجان زده ایم از آن اتفاقاتی که شاید یک بار زندگی بیقتد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هیجان پذیرایی از یک مهمان ایرانی دوست داشتنی و هم رنگ. فرصت خوبی برای تجدید رؤیاهای دور &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;امین&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-5653409826149023321?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/5653409826149023321/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=5653409826149023321&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/5653409826149023321'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/5653409826149023321'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='یک سورپریز'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-877548926916617734</id><published>2008-12-30T03:17:00.005+03:30</published><updated>2008-12-30T03:37:41.878+03:30</updated><title type='text'>زندگی مشترک</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;زندگی زناشویی مقوله ی خیلی عجیبیه. تا تجربه اش نکنی نمی تونی بفهمیش. در عین حال تجربه ی همه ی آدما در این مورد با هم فرق داره. این نظر منه. من به جای بقیه نمی تونم حرف بزنم ولی احساسم بهم می گه که زندگی مشترک من بدون شک با زندگی مشترک همه ی آدمای دیگه فرق داره. منظورم این نیست که بگم زندگی من منحصر به فرده و مال بقیه نیست... نه... زندگی تک تک زوجها ویژگیهای خودشو داره که اونو از مال بقیه متمایز می کنه ولی این مانع این نمی شه که من فکر کنم زندگی ما منحصر به فرد نیست. یه کمی منظورم رو سخت می تونم بگم. همه ی ما حتی اگه بارها دوست دختر و دوست پسر عوض کرده باشیم باز هم نمی تونیم خصوصیات جفتی رو که قراره شریک زندگیمون باشه از تو این ارتباطات حدس بزنیم و فرضاً بگیم: من اخلاق مردا رو می شناسم همه همینجورن یا زنا سر و ته یه کرباسن . نمی دونم منظورم واضحه یا نه؟ منظورم اون ویژگی ازدواجه که فقط با تعهد دادن و زیر یه سقف زندگی کردن می تونی ازش سر در بیاری. یه برداشت از یه شکل رابطه که فقط با ازدواج می تونه صورت بگیره. به هر حال این فکرای تازه از تنور در اومده ی من بود و به هیچ وجه از این که ازدواج کردم پشیمون نیستم. پشت به پشت هم دادیم و داریم تو ظلمات مطلق راه می ریم. من به امید اون. اون به امید من. نه پیش رومون رو می بینیم و نه به پشت سر نگاه می کنیم. به امید هم راه می ریم. به پشت گرمی هم&lt;br /&gt;افسانه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-877548926916617734?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/877548926916617734/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=877548926916617734&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/877548926916617734'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/877548926916617734'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='زندگی مشترک'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-1075078245568210573</id><published>2008-09-01T12:15:00.004+04:30</published><updated>2009-01-20T15:02:41.497+03:30</updated><title type='text'>فکر می کنم پس هستم</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;خیلی وقته چیزی ننوشتم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;..................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;از شدت روزمرگی احساس فساد می کنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;..................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;چرا آدم همش باید منتظر یه اتفاق خوب باشه که بیفته و همه چیزو عوض کنه.... به نظر من خیلی ابلهانه است و خودمم یه ابله تمام عیارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;..................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;دلم گرفته وخسته ام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;...................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;از جمله های کمرت بهتره و کمرم درد می کنه و به خاطر کمرم نمی تونم حالم به هم می خوره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;...................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;دلم یه کلاس مرتبط با رشته ام می خواد می خوام کار کنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;...................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;یعنی تا دو ماه دیگه من یه جا دیگه ی دنیام؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;...................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;تلاش تلاش تلاش تلاش تلاش تلاش وگرنه مرگ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;....................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;نه روشنفکرم نه فیلسوف فقط دلم می خواد زودتر مدرک فارغ التحصیلی ام رو از اون دانشگاه کوفتی بگیرم تا مجبور نباشم برای حفظ شئونات اسلامی لباده بکشم رو سرم و هر روز با تیپ یه گدای تموم عیار که از نظر حراست دانشگاه تیپ اسلامی مقبولی یه پامو تو اون دیوونه خونه بذارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;......................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;حیف شد &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;......................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;گلناز هم که به زودی می ره. امین هفته ی دیگه می ره. یعنی می تونم؟؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;.......................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;اینجا همانجاست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;من هم همانم اما چرا آواز اندوهی نمی خوانم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;پیشانی تبدار را بر شیشه های پنجره دیگر نمی سایم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;دیگر نمی مانم به آن مردی که می افتاد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;برمی خاست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;- زهری&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;........................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;هم دوست دارم مهمونی بگیرم هم دوست ندارم. خیل متضادم. بعضی آدما رو هم دوست دارم هم دوست ندارم. بعضی ها رو هم می خوام ببینم هم نمی خوام ببینم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;.......................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;واقعیت داره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;.......................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;می رم که فیلم بسازم. می شه یا نمی شه نمی دونم. می خوام بسازم. زبانم رو قوی کنم. بالاخره یه کارایی می شه کرد که حال آدمو خوب کنه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;.......................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;مسیو سیل ووپله نه پغل اوک موا. ژو تو دتست.... این جمله ی من به زبان فرانسه به مسیو خاکی یا همون فاکی عزیزه که دیدنش هم کفاره دادن می خواد.... ولی حالا که فکر می کنم می بینم خیلی وقتا بوده که ازش بدم نمی اومده و فقط دلم براش می سوخته.... اینجاست که انسان باید بگه خدایا ما را هرگز و به هیچ وجه خاکی نفرما.... آمین یا رب العالمین&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;........................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;میل داریم وبلاگ آشپزیمان را خفه کنیم و به کارهای هنری که دلمان برایشان لک زده بپردازیم در عین حال این کار شنیع غیر هنری را دوست می داریم.... حالا پیدا کنید پرتقال فروش را&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;........................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;نه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;........................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;می تونم می دونم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;........................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;چقدر بعضی آدما خوبن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;........................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;دکتر کایروپراکتیک و من&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;.........................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;مهرو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;.........................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;امین امین امین امین امین امین امین امین امین امین امین امین امین امین امین.... امین یه عالمه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;........................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;دوستان من کجایید ؟ چه می کنید؟ زنده اید؟ مرده اید؟ زندگی چگونه می گذرد؟ یاد ایامی که دوست هم بودیم به خیر!!! دلمان لک زده برای دوست بازی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;.........................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;خدا ناصرالدین شاه فقید زن باره را بیامرزد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;.........................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;حالا که میامرزد رضا شاه را هم بیامرزد که کلی کارهای باحال کرده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;.........................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;نمی خوام دیگه مارمولک بکشم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;........................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;از گوشت قرمز متنفرم. حتی ژله هم می خورم حالم بد می شه چون یه جا خوندم از مغز استخوون گاو تهیه می شه. اه اه اه &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;........................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;منصفانه نیست که من با یه عالمه استعداد و فکرای باحال زیر سیل آدمایی که می آن و می رن مدفون بشم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;.......................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;شوهر من بهترین شوهر دنیاست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;.......................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;این روزا هیشکی به من اس ام اس نمی زنه و زنگ هم نمی زنه. دیروز که مهرو زنگ زد کلی سورپریز شدم. دلم برای مهشید خیلی تنگ شده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;.......................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;گرسنه ام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;.......................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;من یک قطعه شعر ناب بودم که با آب پیاز روی کاغذ نوشته بودندم. کسی شمعی نداشت تا روشن کند و کاغذ را جلوش بگیرند و مرا بخوانند. این شد که ناخوانده ماندم. و هرگز نابی این قطعه شعر بر کسی آشکار نشد الا بر نگارنده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;.......................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;دوست دارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;.......................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;نه نه نه نه مو ولت نمی کنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;تا هستی و مو هستم مو ولت نمی کنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;......................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;چه جوری می شه پیداش کرد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;.....................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;.....................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;سه فینی &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;افسان&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-1075078245568210573?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/1075078245568210573/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=1075078245568210573&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/1075078245568210573'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/1075078245568210573'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title='فکر می کنم پس هستم'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-860987369228278729</id><published>2008-07-09T23:45:00.006+04:30</published><updated>2008-09-01T12:42:00.731+04:30</updated><title type='text'>تصمیم کبری</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوشنبه صبح بعد از یک سفر خسته کننده و نسبتاً موفق از الجزایر به تهران رسیدم. واقعاً هنوز خستگی این سفر که من ناخواسته و یک دفعه ای و به فاصله ی دو هفته از سفر اول رفتم تو ی من مونده. از یک نظر که اصلاً برای همچین سفری آماده نبودم سخت گذشت و از نظری که با آدم های زیادی آشنا شدم خیلی مفید بود. اما همه ی این ها باعث نمی شه تا من خسته نباشم. من واقعاً خسته و کلافه ام. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;توی این سفر خیلی چیزهای عجیب و آدم های عجیب دیدم. حالا دقیقاً معنی حرف دوست بابام رو می فهمم که وقتی بهش گفتم الجزایر کشور بکری است به من گفت بکر جایی ایه که ایرانی ها پا نذاشته باشند!!! حالا دقیقاً می فهمم که وقتی ایرانی ها به یک کشوری پا می ذارند یک فاجعه ی هولناکی هم برای مردم اون کشور و هم برای ایرانی هایی که می خوان بعداً اون جا برن رخ می ده. واقعاً غیر قابل تصوره . فقط باید دید&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چند روزی که اومدم واقعاً کلافه ام نمی دونم باید چکار کنم. خیلی گنگم خیلی بی قرار و عصبانی از چی نمی دونم. شاید از این که ایرانی هستم. شاید از این که هر کاری کنم باز یک ایرانی هستم. من اصلاً نمی خوام بگم که وطن پرست نیستم و از این حرفها. اما باور کنید ایرانی ها موجودات عجیبی هستند. و خیلی پیچیده و گاهی از شدت پیچیدگی بدبخت! کسایی که رفتند فکر کنم به من حق بدن که همچین قضاوتی بکنم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دلم می خواد یه دفعه بزنم زیر همه چیز و به پیشنهاد آقای قاسمی جواب مثبت بدم و برم مثل یه آدم معمولی شروع کنم کار کردن. شاید این خیلی عاقلانه تر باشه اما من هیچ نمی دونم. هیچ. حتماً پست قبلی رو خوندید؟ من هم مثل افسانه همیشه یک رگه ی کله شقی دارم. البته کمی کمتر اما به هر حال کله شق هستم. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;الان توی زندگی من از اون لحظه هایی که شاید خیلی ها بهش رسیدن این که آدم دلش می خواد از ته دلش می خواد یکی جاش تصمیم بگیره و همه چیزو تموم کنه اما مطوئنم هیچ کسی نیست که این کار رو بکنه غیر خود آدم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امین&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-860987369228278729?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/860987369228278729/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=860987369228278729&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/860987369228278729'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/860987369228278729'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2008/07/blog-post_09.html' title='تصمیم کبری'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-3998554045410409616</id><published>2008-07-05T20:58:00.004+04:30</published><updated>2008-07-05T21:07:38.194+04:30</updated><title type='text'>قل می خوریم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:130%;" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;بین الجزلیر و فرانسه و کانادا سرگردانیم.قل می خوریم و جهان با ما قل می خورد. خواستن توانستن است. فکر کنم بچه بودم یه جایی خوندم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!و ما همچنان طی می کنیم الجزایر و فرانسه و کانادا را و ما طی می کنیم شب را و روز را. من حرف حساب سرم نمی شه. نمی تونم حساب کتاب کنم. آدمش نیستم. فقط می خوام برم. می خوام یه بار تو زندگیم یه کاری کنم. به همین سادگی و قل قل قل . همچنان می چرخد به گرد کله ی نحیف ما الجزایر و کاناد و فرانسه. مشت هامان را گره می کنیم و فریاد می زنیم مک گیل مک گیل مک گیل. و ما طی می کنیم شب را و روز را..................هنوز را.......... نه پایان نامه ای که پایمان در بند کند نه انگیزه ای که دستمان در حنا بگذارد.............. همچنان قل می خوریم و سه کشور فرانسه زبان به گرد ما قل می خورند و زندگی مثل هر روز ادامه دارد&lt;br /&gt;شیخ دوران شباب افسونه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-3998554045410409616?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/3998554045410409616/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=3998554045410409616&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/3998554045410409616'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/3998554045410409616'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='قل می خوریم'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-6291749391262630310</id><published>2008-05-18T12:06:00.007+04:30</published><updated>2008-05-18T12:19:05.982+04:30</updated><title type='text'>غرق شده در نور</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;همینه که نوشتم. بعله درست خوندید. احساس می کنم این روزا توی نور غرق شدم. شاید بعضی وقتا حالم خوب نباشه و کمی سایه هم بیاد توش اما شدت نوره جوریه که می تونم بگم غرق شده در نور. منظورم وجه عرفانی و مذهبی و اینجور مزخرفات نیست. نه! منظورم حالمه. حالم انقدر خوب هست که دوست دارم یه توصیف اینجوری از خودم و موقعیتم بکنم. شاید تا نیم ساعت دیگه همه چیز عوض بشه و بیام بنویسم غرق شده در تاریکی!!!!ولی فعلا این مهمه که در حال حاضر و نه تا نیم ساعت دیگه غرق شده در نورم. حس خوبی دارم. احساس خوب آدم بودن. چه طور بگم. اشرف موجودات خلق شده. نمی دونم چی بگم بهش. ولی حالی یه که آدم با خودش می گه من از پس همه کارای این دنیای بزرگ برمی آم. از اون حال ها که آدم به خودش می گه من یه کله شق تموم عیارم. هر کاری می تونم بکنم. هر کاری. حتما هر کس تو زندگیش این حس رو یک بار هم که شده تجربه کرده. منم قبلا تجربه کرده بودمش ولی این بار با یه سرخوشی و کیف خوبی یه. حس خوب تونستن. پیروز شدن. راه رفتن. نفس کشیدن. حس خوب دیدن دوستان. حرف زدن. ترانه گوش دادن. رقصیدن. زندگی کردن و زندگی کردن و زندگی کردن. می دونم که قرار نیست ژانگولری هوا کنم چون در حال حاضر احساس می کنم خودم ژانگولر خلقت هستم. خودم و خودم و خودم در کنار امین...../&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;افسانه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-6291749391262630310?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/6291749391262630310/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=6291749391262630310&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/6291749391262630310'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/6291749391262630310'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2008/05/blog-post.html' title='غرق شده در نور'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-3846116786365586946</id><published>2008-02-19T15:05:00.005+03:30</published><updated>2008-02-19T15:22:42.976+03:30</updated><title type='text'>شش شماره ی هول هولکی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اول: دارم تلاش می کنم یه چیزهایی رو تغییر بدم. دیروز و امروز یه کمی تو خونه نرمش کردم. این خوبه! دارم سعی می کنم به چیزهایی مثل نوشتن فکر کنم. بعد از مدتها طرح یه رمان و فیلمنامه اومده تو ذهنم و این برای من که فکر می کردم دیگه هر گز نمی تونم چیزی بنویسم یه نقطه ی نورانی محسوب می شه که هر جوری هست می خوام خودمو به طرفش بکشونم. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوم: دوستام رو دوست دارم. اونا چی؟ من خیلی زیاد به آدما فکر می کنم و به ان که در خیلی مواقع آزارشون دادم. این باعث می شه یه عذاب وجدان نسبتا دائمی داشته باشم. تلاش می کنم تا چیزی رو که باعث ازار اونا از طرف من بوده با رفتاری دیگه جبران کنم. نمی دونم موفق می شم یا نه. به هر حال طبع من تا حدودی تلخه و این برای خیلی ها در خیلی مواقع آزاردهنده است.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سوم: خیلی عجیبه که آدم افسار خودش رو دست حال و روزش می ده. وقتی که این بارون های قشنگ می باره. وقتی که امین به من می گه دوستت دارم. وقتی که هوا مثل یه ورقه ی نسیم خنک فرو می ره تو پوست آدم. وقتی که آمنه اون سوغاتی های خوشگل رو برام می آره. وقتی که مامانم نگران حال منه. وقتی که همه ی اینها هست چرا باور نمی کنم که همه ی چیزهای دنیا می تونه با همین چند تا چیز کوچولو خیلی خوب باشه؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چهارم: انگار باید بلند شم و برم حاضر شم و برم سر تمرینم. داره دیر می شه و من نمی خوام دست از نوشتن بردارم. گفتم که طبع نوشتنم داره شکوفا می شه دوباره.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پنجم: نمی دونم نسبیت گرایی زیاد من تو زندگیم چقدر خوبه و چقدر بد. گاهی به خودم می گم چه عالی که من هیچوقت روی هیچی خیلی زیاد پافشاری نمی کنم و مثل آدمای دگم نمی چسبم به یه نظریه که ممکنه از هزار طرف بشه بهش ایراد وارد کرد. گاهی فکر می کنم این نسبیت گرایی من باعث می شه هیچوقت نتونم مثل آدمای دیگه برای یه چیزایی اهمیت قائل باشم و اون چیزا برام مهم باشن. به همین خاطر همیشه در مقابل همه ی نظزیه ها می تونم کوتاه بیام. می تونم حرف همه رو بپذیرم و در عین حال نپذیرم. گاهی هم فکر می کنم پافشاری روی یه نظریه با کله شقی که من فکر می کنم تا حدودی احمقانه است یه جور شجاعت نیاز داره که من ندارم. دارم سعی می کنم بعضی چیزها رو برای خودم و مال خودم بکنم تا جایی که دیگه برام نسبی نباشن و اگه بحثی بود بتونم از نظرگاه های خودم دفاع کنم. اینجوری انگار آدم برای خودش یه تشخص قائل می شه. البته فکر می کنم یه کمی هم تو این یادداشت شورش کردم و بعضی چیزها واقعا برام مهم هستند مثلا دوست داشتن امین . و خیلی چیزای دیگه.فکر کنم کمی جو گیر شدم. زیاد جدی نگیر خواننده.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ششم: دیگه واقعا باید برم حاضر شم. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;افسانه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-3846116786365586946?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/3846116786365586946/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=3846116786365586946&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/3846116786365586946'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/3846116786365586946'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title='شش شماره ی هول هولکی'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-59140053738840199</id><published>2008-01-17T22:06:00.000+03:30</published><updated>2008-01-21T22:21:59.485+03:30</updated><title type='text'>اکبر رادی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;با افسانه و آزادی توی سالن بتهوون خانه ی هنرمندان نشستیم منتظریم تا اکبر رادی بیاد و نمایشنامه ی کاکتوس رو بخونه. من تا اون موقع از نزدیک ندیده بودمش. پیرمرد کوتاه قدی با پالتو می آد با اطواری اشرافی . کنار بهزاد فراهانی می نشیند پالتوش را در می آورد و بعد از حماسه سرایی های زیادی آقای فراهانی رادی شروع می کند. و می گوید در این جمع تنک محقر تئاتری ها می خواهد نمایشنامه ای کوتاه بخواند. این اولین خاطره ی من از رادی بود و اولین تصویر از او. برای همیشه توی ذهنم ماند: این جمع تنک محقر!!! دلم از رفتن او خیلی گرفت. منتهی من از اون جا که همه چیز را دیر می گیرم حالا هر وقت یادش می افتم بغض می کنم. امین&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-59140053738840199?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/59140053738840199/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=59140053738840199&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/59140053738840199'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/59140053738840199'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title='اکبر رادی'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-7663673194052903340</id><published>2007-11-16T22:50:00.000+03:30</published><updated>2007-11-16T23:05:08.092+03:30</updated><title type='text'>دیالو گهای درون مغزی با صدای بلند</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;تو روزهای جوش های دردناک و داروهای قوی به سر می برم. صورتم داره می سوزه. چند شبی هست که داروهایی رو که روانپزشک بهم داده شروع به خوردنشون کردم. حالم بد نیست ولی به طور کلی تغییری هم احساس نمی کنم. عادت افتضاحی دارم برای منفی بافی. می دونم که اگه این عادت رو ترک کنم خیلی چیزا حل می شه. بدتر از همه اینه که مدام روی خودم عیب می ذارم. اینم عادت افتضاحی یه. فکر کنم همین الان به ذهنم رسید که هر جمله منفی درباره ی خودم گفتم یا هر نگاه منفی که داشتم رو توی یه دفترچه هر روز بنویسم و بشمارم و سعی کنم تعدادش رو کم کنم. به این می گن خود درمانی! تا حالا ایده های زیادی برای خود درمانی های این شکلی داشتم ولی حتی یکیش رو هم عمل نکردم. اینم همین حالا بی خیال شدم!!! و دیگه این که خیلی خواب می بینم و هر کدوم هم با اون یکی فرق داره. میل به رفتن از ایران تقریباً نمی ذاره زندگی کنم و این خیلی بده. همش تو فکر رفتنم. بلافاصله بعد از اتمام پایان نامه ام نامه هام رو به دانشگاه های مختلف می فرستم. خدا رو چه دیدی شایدم زودتر از اون که فکر کنی بتونم پذیرش بگیرم به هر حال سابقه کاری مثبت هم دارم. کیف کردین؟ بلند بلند دارم فکر مثبت می کنم و تمام مدتی هم که دارم فکر مثبت می کنم فکر منفی یه که هی می گه: چقدر چرت می گی! تو سرم می چرخه. می گید باهاش چیکار کنم؟ بذارم دم کوزه آبشو بخورم؟ راست راستی زده به سرم؟ فقط منتظرم پایان نامه ام تموم شه. دفاع کنم و مدرکمو بگیرم. خدایا یعنی می شه یه روز داستانامو چاپ کنم؟ آره آره آره خره می شه فقط یه کم عرضه می خواد. دارم؟ نمی دونم. آره احمق جون مگه چیت از بقیه کمتره. چرا به خودم فحش می دم؟ چرا؟ چرا ایده آل خودم نیستم؟ چرا؟ حس می کنم زمان داره می گذره و توقف هم نمی کنه البته حسم درست هم هست و دیگه........./&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; افسانه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-7663673194052903340?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/7663673194052903340/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=7663673194052903340&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/7663673194052903340'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/7663673194052903340'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2007/11/blog-post_16.html' title='دیالو گهای درون مغزی با صدای بلند'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-973190566404600483</id><published>2007-11-10T12:38:00.000+03:30</published><updated>2007-11-10T12:50:46.111+03:30</updated><title type='text'>یادآوری</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;ای مرگ بیا که زندگی کشت مر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#660000;"&gt;&lt;strong&gt;ا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;color:#000000;"&gt;اولین بار اینو کی و کجا شنیدم!؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;"&gt;غمگین نیستم. حالم خیلی هم خوبه. دارم به تماشای آبهای سفید گوش می دم.... فقط این شعر یادمم افتاد. همین&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;"&gt;افسانه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-973190566404600483?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/973190566404600483/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=973190566404600483&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/973190566404600483'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/973190566404600483'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title='یادآوری'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-1323602289679663641</id><published>2007-10-18T19:37:00.000+03:30</published><updated>2007-10-29T11:19:00.004+03:30</updated><title type='text'>وبلاگ درمانی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;فکر می کنم دو ماه می شه که چیزی این جا ننوشتم. تو این مدت خیلی اتفاق ها افتاده مثلاً از پایان نامه ام دفاع کردم و بعد هم کارهای تسویه حسابم رو انجام دادم و کلاً دیگه بعد از حدود 7 سال دانشجو نیستم. یعنی دیگه نمی تونم هرجا فرم پر می کنم جلوی شغل بنویسم دانشجو. باید بنویسم بی کار! یعنی فعلاً بلاتکلیفم. الان چند تا کار رو دارم باهم پیگیری می کنم که امیدوارم لااقل یکی اش به سرانجام برسه. البته اونی که بیشتر دوست دارم به سرانجام برسه کاریه که مربوط به رفتن از ایران می شه: رفتن به الجزایر برای کار. موقعیتیه که پیش اومده و من هم بهش چسبیدم. تا ببینم چی می شه تنها کاری همکه از من برمی آد صبر کردنه &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;اما منظورم از نوشتن این یادداشت اینها نیست. مدتیه که یک طرحی برای بهتر شدنم تو ذهنم هست که نتونستم اجراش کنم. چون خیلی خونه نمی مونم که بتونم بشینم پای کامپیوتر. وقتی هم خونه هستم. معمولاً خسته هستم. تیتر این نوشته هم مربوط به همین چیزی می شه که گفتم. می خوام اگه بشه، شروع کنم به نوشتن و خودمو بریزم بیرون. نمی دونم کار درستی از آب درمی آد یا نه؟ اما می خوام به شیوه ی همین جوری آزاد و رها (شاید همون تداعی آزاد مثلاً) درباره ی خودم بنویسم. درباره ی ترس هام، درباره ی این که چی شد که من این جوری شدم. چرا من حالا تبدیل شدم به یک آدم ترسو و مضطرب که از هرکاری می ترسم از هر چیزی از هر آدمی از هر صدایی از هر حرکتی ممکنه بترسم. من آدم ترسویی هستم. اینو از خیلی قبل یادم می آد. کلاً از هر تغییر یا تحولی اضطراب و ترس برم می داره. به قول دکتر امیدی وقتی بهش گفتم من آدم خونسردی بودم گفت نه تو آدم منفعلی هستی . راست می گفت. من خونسرد نیستم. من منفعلم. زندگی من پر امکانات و انتخابهای مختلف بوده اما من ترجیح دادم همیشه راحت ترین و آسون ترین و زودترین راه رو انتخاب کنم. البته همیشه این طوری نبوده در مقاطعی از زندگی کله شقی هم کردم. مثلاً توی دانشگاه رفتن وقتی رشته ی کامپیوتر رو ول کردم و اومدم تئاتر خوندم. اما خیلی یادم نمی آد غیر از این کار شجاعانه ی دیگه ای ازم سر زده باشه!!! واقعاً نمی دونم این احساس ناامنی که دکتر می گفت پایه ی شخصیتی من روش بنا شده از کجا اومده؟ بچگی من چطور بوده که من این طور با احساس ناامنی و ترس بزرگ شدم؟ می خوام اینقدر بنویسم شاید چیزی معلوم بشه &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;من توی دوره های مختلف زندگیم بیماری های مختلفی رو از سر گذروندم، چند بار عمل جراحی کردم، بیمارستان بستری شدم و خلاصه سابقه ام تو این چیزها پرباره، اما هیچ وقت با عوارض روانی از نوع این سرگیجه و این اضطراب که حالا باهاش درگیرم ، درگیر نبودم. داشتم فکر می کردم کاش همون پارسال مثل دفعه ی قبل که سرگیجه گرفته بودم، رفته بودم یه دکتر همین جوری و با یه قرص ضداضطراب سرو ته قضیه هم می اومد و اینقدر من درگیر خودم نمی شدم و این همه چیز راجع به خودم نمی دونستم. این همه درباره ی این که من یک حالت روانی به وسواس فکری دارم که ریشه ی خیلی از حالت ها و بیماری های منه، نمی دونستم. تابستون امسال بدترین روزهای زندگیم رو گذروندم. حالا که کمی حالم بهتره، از فکر کردن به اون روزها حالم بد می شه و اضطراب می گیرم و با کوچکترین نشونه ای که من رو یاد اون روزها بندازه به شدت مضطرب می شه. من می ترسم. من از هر بیماری هر علائم جسمی، هر تغییر یا تحولی مضطرب می شم. این خیلی مسخره است. من توی 28 سالگی اینجوری هستم توی زمانی که آدم باید برای آینده اش دست به هر کاری بزنه و کله شق بازی دربیاره تا بالاخره به یه جایی برسه اما من؟ احساس می کنم توی این مدت که مریض بودم خیلی زیادتر از قبل تو خودم فرو رفتم و به خودم مشغول شدم . احساس خستگی زیادی می کنم. هیچ جا آرامش ندارم . انگار از خودم فرار می کنم. از فکرهای خودم فرار می کنم از ذهن شلم شوربای خودم خسته ام حوصله اش رو ندارم. احساس می کنم خیلی شکننده و مسخره شدم. تمام لحظات روز حواسم به خودمه ببینم حالم امروز چطوره، خوبم یا نه؟ امروز سرگیجه دارم یا نه؟ گاهی دلم برای روزهایی که ذهنم آزادتر بود این قدر به خودم مشغول نبودم تنگ میشه. دکتر امیدی می گه تو خیلی فانتزی هستی یعنی خیلی تو ذهنت زندگی می کنی. راست می گه من از دوره ی نوجوانی ام همین طوری بودم. اما هیچ وقت این حالتم منجر به یک بیماری روانی یا حالت هایی که الان دارم، نشده بود. من هیچیم نیست اینو می دونم. اما.... نمی دونم صبح که بلند می شم وقتی از دنیای خواب وارد دنیای واقعیت می شم اولین چیزی که به ذهنم می آد اینه که روی خودم دقیق بشم ببینم امروز حالم چطوره؟ کاش من هیچ چیزی درباره ی خودم نمی دونستم. کاش من به روزهایی برگردم که خیلی چیزها درباره ی خودم نمی دونستم، کاش من آدم یک سال پیش بودم. کاش من به روزهایی برمی گشتم که هرچی فکر می کردم نمی فهمیدم چرا بعضی آدمها قرص اعصاب می خورند. امروز دارم فکر می کنم من بدون این داروهایی که می خورم چطور خواهم بود؟ من بدون دارو خوب خواهم شد؟ ماه قبل که دکتر یکی از داروهام رو قطع کرد مضطرب شدم. درست همون طوری که وقتی دکتر بهم دارو داد مضطرب شدم. من از چی می ترسم؟ دکتر امیدی می گفت باید با این ترسها روبه رو بشی و ازشون فرار نکنی. این روزها احساس می کنم دارم دقیقاً از این ترس ها فرار می کنم. یعنی سعی می کنم زیاد توی خونه نباشم . همه اش الکی برای خودم یه برنامه ای می ذارم وقتی بیدار می شم از خونه می رم بیرون و شب برمی گردم. امروز این کار رو نکردم همون بعدازظهر برگشتم خونه و تا حالا که هنوز افسانه نیومده خونه یک بار یک حمله ی اضطراب و سرگیجه رو از سرگذروندم. من از تنهایی می ترسم؟ نمی دونم. می ترسم تو تنهایی چه بلایی سرم بیاد؟ سرم گیچ بره؟ فشارم بیاد پایین؟ بیفتم بمیرم؟ دیگه از این فکرها خسته شدم. من کی خوب می شم؟ از روزهای تعطیل می ترسم. از روزهایی که مثلاً روزهای استراحت و تو خونه موندنه مثل فردا که جمعه اس می ترسم. دکتر امیدی می گه راهش اینه که یه تعادلی بین رفتار و ذهنت برقرار کنی. خیلی زندگی مسخره ایه از همه چیز می ترسم. ناخودآگاه این جوریم یعنی اول می ترسم بعدش به خودم یادآوری می کنم که ای بابا چیزی نیست نباید بترسی. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;خدایا این روزها کی تموم می شه؟ می دونم که حالم خیلی بهتره. خیلی کمتر سرگیجه دارم. خوابم راحتتره، دیگه توی سرم فشار احساس نمی کنم. فقط اکثر وقتها سرم سنگینه با همه ی این ها خوب نیستم. خوب نیستم. خسته شدم. خسته شدم. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;من از خودم می ترسم. از این که نتونم خیلی کارها رو انجام بدم می ترسم. من از این که تو این دوره اززندگیم که باید خیلی کارها بکنم، نتونم خیلی کارها رو انجام بدم می ترسم. شاید قرار بشه من تنهایی پاشم برم الجزایر. این آدم نحیف و لاغر و مریض و مضطرب می خواد تنهایی توی یک کشور غریبه چه کار کنه؟ احساس ناتوانی سراسر وجودم رو گرفته. همین احساس منو داغون می کنه. می دونم که فقط یک احساسه و فقط روانیه و ریشه ی جسمی نداره یا اگر ریشه جسمی داره خیلی مهم نیست، اما چطور باید بتونم نترسم؟ یا لااقل به اندازه ی معمول بترسم؟ به هر حال ترس هم جزئی از زندگیه. چرا من هیچ جایی هیچ جوری در هیچ حالتی با هیچ فکری آرامش ندارم؟ نمی دونم. شاید همین روش وبلاگ درمانی رو ادامه دادم. این فعلاً قسمت اولشه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;امین&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-1323602289679663641?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/1323602289679663641/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=1323602289679663641&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/1323602289679663641'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/1323602289679663641'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title='وبلاگ درمانی'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-51328472362501098</id><published>2007-09-25T00:41:00.000+03:30</published><updated>2007-09-25T21:23:06.033+03:30</updated><title type='text'>این روزها</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;حالات روحی عجیب و غریبی پیدا کردم. به اکثر آدما حسادت می کنم.آدمایی که حداقل نصفی شون از من بدبخت ترن و نصفی شون رو اصلاً نمی شناسم. نمی دونم حسادت اسم درستی یه یا نه ولی هر کس هر کاری انجام می ده فکر می کنم چرا من کاری نکردم و نمی کنم. فکر می کنم عرضه ی کاری رو ندارم. به قول امین خودتخریبگر شدم. البته خودتخریبگر بودم ولی جدیداً وقتی درباره ی ادمایی که هیچ ربطی به من و زندگیم ندارند هم حرف می زنم فکر می کنم چرا اونا موفقند و من نه. احساس می کنم تعریفم از موفقیت دگرگون شده. تعریفم از موفقیت شده کارهایی که دیگران می کنند نه کارهایی که خودم می کنم. بنابراین در بسیار مواقع نمی تونم به خودم اعتماد کنم چون کلمه ی نمی تونم ورد زبونم شده مثل همین حالا. خیلی احساس بدی یه. می خوام برم پیش روانشناس. اصلاً نمی فهمم چرا اینطوری شدم. احساس سرخوردگی بدی دارم. هر روز به یه حالم. یه حال ثابت خوب یا بد ندارم. بی قرارم. مثل اینکه هر لحظه، هر ثانیه باید تو زندگیم یه اتفاق جدید بیفته. نیاز به تغییرات عجیب و غریب تو زندگیم دارم که نمی دونم تا چه حد باید پیش بره تا منو قانع کنه. شاید هم همه ی اینا موقت باشه. شاید هم همه ی اینا متعلق به زمانهای درازی یه که من در اثر اتفاقات مختلف تو زندگیم داغون شدم. راستش گیجم. نمی دونم چی می خوام. همش لیست کارایی رو که باید تو زندگیم انجام بدم تو ذهنم مرور می کنم. همش به خودم می گم از فردا.... از فردا.... از فردا. نمی دونم فردای من کی هست؟ نمی دونم کی شروع می کنم. تنها کاری که می کنم فکر کردنه. افسانه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-51328472362501098?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/51328472362501098/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=51328472362501098&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/51328472362501098'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/51328472362501098'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2007/09/blog-post_25.html' title='این روزها'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-8625102563785528487</id><published>2007-09-02T17:19:00.000+03:30</published><updated>2007-09-02T17:49:41.045+03:30</updated><title type='text'>!!!!!!!!!درد خاص بودن</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;به هر حال روزها می گذرن. همه چیز می گذره . حالا خوبم. خیلی بهترم و این بهم انرژی و روحیه می ده. با بهتر شدن امین حالم بهتر شده و امیدوارم این روند ادامه پیدا کنه. این روزا دارم فکر می کنم اونقدرا هم ادم غیرطبیعی نیستم. خوب، منم ادمم مثل همه ی اونای دیگه.  برچسب خاص بودن فقط ادم رو آزار می ده چون نمی تونی مثل بقیه باشی بنابراین احساس می کنی متفاوتی! واقعیت اینه که چیزی به اسم تفاوت وجود نداره یا لااقل من اینجوی فکر می کنم منم مثل هزاران زن خونه ی معمولی از داشتن یه لباس قشنگ یا پختن یه غذای خوشمزه هیجان زده می شم. منم مثل خیلی از آدما خیلی از چیزای معمولی رو دوست دارم. و اصلا هم متاسف نیستم که معمولی هستم. راستش اصلا نمی فهمم کی تو گوش من و امثال من کرد که ادمای خاص و منحصر به فردی هستیم ؟؟؟؟!!! من فکر می کنم مامان من هم به اندازه ی کافی منحصر به فرد و خاص هست، خواهرم هم همینطور و خیلی از آدمای دیگه. فکر می کنم منحصر به فرد بودن هر فردی به خود اون آدم و روحیات و رفتارها و تفاوتهاش با دیگران بر میگرده. این که مدام خودم رو با دیگران مقایسه کنم و نتیجه بگیرم روشنفکر و خاص و منحصر به فردم یه طرز فکر احمقانه است که فقط آدمو از حضور و ارتباط برقرار کردن با سایر آدما منع می کنه. البته من نمی تونم مثل خیلی از ادما زندگی کنم و به قول خواص گوسفند باشم ولی می تونم گوسفندی باشم که همچنان خاطرات و رفتارهای دوره ی آدم بودنش رو حفظ می کنه و تلاش می کنه تا همزمان گوسفند خوبی باشه و ادم خاصی برای خودش و فقط برای دنیای خودش باشه &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;ولی تاکیدی بر این موضوع هم ندارم. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;نمی دونم چه طور باید توضیح داد. می گن &lt;span style="color:#660000;"&gt;در میان جمع است و دل جای دیگر دارد&lt;/span&gt; شاید توصیف بدی نباشه. یعنی می خوام عوامانه زندگی کنم اما عوامانه فکر نکنم. منظورم این نیست که طرز زندگی عوامانه رو عمدا انتخاب کرده و به زندگی خودم تحمیل کنم. راستش تا حالاش هم زندگی غیرعوامانه ای نداشتم! منظورم اینه که به خودم فشاری وارد نکنم برای اینکه غیرعوامانه زندگی کنم! حرص دولت و ملت و زندگی و بدبختیهایی رو نخورم که تا حالا خوردم و حاصلش به جز از بین رفتن سلولهای عصبی مغزم چیزی نبوده. هر بار که یاد سلولهای نابودشده ای می افتم که دیگه هیچوقت ساخته نمی شند و برنمی گردند کلی افسوس می خورم که چرا خودم رو اینهمه سال با این سبعیت و بی رحمی شکنجه دادم. مگه کسی از خودم به خودم نزدیکتر هست؟ چرا اینهمه به خودم فشار اوردم تا با بقیه متفاوت باشم....................... نمی دونم شاید در این زمینه کم آوردم! به هر حال اگر هم کم آوردم عرصه رو خالی می کنم و این میدان خالی رو دو دستی به دوستانی تقدیم می کنم که عرصه رو خالی نمی کنند و هنوز دوست دارن با تخریب &lt;span style="color:#000000;"&gt;سلولهای مغزشون همچنان از خواص باشند. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;در هر حال ما را همین بس که کتابی بخونیم و دو خطی بنویسیم و زبان فرانسه مون رو تقویت کنیم&lt;/span&gt; تا بلکه روزی روزگاری از این مملکت متواری شیم. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;والسلام، نامه شد تمام.... افسانه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-8625102563785528487?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/8625102563785528487/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=8625102563785528487&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/8625102563785528487'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/8625102563785528487'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title='!!!!!!!!!درد خاص بودن'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-1441840064999581906</id><published>2007-08-17T18:21:00.001+03:30</published><updated>2007-08-17T18:51:05.500+03:30</updated><title type='text'>من هیچی نمی دونم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify; font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دیشب داشتم یک سایت روانشناسی رو نگاه می کردم. به اسم روان یار. زمانی بود که فکر می کردم آدمهای خاصی مثل ما که مثلاً هنرمند هستیم، از نظر خودمون روشنفکر هستیم و ... خیلی مشکلات و حالت های روانی خاصی داریم. حتی عوارض روانی و بیماریهامون هم خاصه و مثل همه نیست و به خاطر همین برای حرف زدن و دردل کردن و حتی بیان حالت ها و مشکلاتمون به هر کسی اعتماد نمی کردیم. دکتر؟ نه اصلاً همه شون خنگ هستن. روان کاو؟ نه بابا اونا هم خیلی حالیشون نیست. ما آدمهای خاصی هستیم و مشکلاتمون هم برای همه قابل درک نیست ما با سؤالات عمیق و هستی شناسانه درگیریم. ما آدمهای عمیقی هستیم. دغدغه های ذهنی ما شبیه آدمهای معمولی نیست. مگه می شه مثلاً مشکل روانی آدمی مثل داستایفسکی رو با روان درمانی و این جور چیزها حل کرد؟ احمقانه است. اما...نمی دونم درسته که الگوهای ما غولهایی مثل داستایفسکی، برگمان، آنتونیونی، و... هستن اما آیا اصلاً با این توجیه که ما در رده ی این جور آدمها هستیم و نمی شه ما رو ، روان مارو و حالتهای روانی ما رو با آدمهای عامی و عادی قیاس کرد، می  تونیم خودمون رو بشناسیم؟ وقتی داشتم این سایت رو نگاه می کردم و تستهای روان شناسی رو می زدم دیدم خیلی از ماها دچار علائم تیپیک اختلالات روانی هستیم اما ما حتی اختلالات روانی خودمون رو هم خیلی جدی و دست بالا و مهم تلقی می کنیم. یعنی فکر می کنیم این اختلالات نه نشانه ی بیماری که نشانه ی نوعی تفاوت و برتری ذهنی و نگاه عمیق به زندگی هستن و در واقع برای ما واجد نوعی ارزش و برتری هستن. یعنی آدمی که این دردهای عمیق و اختلالات رو نداشته باشه چیزی کم داره یا نمی تونه در رده ی آدمهای عمیق جا بگیره!! شاید خیلی تند و یک طرفه دارم قضاوت می کنم به هر حال وقتی شواهد زنده ای مثل برگمان و .. هستن پس حتماً آدمهای متعالی و عمیق با آدمهای معمولی فرق دارند اما آیا این جوری می شه زندگی کرد؟ آیا وقتی وارد زندگی خصوصی یکی از همین بزرگان می شیم نمی بینیم که پر از بدبختی و رنج روانی  هستن؟ آیا بین عمیق بودن و متفاوت بودن و اختلالات روانی روابطه ای وجود داره؟ آدم سالم چه کسیه؟ آیا هنر عمیق و تأثیرگذار زاییده ی یک ذهن درگیر و گاه بیماره؟ آیا اصلاً هنرمند بودن یک نوع بیماریه؟ آدم سالم که هنرمند نمی شه! اینا همه اش سؤاله واقعاً نمی دونم ، می شه جواب درست و قانع کننده ای به این سؤالها داد یا نه؟ اما در مورد خودم و بسیاری از کسانی که مثل خودم می شناسم می دونم که خیلی از ما برای حالات روانی و گاه اختلالات بیمارگونه ی خودمون نوعی ارزش و امتیاز قائلیم. اختلالاتی که خیلی ساده آدم باید بره دکتر و درمانشون کنه.  نمی دونم اگر کسی این مطلب رو می خونه و می تونه حرفی بزنه کمک کنه. آیا اگر ون گوگ آدم سالمی بود و بیماری روانی نداشت می تونست نقاش بزرگ و متفاوتی بشه؟ آیا داستایفسکی یک دیوانه نبود؟ آیا برگمان، مارسل پروست، کافکا آدمهای عاقلی بودند؟ اصلاً معیار ما برای این تعاریف چیه؟ کی عاقله؟ کی سالمه؟ کی دیوانه اس؟ آیا دیوانگی یک ارزشه؟ آیا سلامت و معمولی بودن یک ارزشه؟ خدایا! قاطی کردم بالاخره باید چطور زندگی کرد؟ اصلاً می شه طرز زندگی و فکر کردن رو انتخاب کرد و بعد مطابق این انتخاب زندگی کرد؟ من هیچی نمی دونم!!!! امین&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-1441840064999581906?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/1441840064999581906/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=1441840064999581906&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/1441840064999581906'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/1441840064999581906'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2007/08/blog-post_824.html' title='من هیچی نمی دونم'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-4395527607581883129</id><published>2007-08-06T17:19:00.000+03:30</published><updated>2007-08-07T16:43:34.736+03:30</updated><title type='text'>جلسات روانشناسی</title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: left;font-family:arial;" &gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold;font-size:130%;" &gt;امروز جلسه ی سومی بود که رفتم پیش دکتر امیدی، روانشناس، به قول افسانه خوبه که آدم هر مدت یک بار ، ماهی، دو ماهی، بره پیش روانشناس و حرف بزنه. البته من برای دردل کردن یا حرف زدن نمی رم. من برای درمان می رم.و توی این سه جلسه بد نبوده. چیزهای مهمی رو درباره ی خودم فهمیدم. چیزهایی که وقتی بیشتر فکر می کنم می بینم خیلی ساله که باهاشون زندگی می کنم ولی چیزی راجع بهشون نمی دونم یا بهشون توجه نکردم و اگر توجه کرده بودم شاید کار به این جا نمی کشید. شاید حتی اگر پارسال یا اول همین امسال روان درمانی شده بودم خیلی اوضاعم بهتر بود. اصلی ترین چیزی که فهمیدم اینه که من اکثر زندگیم رو در یک لاک دفاعی بودم برای محافظت از خودم در برابر یک احساس ناامنی شدید که همیشه باهام بوده (به صورت های مختلف). خود دکتر می گه تو دچار اسکیمای ناامنی هستی، یعنی در بستر شخصیتت در پایه های ناخودآگاه شخصیتت یک جور احساس ناامنی هست که باعث می شه برای تخفیف این حس ناامنی هر کاری بکنی. دست به هر اقدام امنیتی که بتونه اضطراب و تشویشت رو آروم کنه بزنی. فکر می کنم می بینم این ترس سالهاست با منه از بچگی و هر دوره ای هر زمانی به صورتی. امروز به این صورته که هر چیزی منو می ترسونه و احساس ناامنی بهم میده. از احساس ناامیدی نسبت به آینده تا بی کاری تا زلزله ی تهران تا آدمهای توی خیابون، آلودگی هوا، سرطان، بیماری، ناتوانی و...همه ی اینها می تونن باعث بشن من همیشه به فکر دفاع کردن از خودم در برابر این همه ناامنی و احتمالات مختلف زندگی باشم و همه ی اینها باعث یک عارضه ی روانی می شه که واقعاً فکر نمی کردم هیچ وقت من دچارش بشم: وسواس البته از نوع فکری. تشخیص دکتر اینه که من دچار وسواس فکری هستم. همیشه فکری می کردم آدمهایی مثل بابام یا مامانم که خیلی به مسائل شرعی پایبند هستن می تونند دچار وسواس باشند اما من؟ ولی با نشانه هایی که هست مطمئنم که دکتر درست تشخیص داده . امروز خیلی درباره ی آینده باهاش حرف زدم. تقریباً همون حالتی رو که من همیشه به دوستام مثل امین عظیمی یا آزادی می گفتم، خودم دچارش هستم: یعنی توقع دارم وقتی تصمیم بگیرم که حتماً در آینده قطعیت وجود داشته باشه. یعنی می خوام اول همه چیز رو پیش بینی کنم و بدونم و بعد تصمیم بگیرم و بنابراین هیچ وقت نه می تونم تصمیم بگیرم نه می تونم کاری بکنم. للبته این بهانه ی خیلی خوبیه برای تنبلی. تنبلی، تنبلی،واقعاً من موجود تنبلیم.تقریباً می تونم بگم خودمو سرکار گذاشتم!!! باور کنید&lt;br /&gt;دکتر می گه تو در مقابل افکاری که مضطربت می کنند خیلی منفعلی ، یعنی کلاً در مقابل افکارت منفعلی. فکر می کنم راست می گه. یعنی حتماً راست می گه. اما تغییر دادن این عادتهای فکری، شکستن این لاک دفاعی این دنیای بسته و شکننده کار خیلی ساده ای نیست. فکر می کنم خیلی ساله که توی همچین دنیای سیر می کنم و چطور من نتونستم این همه سال با این همه ترس و اضطراب کاری بکنم و فکری به حالشون بکنم و فقط ندیدمشون و در واقع ازشون فرار کردم. و حالا یک ترس جدید هم اضافه شده ترس از ترسیدن!!!!! فکر کنم من از یک چیز اصلی می ترسم من از زندگی می ترسم؟؟؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;امین&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-4395527607581883129?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/4395527607581883129/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=4395527607581883129&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/4395527607581883129'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/4395527607581883129'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title='جلسات روانشناسی'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-144935765876324694</id><published>2007-07-29T13:40:00.000+03:30</published><updated>2007-07-29T13:42:41.994+03:30</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;تو تمام طول زندگیم اینقدر احساس ناتوانی نکرده بودم/افسانه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-144935765876324694?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/144935765876324694/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=144935765876324694&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/144935765876324694'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/144935765876324694'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2007/07/blog-post_29.html' title='...'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-5975049057529943878</id><published>2007-07-18T10:33:00.000+03:30</published><updated>2007-07-18T11:02:41.361+03:30</updated><title type='text'>ماجرای من و سفارشی نویسی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;نه نه ، تو خونم نیست. دیگه نمی تونم کار سفارشی انجام بدم. می خوام واسه ی خودم، اونجوری که دوست دارم زندگی کنم. می خوام برم کارایی رو که دوست دارم یاد بگیرم و انجام بدم. مگه آدم چقدر زنده است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی کم. خیلی کم. قبل اینکه آدم بتونه تصمیم بگیره چی کار باید بکنه اجلش خونده است. پس منم کار سفارشی نمی کنم. یه سریال باید می نوشتم. هر قسمت 25 دقیقه ای هشتاد تومن می دادن. ولی نمی تونم. وحشتناک سفارشی یه. منم آب از سرم گذشته. شاید اگه سه سال پیش بود با کمال میل می تونستم انجام بدم ولی الان مغزم برای این کار بهم فرمان نمی ده. تمام صبح رو فکر کردم و می بینم که نمی شه. اصلا سفارشی نویسی یه روحیه ی خاص می خواد ......ولی من دلم می خواد زندگی کنم. به جای همه ی سالهایی که برای خاطر این سفارشی نویسی ها صرف شد و دود و شد و هوا رفت. آخه موضوع اینه که آخرشم پولی که دست آدم می مونه تو دو تا فوت به باد فنا می ره. اصلا دیگه نمی خوام برای کسی و به هر مناسبتی کار کنم. خدا آدم رو آزاد آفریده. مگه من چقدر در مضیقه ام که زیر بار نوشتن چیزایی برم که نه علاقه ای بهشون دارم و نه جذابیتی برام دارن؟! می خوام یه مدتی به خودم استراحت بدم. به ویژه که از اختتامیه جشنواره هم خیلی حالم گرفته شد. تا کی آدم چشمم به دست آقایون باشه که جایزه یا دستمزد خوب و به خاطر کاری که اونها و فقط اونها دوست دارن، بهت بدن. می رم سراغ کارایی که یه عمره دوست دارم و نکردم. نمی خوام برای خودم استرس زایی کنم. باید سه قسمت از این سریال رو تو دو روز می نوشتم. مگه من دستگاه تولید متنم؟ منم آدمم،با رگ و خون و عروق. نه از فولادم . نه ماشین تولیدم. مثل همه ی اونایی که دارن به من دستور می دن منم آدمم . منتها فرقش اینه که اینهمه سال دولا شدم و سواری دادم. هر چی گفتن، گفتم چشم حتما شما بهتر می دونین.... این کارو عوض کنم؟ چشم. این جمله رو حذف کنم؟ چشم. یه متن شعاری بنویسم؟ چشم. نقدم ملایم باشه؟ چشم. کار مذهبی کنم؟ چشم. تو دو روز سه قسمت بنویسم؟ چشم. مرده شور همه ی چشم ها و همه ی چشم گویان عالم رو ببره. فکر می کنم چشم یکی از اولین کلمات ابداعی ماست که آدم رو به زیر بار بردگی می بره. خوب. الان که از پای کامپیوتر بلند شم می رم یه اس ام اس می زنم که من نمی تونم بنویم. اینهمه نویسنده ی درپیت نویس و سفارشی نویس ریخته..... برن یکی دیگه رو انتخاب کنن، چون من خون استقلال طلبی و رهایی از بردگی ام به جوش اومده. کارایی دارم که دوست دارم تا زنده ام اونا رو انجام بدم. می خوام نقاشی یاد بگیرم. تنیس خاکی یاد بگیرم. می خوام رمان بنویسم .چند ساله که می خوام درباره ی یکی از بازیگرای زن ایرانی رمان بنویسم؟! چرا زندگی بهم این فرصتوتا الان نداده؟ مهم نیست. از حالا به بعد.... من که هنوز زنده ام گویا!!!!!!!! می خوام برم شنا. می خوام برم دور ایران رو بگردم. می خوام جاهای دیدنی تهران رو ببینم. می خوام غواصی و اسکی یاد بگیرم. می خوام فیلمنامه کوتاه و بلند بنویسم. می خوام فیلم بسازم. می خوام پایان نامه ام رو تموم کنم. می خوام کارای مهاجرتمون رو شروع کنم. می خوام آشپزی کنم، نه مثل هر روز.... با غذاهای ویژه ای که هیچوقت وقت نداشتم بپزمشون. می خوام فرانسه بخونم. می خوام انگلیسی ام رو کامل کنم. می خوام آلمانی یاد بگیرم. می خوام طبیعت و زیبایی ها رو ببینم. می خوام موسیقی گوش کنم. می خوام موثر باشم، تو زندگی خودم.... تو زندگی امین.... تو زندگی اطرافیانم. می خوام این کسالت و خستگی تموم شه. یه جور دیگه زندگی کنم. به چیزهای جدید و راههای جدید فکر کنم. و این اولین قدمه: &lt;span style="color:#660000;"&gt;من دیگه&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#660000;"&gt;کار سفارشی انجام نمی دم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;افسانه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-5975049057529943878?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/5975049057529943878/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=5975049057529943878&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/5975049057529943878'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/5975049057529943878'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2007/07/blog-post_18.html' title='ماجرای من و سفارشی نویسی'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-1486809910821850663</id><published>2007-07-10T00:44:00.002+03:30</published><updated>2007-07-13T00:45:49.857+03:30</updated><title type='text'>بعد از مدت ها</title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" align="left"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;strong&gt;بالاخره بعد از مدت ها تونستم جلوی کامپیوتر بنشینم و چیزی بنویسم. مدت زیادی هست که بیماری عجیب و طاقت فرسایی گرفتم. نوعی سرگیجه ی عجیب و خسته کننده که گاهی کلاً از زندگی ناامیدم کرده. توی این مدت افسانه همه اش می گفت یک چیزی بنویس والا وبلاگ رو پاک می کنم. منم که می دونستم دست به پاک کردنش خیلی خوب وسریعه همه اش قول می دادم اما واقعاً نمی تونستم عمل کنم. امروز اولین روزیه که بعد از مدت ها کمی احساس سلامتی می کنم و تونستم بعضی از کارهام رو انجام بدم. مثلاً فصلی از پایان نامه ی لعنتی ام رو تموم کنم. کمی فرانسه بخونم و کمی هم ساز بزنم. پس روز بزرگی بوده!! توی این مدت گاهی فکر می کردم من چقدر می تونم در مقابل بیماری ضعیف و شکننده باشم. اصلاً فکر می کنم بیماری حتی سرماخوردگی می تونه خیلی یک آدم رو ضعیف کنه و من نمی دونم به چه دلیل در مقابل بیماری ضعیف و ترسو هستم. به خصوص بیماری این جوری که هیچ دلیلی براش پیدا نمی شه و هر روز فقط آدم رو مضطرب تر می کنه. نمی دونم شاید من توی این سال ها زیادی از مخم کار کشیدم و حالا دارم تاوان این سال ها و بی توجهی به جسم نحیفم رو می دم.واقعاً نمی دونم. دارم فکر می کنم من کلاً از یک دوره ای به بعد توی زندگیم بی خیال جسمم شدم و کلاً فکر کردم همیشه می تونم پرانرژی و فعال باشم حتی اگر ورزش نکنم و هیچ محلی به جسم لاغر و مردنی ام نذارم.با خودم می گفتم اگر این بار سلامتی ام رو به دست بیارم به راحتی از دستش نمیدم. واقعاً روزهایی بود و هست که وقتی به آدمهای اطرافم نگاه می کنم تعجب می کنم که اونها چطور سرگیجه ندارن؟ و چطور به این راحتی دارن زندگی می کنن؟ با خودم فکر می کنم که من وقتی سرگیجه نداشتم چه شکلی بودم و هیچ چیز یادم نمی اومد. فکر می کنم من وقتی سالم بودم چطور بودم و چیزی یادم نمی اومد. واقعاً من دوران سختی رو می گذرونم اما با هر وسیله ای باید خوب بشم. باید دوباره به جسمم توجه کنم. من سلامتی ام رو لازم دارم. بیماری نه تنها جسم که روح و روان آدم رو رنجور می کنه. اون هم روان مغشوش و رنجوری مثل من و خیلی از دوستان و آدمهای مثل من. توی این مدت گاهی تمایل عجیبی به گریه کردن داشتم. لحظاتی بود که دیگه از همه چیز زده و ناامید بودم و فقط تو خودم داد می زدم پس کی حالم خوب می شه؟ حاضر بودم و هستم به هرچیزی پناه ببرم به شرطی که حالم خوب بشه. بیماری آدم رو ترسو مضطرب، محافظه کار و ساکن می کنه. دست و پای آدم رو برای هر نوع فعالیتی می بنده. توی این روزها بارها به خاطرات دوران اول جوانیم وقتی 18 یا 19 یا حتی 22 یا 23 سالم بود مشغول می شدم. و فکر می کردم خدایا من آدم سالمی بودم. من خونسرد بودم و بی خیال پس حالا این چه بلاییه که سر خودم آوردم؟ یک شب بین خواب و بیداری احساس می کردم دارم مچاله می شم. دستم داشت از آرنج مچاله می شد و پاهام داشت می شکست حتی صدای شکستن خودم رو می شنیدم و در عین حال بیدار بودم. چقدر داد زدم که از همه ی اونها افسانه تنها ناله های منو می شنید و بیدارم کردم. نمی دونم این حس یا تمایل به خود تخریب گری از کجا توی ماها توی آدمهایی مثل ماها که در این فضا زندگی می کنن رشد کرده و حتی یک جورایی تبدیل به ارزش شده؟ همه ی ما که یک جوری به فعالیت های هنری یا روشنفکرانه مشغولیم و ادعا می کنیم که آدم های متفاوتی هستیم درگیر نوعی مازوخیسم حاد هستیم. نوعی خود تحلیلی و خود تخریبی!!! چی گفتم!!!! واقعاً نمی دونم چرا این حالت برای برای ما نوعی ارزش محسوب میشه؟ دلم می خواد کمی راحت تر و دور تر زندگی کنم. دورتر از چی نمی دونم. دلم می خواد بتونم بعد از مدتها از ته دل بخندم. باورم نمی شه من مدتهاست از ته دل نخندیدم. نوعی حالت بیماری هراسی هم در من تشدید شده که خیلی اذیتم می کنه. یعنی گاهی فکر می کنم که آدم بیمار مگه می تونه دوباره سالم بشه؟ مگه من می تونم روزی مثل قبل از بیماریم بشم؟ نمی دونم. اما فکر می کنم حتماً می شه. چند وقت پیش داشتم خودم به یکی از دوستام می گفتم زندگی جوری تغییر می کنه و خودت در طول زمان جوری عوض می شی که یادت می ره قبلاً چطور بودی. یادت می ره چه آدمی بودی و چطور زندگی می کردی و خودت برای خودت تبدیل می شی به یک خاطره ی دور.یک شب داشتم به افسانه می گفتم چقدر زندگی غم انگیزه و چقدر این که همه چیز عوض می شه غمناک و اندوهناکه و درست همون لحظه فکر کردم من چقدر آدم ضعیف و نوستالژیکی هستم و یا می تونم باشم!!!!! امیدوارم برای هیچ کس شرایطی بیماری مثل من پیش نیاد.&lt;/strong&gt; به &lt;strong&gt;خصوص یک بیماری مزمن که آدم مجبور باشه مدتی رو باهاش زندگی کنه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;امین&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-1486809910821850663?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/1486809910821850663/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=1486809910821850663&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/1486809910821850663'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/1486809910821850663'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2007/07/blog-post_2301.html' title='بعد از مدت ها'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-6202883677105741597</id><published>2007-07-04T19:42:00.000+03:30</published><updated>2007-07-04T21:21:24.157+03:30</updated><title type='text'>بعد از ظهر ذهن پریشان من</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;الان تنها آرزوم خوب شدن حال امینه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;جمعه نمایشم اجرا می شه. همه ی بچه های گروه خوبند و من خوشحالم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پست قبلی رو پاک کردم چون دیگه اهمیتش رو برام از دست داد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;من زود عصبانی می شم و زود آروم می شم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;برای امین نگرانم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;امیدوارم اجرای جمعه خوب باشه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;خسته ام. یکسره دارم راه می رم و برای کار خرید می کنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;خیلی بدهکار شدم. جشنواره خیلی کم پول داده... برای یه گروه با این همه آدم کمه کمه کمه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بابام جمعه از کربلا می آد . نه روزی که رفت خونه بودم نه روزی که می آد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چقدر همه چیز گرون شده. وحشتناکه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پریروزا یه عکس از احمدی نژاد تو روزنامه شرق دیدم که داشت برای خبرنگارا شکلک در می آورد . به نظرم این آدم راست راستی معجزه ی هزاره ی ماست منتها از  در اون وری&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دلم می خواد بنویسم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;خیلی کم می خوابم. شبا همش مضطربم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چرا امین اینجوری شده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نمی تونم نقد نمایشه رو بنویسم. باید تا آخر این هفته تحویلش می دادم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;خدا کنه طراحی نور و دکور خوب از آب در بیاد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شام رو کی بپزم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;امین دیر کرده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دلم برای مامانم تنگ شده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;کاش می شد بریم مسافرت. یه مسافرت طولانی. باید به این قضیه ی هند بچسبم و هر جور شده با گروه بریم خارج ایران برای اجرا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نصف ابروهام رو با تیغ زدم. بعضی ها فهمیدن. بعضی ها نفهمیدن. وقتی مدادهایی رو که دنباله اش کشیدم پاک&lt;br /&gt;می کنم و صورتمو می شورم خیلی موجود جالبی می شم. البته به نظر خودم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;گلناز تو یک اقدام ناگهانی موهاشو با تیغ از ته زده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;یه سوال: همه ی ما دیووونه شدیم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;من هیچ علامت پرسشی و نقطه و تعجبی تو پایان جمله هام استفاده نمی کنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;خیلی عجیبه. من آزادی رو دوست دارم ولی زود هم از دستش عصبانی می شم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;من از دست همه زود عصبانی می شم ولی روی آزادی حساسیت ویژه ای دارم.... شاید چون یه تکامل ذهنی با هم داشتیم. نمی دونم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;امین امین امین &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;زندگیم پر شده از یه مشت فکر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;امروز داشتم با اتوبوسای جوادیه می رفتم تا جوادیه. نفهمیده بودم رسیدم راه آهن بس که تو فکر بودم. دیروز هم اتوبوس خالی شده بود راننده داد زد خانوم آخرشه که من فهمیدم راه آهنه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دلم مهمونی  و رقص می خواد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;کاش تو جشنواره جایزه بگیریم. می گیریم می گیریم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;مواظب خودت باش: خطاب به خودم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دوستت دارم: خطاب به امین&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;منو ببخشید: خطاب به همه ی آدمای دنیا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;افسانه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-6202883677105741597?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/6202883677105741597/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=6202883677105741597&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/6202883677105741597'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/6202883677105741597'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title='بعد از ظهر ذهن پریشان من'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-43109311281695040</id><published>2007-05-18T01:01:00.000+03:30</published><updated>2007-05-18T01:22:25.959+03:30</updated><title type='text'>پروانه ها</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;انگیزه های آدم به کجا پرواز می کنند؟ انگیزه های آدم که پروانه های بی شاخ و دمند و تو مشت آدم جا می شوند، به همین سادگی و همین مهربانی به کجا پرواز می کنند؟ انگیزه ها که می روند و دور می شوند و دور می شوند و دور می شوند و هرگز بازنمی گردند. زندگی آمیخته با عشق، آرزوهای پروانه ای و دستهایی که دیگر شجاعت در آغوش گرفتن را از دست داده اند: این زندگی من است. این زندگی کوچک من است که وامدار همه ی روزمرگی هاست. وامدار همه ی آدمهایی که می بایست رونوشت کج و معوجی از آنان را بازی کنم. چرا همه ی ما شبیه به همیم؟ چرا همه می بایست با آرزوهای کوچک و بزرگ در یک دستگاه شبیه سازی بزرگ از کنار هم بگذریم و مدام تکرار کنیم من به دیگری شباهتی ندارم؟ هذیان می نویسم؟ شاید! بعید هم نیست که هذیان نویس شده باشم. دلیلی برای اعتماد نیست. دلیلی نداری تا نوشته های مرا خواندی همه را درک کنی و بعد بگویی طفلک حال خوبی ندارد! شاید دروغ می گویم یا هذیان، اما انگیزه هایم چه؟! انگیزه هایم همچون همان پروانه های رنگین بالی به سرعت دور می شوند، دور می شوند، دور می شوند. آنقدر کوچک، آنقدر دور، آنقدر محو که دیگر معنایی ندارند. همه ی چیزهایی که به زندگی و به خواستن مربوطند در ذهن من رنگ می بازند. من مطابق نیستم. با زندگی مطابق نیستم و این آزار دهنده است. چیزی برای دوست داشتن وجود ندارد. چیزی برای نفرت ورزیدن وجود ندارد. دلخوشی بزرگی وجود ندارد. دلخوشی کوچکی وجود ندارد. نه شعر می نویسم ، نه غر می زنم. در خلإ به سر می برم. در تهی. در سکوت . در هیچ. زندگی همه ی مفاهیم عمیق و فلسفی اش را از دست داده. برایم معنا ندارد که برای موضوعی تعصب به خرج دهم. هیچ موضعی در مقابل هیچ چیزی ندارم. تئاتر کار می کنم. چرا؟ وبلاگ می نویسم. چرا؟ زبان می خوانم. چرا؟ پایان نامه آماده می کنم. چرا؟ سوار می شوم. پیاده می شوم. غذا می پزم. می خوابم. ظرف می شویم. دوش می گیرم. خسته می شوم. کتاب می خوانم. روزنامه ورق می زنم. کانال عوض می کنم. اس ام اس می زنم. می خندم. راه می روم. حرف می زنم. می رقصم. درد می کشم. اندوهگین می شوم. مهمانی می روم. لباس می شویم. در آینه نگاه می کنم. نگاه می کنم. نگاه می کنم. نگاه می کنم. نگاه می کنم. نگاه می کنم. چرا؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کجا رفته اید. دور دور دور . &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;انگیزه های بی خاصیت و احمقانه ی من که روزگاری محترم و عزیز بودید. دلخوشیهای کوچکم. روزمرگی های درد آورم. کجا رفته اید.روزگاری دوست می داشتم. روزگاری.... ؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;افسانه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-43109311281695040?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/43109311281695040/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=43109311281695040&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/43109311281695040'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/43109311281695040'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2007/05/blog-post_18.html' title='پروانه ها'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-4372391389608922334</id><published>2007-05-15T16:21:00.000+03:30</published><updated>2007-05-15T16:25:14.906+03:30</updated><title type='text'>دلخوشی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;"&gt;می گن زندگی یعنی دلخوشی های کوچیک&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;"&gt;....&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;"&gt;نمی تونم باور کنم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;"&gt;....&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;"&gt;وقتی که در طول روز&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;"&gt;....&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;"&gt;بارها به دلخوشی های بزرگی که نمی تونم داشته باشمشون فکر می کنم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;"&gt;....&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:130%;"&gt;افسانه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-4372391389608922334?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/4372391389608922334/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=4372391389608922334&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/4372391389608922334'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/4372391389608922334'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2007/05/blog-post_15.html' title='دلخوشی'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-104095348008377225</id><published>2007-05-11T17:12:00.000+03:30</published><updated>2007-05-11T18:10:42.193+03:30</updated><title type='text'>کلاس های فرانسه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;حدود هفت سال پیش که آموختن زبان فرانسه رو توی مؤسسه ی کیش شروع کردم، احساس تازه و جالبی نسبت به زندگی پیدا کردم. اون موقع من تازه از دانشگاه آزاد و رشته ی سخت افزار کامپیوتر انصراف داده بودم و بیکار بودم. البته بیکار که نه دنبال کارهای خرید سربازیم بودم و چون کارهای انصرافم و معرفی به نظام وظیفه خیلی طول کشید و به آخر سال خورد مجبور شدم ادامه ی کارم رو برای سال جدید بگذارم. بعد از تعطیلات هم وقتی رفتم، تا دستورالعمل سال جدید بیاد  و به اداره ی نظام وظیفه برسه و حضرات سرهنگها و سروانها و گروهبانها تصمیم بگیرند کارهای متقاضیان حیران رو راه بندازن، خلاصه شد شهریور سال بعد.  زمانی که من رفتم دوره ی آموزشی رو بگذرونم مهر 1379 بود. فاصله ی بین سال 1378 و 1379 رو به دو تا کار اختصاص دادم. اول رفتم کلاس ویولن و بعد کلاس زبان فرانسه. اون روزها احساس خوبی نسبت زندگی داشتم. و حالا که فکر می کنم می بینم هیچ وقت توی زندگیم اینقدر از نظر روانی سبک بال و رها نبودم. دلایلش مختلف بود. اول این که اون سال ها سالهای اول دوران اصلاحات بود و همنسل های من که تازه وارد زندگی اجتماعی شده بودند و این سال ها درست مصادف بود با یک تجربه ی تاریخی منحصر به فرد. حالا که فکر می کنم می بینم چقدر احساس مثبتی به زندگی داشتم. انرژی غیر قابل وصف، پر از خوش بینی و زندگی رو با گوشت و پوستم حس می کردم. چیزی توی هوا بود، یک انرژی یا نوعی جنبش و شادی که علی رغم همه ی تلخیها روی پوستم احساسش می کردم. مثل یک جریان هوای روح بخش توی تنم جریان داشت. مطمنئنم که این همزمان یک تجربه ی شخصی و تاریخی بود. بعدها خیلی از همنسل های خودم رو دیدم که تجربیات مشابهی داشتند. کمتر از زندگی کسل یا خسته می شدم. (چیزی که الان مثل یک طاعون توی من و خیلی از همنسلهای من افتاده). به هر حال کار روزانه ی من توی اون یک سال این بود که صبح می رفتم سر کوچه و روزنامه های توس، صبح امروز، خرداد و... رو می خریدم و می اودم خونه و می خوندم. از اول روزنامه شروع می کردم تا ته اش. بعد می رفتم سر زبان فرانسه و مروری می کردم بعد از ظهر با خوشحالی می رفتم کلاس. باور کنید امروز حتی مور مور و خوشحالی لرزانی رو که موقع رفتن به کلاس روی پوستم می لغزید به یاد دارم. این کلاس از معدود کلاس هایی بود که توی زندگیم می رفتم و به ساعت نگاه نمی کردم و حتی وقتی کلاس تموم می شد ناراحت می شدم. تقریباً همه ی همکلاسیهای من به قصد رفتن از ایران داشتند زبان می خوندند. اما اون روزها من هرچی فکر می کردم نمی فهمیدم این آدمها برای چی اینقدر دوست دارند از ایران بروند. حتی اون روزها اگر کسی از رفتن به کانادا حرف می زد حالم بد می شد. می گفتم آخه چه مریضیه که همه می خوان برن کانادا؟ من فقط بابت علاقه و این که فکر می کردم زبان فرانسه به درد رشته ی مورد علاقه ام (تئاتر) می خوره داشتم کلاس می رفتم و با اشتیاق زبان رو یاد می گرفتم. احساس من وقتی توی کلاس می نشستم شبیه نوعی سبک بالی یا بی وزنی بود. (شاید امروز من خیلی دارم اغراق می کنم اما قطعاً درصد زیادی از این احساسات که می گم حقیقت داشتند). اون موقع فکر می کردم این احساس خوشایند در من از کجا می آد؟ کلاسهایی که من می رفتم 5 روز در هفته بود و 5 شنبه و جمعه کلاس نداشتیم. وضعیت من در زبان طوری شده بود که به راحتی حرف می زدم و چون کسی رو نمی شناختم که زبان فرانسه بلد باشه مجبور بودم با خودم حرف بزنم. بعد از دوره ی مقدماتی دیگه من می تونستم در حد خوبی حرف بزنم و بفهمم. وضعیت من طوری شده بود که مثل دیوونه ها با خودم فرانسه حرف می زدم. حتی پیش می اومد که خوابهای فرانسوی ببینم!!!! این سالها گذشتند و من وارد دانشگاه سوره در رشته ی ادبیات نمایشی شدم. زبان رو 2 سال خوندم و بعد چون در ترمهای بالا، کلاسها به حد نصاب نمی رسید و تشکیل نمی شد کم کم زبان رو ول کردم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;همه ی اینها رو گفتم تا در مورد اون احساس سبک بالی و بی وزنی بگم. قبل از عید به اصرار افسانه و به خاطر این که واقعاً دلم برای زبان تنگ شده بود بعد از 5 سال رفتم کانون زبان مصاحبه دادم و ترم 9 پذیرفته شدم و بعد از عید کلاسهام شروع شد. بعد از 5 سال که دوباره وارد کلاس شدم و کلاس شروع شد ته مانده ای از اون احساس دوباره ی سراغم اومد. با این که همه ی همکلاسی هام می گن معلم مون خیلی خسته کننده است اما توی این یک ماهی که من کلاس می رم احساس خوبم نسبت به کلاس تغییری نکرده و حتی بازهم اون عادت ساعت نگاه کردن رو فراموش کردم. دیروز که 5 شنبه بود یک کلاس جبرانی داشتیم که از 10 نفر فقط سه نفر اومده بودند. کلاس خوبی بود. دارم کم کم جرأتی رو که 5 سال پیش داشتم و خیلی سرکلاس حرف می زدم پیدا می کنم. دیروز سر کلاس زیاد حرف زدم. و خوشحال بودم. اما خانم معلم با یک حرف چیزی رو در من تکون داد و انگار باعث شد من احساس سبک بالیم  رو دوباره کشف کنم. اون گفت که شما در کلاس من باید راحت باشید این جا وقتی وارد کلاس می شید و در رو می بندیم انگار وارد یک کشور دیگه شدیم و تمام محدودیتها و قوانین ایران موقتا محو می شوند. برای من که این روزها یک غرب زده ی کامل شدم وبه قول اصغرعبداللهی ممد آمریکایی شدم!!! این جمله کشفی بود درباره ی اون احساس سبکی. این که من جایی رو بیرون از خوه دارم که کمی احساس راحتی و سبکی می کنم  خیلی باعث خوشحالیه. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;این روزها و سالها برای من و خیلی از همنسل ها و به خصوص همرشته ای های من بدجوری سخت می گذره. زندگی روی سنگین و سختش رو به ما نشون می ده. زندگی سنگینی غریب و اضطراب آوری رو بر ما تحمیل می کنه. ممکنه خیلیها توی این جامعه، توی همین تهران، توی همین شهر سنگین و موذی زندگی کنند و اصلاً بهشون سخت نگذره، اما نمی دونم چه بلایی سر خیلی از ماها ، هم رشته ای ها، و خلاصه آدمهایی مثل ما که حتی توی دوره ی اصلاحات هم بهمون سخت می گذشت و همیشه در حال اعتراض بودیم، اومده که امروز حتی توانایی غرغر کردن رو هم داریم از دست می دیم؟ این احساس یک خستگی تاریخیه؟ شاید هم یک تنبلی تاریخیه؟ اما باور کنید ما خیلی هم نسل تنبلی نیستیم! حتی فکر می کنم شاید از نسل های قبل خیلی هم باهوش تر باشیم اما.....      امین     &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-104095348008377225?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/104095348008377225/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=104095348008377225&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/104095348008377225'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/104095348008377225'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2007/05/blog-post_11.html' title='کلاس های فرانسه'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-4060082113547820625</id><published>2007-05-09T18:54:00.000+03:30</published><updated>2007-05-09T19:01:03.907+03:30</updated><title type='text'>گفتگوی محرمانه با لنگه کفش گم شده در تاریکی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#663300;"&gt;&lt;strong&gt;سوسکی هستم بر حاشیه ی دیوار زندگی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#663300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#663300;"&gt;خواهش می کنم مرا له نکن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;افسانه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-4060082113547820625?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/4060082113547820625/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=4060082113547820625&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/4060082113547820625'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/4060082113547820625'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2007/05/blog-post_09.html' title='گفتگوی محرمانه با لنگه کفش گم شده در تاریکی'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-463095610456010364</id><published>2007-05-09T18:42:00.000+03:30</published><updated>2007-05-09T18:52:12.125+03:30</updated><title type='text'>یک روز از زندگی من</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دویدن، راه رفتن، بیدار، تئاتر، خیابان، دود، آشفتگی، مقنعه، مو، خیابان، دانشگاه، سمینار، تئاتر، مده آ، بازیگر گرسنگی، دود، صدا، دود، صدا، دود، صدا، اتوبوس، تاکسی، پول خورد، پول پاره، ضعف، گرسنگی، دویدن، سلام، دیر، دیر، دیر، دیر، راه،موبایل، زنگ، نگاه، مقنعه، آفتاب، دیوانگی، دود، صدا، حرکت، تمرین، مبارزه با بی حجابی، طرح، تمرین، پارکینگ، دویدن، دویدن، دویدن، خفگی، کتاب، موسیقی، هدفون، موسیقی، هدفون، نگاه، مو، مقنعه، مترو، ضعف، خستگی، دویدن............ دویدن.............دویدن.................دویدن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خس&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ته&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوید&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خس&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ته&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;.................................................&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;.....................................&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;.........................&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;................&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;.......&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;افسانه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-463095610456010364?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/463095610456010364/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=463095610456010364&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/463095610456010364'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/463095610456010364'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title='یک روز از زندگی من'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-1195217673775126249</id><published>2007-04-30T00:06:00.000+03:30</published><updated>2007-05-18T01:23:56.117+03:30</updated><title type='text'>پایان،آغاز</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;می خوام یه چیزایی عوض بشن. می خوام از این رخوت و کسالت در بیام. می خوام کار کنم. انرژی رو داشته باشم که دو سال پیش داشتم. از اینکه مدام به خودم بگم دیگه پیر و خرفت شدم خسته شدم. می دونم که هم جوونم هم باهوش... نمی فهمم چرا این مرض بین اکثر ماها مسری شده که مدام تو سر خودمون بزنیم و ارزشهای خودمون رو ندیده بگیریم. نمی دونم این له کردن خودمون چه فایده ای داره. برای چی اینهمه خصمانه و بی محبت با خودمون رفتار می کنیم. من که خوب می نویسم... اگه شل بازی درنیارم می تونم یه داستان نویس مطرح باشم.... می تونم خیلی ساده نمایشنامه نویس یا فیلمنامه نویس خوبی باشم.... می تونم خیلی راحت جایی رو که احساس می کنم از آن منه و باید اونجا باشم به دست بیارم پس دیگه چرا؟! همین الان به خودم یه قولی می دم ، هر کس هم این مطالب رو می خونه شاهد من باشه: چس ناله هایی مبنی بر تکرار من احمقم ، من کمم، من نمی فهمم، من خنگم، من ارزش ندارم، من زشتم و... &lt;span style="color:#000000;"&gt;ممنوع&lt;/span&gt;! به اندازه ی کافی سالهای زیادی از عمرم رو به خاطر همین چرند و پرندها از دست دادم، حالا که نزدیک سی سال دارم باید زندگی رو یه شکل دیگه شروع کنم: بنویسم، کار کنم، کار کنم، کار کنم، کار کنم، کار کنم، کار کنم و خسته نشم. نزدیک سی سال با مزخرف به هم بافتن درباره ی&lt;/span&gt; خودم و زندگی بهترین روزها و پر انرژی ترین لحظه هایی رو که داشتم به باد فنا دادم ، دیگه بسه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#663300;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;&lt;strong&gt;c'est fini&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;افسانه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-1195217673775126249?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/1195217673775126249/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=1195217673775126249&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/1195217673775126249'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/1195217673775126249'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2007/04/blog-post_30.html' title='پایان،آغاز'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-443231444706296356</id><published>2007-04-28T23:35:00.000+03:30</published><updated>2007-05-18T01:23:33.683+03:30</updated><title type='text'>ادامه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نمی دونم دستم به چی خورد که نوشته ی قبلی ناقص موند. گفتم که بلد نیستم. می گفتم &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اما توی ادبیات فارسی معاصر مثل خیلیها شاملو رو دوست دارم و باهاش زندگی می کنم فروغ رو خیلی نمی پسندم و اخوان ثالث گاهی منو دیوانه می کنه بس که خوبه. توی نویسنده های فارسی زبان، احمد محمود رو خیلی می پسندم و به نظرم درست مثل اکبر رادی در نمایشنامه نویسی ، او هم به حقش نرسید و کمتر دیده شد. رمانهایی رو از ادبیات فارسی دوست دارم و فکر می کنم رمانهای مهمی هستند: سفر شب نوشته ی بهمن شعله ور، شب یک شب دو نوشته ی بهمن فرسی، قرنطینه نوشته ی فریدون هویدا، شب هول نوشته ی هرمز شهدادی.فعلا این یک خلاصه ایه از علایق منو می نویسم که خودم هم بفهمم چی دوست دارم! فکر کنم برای یک نوشته توی وبلاگ زیادی ور زدم. بقیه اش باشه برای بعد. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امین&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-443231444706296356?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/443231444706296356/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=443231444706296356&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/443231444706296356'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/443231444706296356'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2007/04/blog-post_5190.html' title='ادامه'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-7243669063026190664</id><published>2007-04-28T23:10:00.000+03:30</published><updated>2007-05-18T01:22:59.225+03:30</updated><title type='text'>درباره ی من</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;اینهایی که می نویسم اولین نوشته های من توی یک وبلاگه . یعنی من توی عمر پربرکتم تا به حال نه وبلاگ داشتم و نه به سرم زده داشته باشم. این وبلاگ زنم درست کرده برای دو تامون تا هر دو تامون بنویسم با این که کلی کامپیوتر حالیمه بازهم از تنظیمات وبلاگ چیزی حالیم نیست و همه رو از زنم می پرسم. به هر حال فکر می کنم وبلاگ جاییه که معمولاً ملت هرچی دلشون بخواد می نویسن و خوب چون ما توی بهشت و مهد دموکراسی زندگی می کنیم گاهی برای کسانی که حرف دلشون رو می زنن مشکلاتی پیش می آد مثلاً یه دفعه چشمشون رو باز می کنن می بینن توی زندان هستن! من فعلاً قصد ندارم چیزهای عجیب و غریب و بودار یا بی بو این جا بنویسم. بیشتر دوست دارم از چیزهایی که توی ذهنم می گذرن و بیانشون نمی کنم و دوست دارم بیانشون کنم تا خودم هم اونا رو بفهمم ، بنویسم. خاطرات یا ذهنیات یا تأثیراتی که زندگی توی شهر عجیبی مثل تهران روی آدم بدبختی مثل من می گذاره، برخوردهام با آدمها، با دنیای مرتبط با کارم یعنی تئاتر و چیزهای این جوری. کتابهایی که می خونم و دوستشون دارم و....&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;از امروز شروع می کنم و سعی می کنم تا جایی که می شه چس ناله راه نندازم! چون در طول روز به اندازه ی کافی غرمی زنم و به همه چیز و همه کس فحش می دم.البته این حالت خیلی از همسنها و همرشته ای های منه . &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;من توی زندگیم دلخوشیهایی دارم که می تونن برای لحظاتی منو از افسردگی و تلخی دور کنن. مثلاً کتاب، فیلم و فوتبال. من به طرز دیوانه واری فوتبال رو دنبال می کنم و خیلی متعصبانه طرفدار تیم بارسلونا هستم. توی کتاب خوندن سلیقه ام متنوعه مثلاً کتابهای مربوط به تاریخ معاصر رو دوست دارم اعم از تاریخ معاصر ایران و جهان. به کتابهایی که به سیاست، تاریخ، فرهنگ و دنیای معاصر مربوط می شه علاقه دارم. و از همه بیشتر به ادبیات . &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;توی فیلم دیدن سلیقه ام کمی اروپاییه . یعنی خدایان من توی سینما نه تارانتینو و ... هستن بلکه من برگمان و تارکوفسکی را می پرستم. البته من وودی آلن، اسکورسیزی و کاوپولا رو دوست دارم اما نه به اندازه ایی که مثلاً فیلم فانی و الکساندر رو دوست دارم. به هر حال این جوریه. توی ادبیات اما سلیقه ام یک ترکیبیه از سلیقه ی روسی و آمریکایی. من داستایفسکی رو می پرستم. اما همینگوی، کارور، فاکنر، آرتور میلر، سلینجر، سینگر، و... رو شیفته وار دوست دارم. البته با این که عاشق فرهنگ و زبان فرانسه هستم و خودم هم زبان فرانسه خوندم از بین نویسندگان فرانسوی فعلاً کامو رو واقعاً دوست دارم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-7243669063026190664?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/7243669063026190664/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=7243669063026190664&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/7243669063026190664'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/7243669063026190664'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2007/04/blog-post_28.html' title='درباره ی من'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-196440045325814519.post-5352179233360968776</id><published>2007-04-27T23:00:00.000+03:30</published><updated>2007-04-27T23:05:49.339+03:30</updated><title type='text'>شروع</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right; font-family: arial; font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;!برای شروع می نویسیم ما اومدیم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/196440045325814519-5352179233360968776?l=moi2toi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moi2toi.blogspot.com/feeds/5352179233360968776/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=196440045325814519&amp;postID=5352179233360968776&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/5352179233360968776'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/196440045325814519/posts/default/5352179233360968776'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moi2toi.blogspot.com/2007/04/blog-post.html' title='شروع'/><author><name>امین و افسانه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10935908591309079346</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry></feed>
