دیروز 2 مرداد سالروز مرگ شاملو

برویم ای یار، ای یگانه ی من!

دست مرا بگیر!

سخن من نه از درد ایشان بود،

خود ازدردی بود

که ایشان اند!

اینان دردند و بودِ خود را

نیازمندِ جراحاتِ به چرک اندر نشسته اند.

و چنین است

که چون با زخم و فساد و سیاهی به جنگ برخیزی

کمر به جنگ ات استوارتر می بندند.

***

برویم ای یار، ای یگانه ی من!

برویم و، دریغا! به همپایی ی این نومیدی ی خوف انگیز

به همپایی ی این یقین

که هر چه از ایشان دورتر می شویم

حقیقتِ ایشان را آشکاره تر

در می یابیم!

***

با چه عشق و به چه شور

فواره های رنگین کمان نشا کردم

به ویرانی رباطِ نفرتی

که شاخسارانِ هر درخت اش

انگشتی است که از قعرِ جهنم

به خاطره یی اهریمن شاد

اشارت می کند.

و دریغا - ای آشنای خون من ای همسفرِ گریز! -

آن ها که دانستند چه بی گناه در این دوزخِ بی عدالت سوخته ام

در شماره

از گناهانِ تو کم ترند!

ا. بامداد

خواب می بینم

خواب می بینم برفی سفید همه جا را پوشانده. برف سفید است اما یکدست نیست. ناهموار است. پست و بلند دارد. بعضی جاها گلی است. گلی سیاه رنگ. آن دورترها هم چند درخت بی بر و برگ سیاه هستند. خشکیده با پنجه های دراز رو به آسمان. شاید نزدیک ما هم یکی دو تا درخت هست. 
ما داریم می رویم. می رویم در کلبه ای پناه بجوییم. نمی دانم چرا همه چیزها طبیعی است. یعنی وسط تهرانیم اما ساختمانی نیست، آدمی نیست، کلاغی هم نیست حتی. فقط من و تو می رویم. جلوتر می رویم و دنبال کلبه ایم و  اصلاً هم تعجب نمی کنیم که چرا کلبه وسط شهر است و اصلاً کلبه کجاست. 
بعد ناگهان مردی که سر ندارد روبرویمان ظاهر می شود. به سمت ما می آید. من می دانم که اگر با او کاری نداشته باشیم او هم با ما کاری ندارد و راهش را می کشد و می رود. اصلاً انگار او یک عابر معمولی است و انگار همه چیز طبیعی است. اما من ترسیده ام. ترسیده ام و  می خواهم تو را دلداری بدهم. می خواهم به تو نگویم که ترسیده ام. می گویم: نترس، نترس، با ما کاری نداره، داره رد می شه. 
سرما همه ی جانم را می سوزاند و از ترس دارم  سکته می کنم. شهروند طبیعی بدون سر کاپشن سرمه ای رنگ و شلوار پارچه ای خاکی پوشیده. خوب یادم هست . می آید که از کنار ما رد شود. من دستت را می گیرم و فشار می دهم و می گویم: نترس. می دانم که تو می ترسی اما خودم را شجاع نشان می دهم. با اعتماد به نفس. تقریباً دارم به خودم می شاشم. 
کلبه را می بینم و با نگاهی به تو آن را نشان می دهم. باز می گویم نترس. مرد بی سر رد می شود. حتی به ما تنه هم نمی زند. می ترسم پشت سرم را نگاه کنم. از سرما بیدار می شوم.
افسانه

 


جدایی نادر از سیمین یا جدایی آدمهای یک جامعه ی دست و دهان بسته

نگاه من به فیلم اصغر فرهادی، شاید به نظر اضافه کردن چیزی خارج از فیلم و سوار کردن مفهومی ناموجود باشه بر فیلمی که درنگاه اول درباره ی بحران برخورد طبقات و خرده فرهنگ ها در تهران امروزه، اما فکر می کنم وقتی فیلمی اینقدر لایه لایه است و هر مخاطبی رو به نحوی درگیر می کنه، می شه لایه هایی درش پیدا کرد که خود آفریننده اصلاً بهش فکر نکرده اما چون تصویر او از جامعه اش و پیچیدگی هاش، تصویر درستیه، پس قطعاً خیلی لایه های پنهانی که در جامعه هستن و دیده نمی شن و فقط گاهی بیرون می زنن، در فیلم هم بازتاب پیدا می کنن بدون این که آفریننده به اونها آگاه باشه.

فیلم رو دو بار با فاصله ی یک ماه دیدم، و هر دوبار اولین ضربه رو وقتی خوردم که قاضی از سیمین می پرسه : کدوم شرایط خانم؟ مگه اینجا چشه؟ و سیمین زبونش بند میاد. این سؤال درست همون سؤالیه که وقتی یه مقام رسمی یا طرفدار حکومت از ما می پرسه، همه مون زبونمون بند میاد. نه از ترس، نه از این که نمی دونیم این چیه که ما رو اذیت می کنه و نه از این که بلد نیستیم حرفمون رو بزنیم، بلکه درست به این دلیل که انگار این حرفها اونقدر گفته شدن که دیگه اصلاً شنیده نمی شن. وقتی پای یه همچین سؤالی پیش می آد انگار جامعه ی ما ناگهان دو جبهه می شه که هر دو از فهموندن حرفشون به هم ناتوانند و طبعاً اون جبهه ای که ضعیف تره مجبوره حرفش رو بخوره و سکوت کنه.

چرا ما اکثراً آدمهای تنهایی هستیم و نمی تونیم حرف همدیگرو بفهمیم؟ چرا زبان گفت و گو در جامعه ی ایران، نزاع و درگیری و گاه جنگه؟ اما این تنهایی و سکوت فقط در مقابل جبهه ی قویتر یا مقامات رسمی نیست، ما در مقابل همدیگه، در مقابل نزدیکانمون هم ساکتیم و تنها.

برای من فیلم اصغر فرهادی، فیلم دیالوگ های بی جوابه. کاش می شمردم و ثبت می کردم که چندبار شخصیت های فیلم از همدیگه سؤال کردن و طرف مقابل به جای جواب سکوت کرد. جامعه ای با آدمهای بی جواب، با آدمهای ساکت، وقتی نمی تونی حرفتو بفهمونی یا وقتی خودت در درون خودت اینقدر پر از تناقض و بلاتکلیفی هستی دیگه چه جوابی داری؟ تصویر غم انگیزیه از جامعه ای که آدمهاش از بیان خودشون ناتوانن، یا می ترسن چیزی رو بگن که قدرت دفاع کردن ازش رو نداشته باشن، یا صداشون پایینه و شنیده نمی شه، یا از عواقب حرفشون می ترسن، یا خودشون اونقدر پر از تناقض و سردرگمی هستن که نمی تونن اون همه تناقض رو بیان کنن و یا ترس به هر دلیلی، اصلاً ترس از منابع و چیزهای ناشناخته جوری همه شون رو محتاط کرده که در هر شرایطی ترجیح می دن حرفشون رو که تا دم دهان اومده و می خواد بپره بیرون قورت بدن و همه ی این ترس و سردرگمی رو بریزن توی نگاهشون. این ترس کوچیک و بزرگ هم نمی شناسه، از یه دانش آموز 11 ساله تا یه پیرمرد آلزایمری که به نظرم تصویر ناامید کننده ای از آینده ی این جامعه ی ترس خورده است. شاید این ترس بیش از اون که ریشه ی سیاسی داشته باشه، ریشه ی تاریخی و فرهنگی داشته باشه. نمی دونم می شه همین جوری ادامه داد و به بحث های تکراری و دستمالی شده درباره ی ریشه های استبداد و .. رسید. اما جدایی نادر از سیمین برای من فیلمیه درباره ی آدمهای تنها و ناتوان از بیان خودشون، نادر با همه ی کله شقی و سرتقی، در بیان خودش ناتوانه، سیمین با همه ی تلاش و یکدندگی در تصمیمش ناتوانه، حجت ناتوانه و وقتی می خواد خودش رو بیان کنه خودش رو می زنه، راضیه ناتوانه و همه ی ترس ها و تحقیرها رو در خودش پنهان می کنه و ترمه هم از همه ناتوان تر نمی تونه بفهمه که چرا زندگی اینقدر پر از تناقض و سردرگمی و دروغه و من تماشاگر هم ناتوانم از بیان خودم، وقتی تصویر خودم رو به عنوان عضوی از این جامعه ی پر تناقض و ساکت می بینم و نمی فهمم که چرا، چرا ما تو این کلاف درهم و برهم پیچیدم و گاهی حتی از پیدا کردن یه نقطه ی ثابت و اطمینان بخش ناتوانیم.
امین

و اینگونه بود که صادق هدایت متولد شد


امروز 28 بهمن یا به عبارتی دیروز ( الان ساعت 12 و بیست و چند دقیقه ی شب است و مثلاً فردا حساب می شود) تولد صادق هدایت بود. صادق هدایت برای هر کدام ما یک معنی دارد، هر کدام ما که کتاب هاش را خوانده ایم و بهش فکر کرده ایم. 

برای من به شخصه نام هدایت یادآور خیلی چیزهاست که جدای نبوغ و روشنفکری و ادبیات، غم و تنهایی و درک نشدن و بی پولی و درماندگی چند تایش است.

دلم گرفت وقتی که فهمیدم تولد هدایت است. سالها گذشته و هنوز نمونه ی هدایت در ادبیات ما به وجود نیامده، بعد از این هم بعید می دانم به وجود بیاید اما من هرگز نمی توانم خودمان را ببخشم چه آن خومانی که همزمان با هدایت می زیسته ایم چه آن که بعدتر از او، نمی توانم خودمان را به خاطر فاصله ای که از او گرفتیم ببخشم. هنوز هم درباره ی بعضی ها این اتفاق می افتد اما فرقش برای هدایت این بود که به نومیدی و مرگ انجامید.

این دیواری که او به دور خود کشیده بود یا دیگران به دور او کشیده بودند ( تعبیر دوم درست است به زعم من) نابودش کرد و همه ی ما هنوز، بعد نسلها مقصریم. درباره ی آثار او، درباره ی خاطراتش، عکس هایش، کارت پستال هایش، درباره ی نگاه متحیر غمگینش در عکس معروفش که موهایش را به بالا شانه زده یا در عکس وداعش پیچیده در کفنی سپید چون قلبش.

همه ی ما با دیواری که به دور هدایت کشیدیم، با فاصله ای که از او گرفتیم مقصریم و بعد از این هم مقصر خواهیم بود. ایران هدایت را به اندازه ای که استحقاقش را داشت نشناخت، همین دلم را می سوزاند، همین.

پ.ن بی ربط به هدایت: 25 بهمن هم سالروز تولد غزاله علیزاده بود. یاد و خاطره اش گرامی.

افسانه

همهمه ی شب


شبها همهمه ی غریبی توی فضا هست. این همهمه رو بعضی وقتها خیلی خوب می شه شنید. من همین دیشب می شنیدمش. منظورم سرو صدای دور ماشین ها یا صداهایی که ما آدمها و موجودات تولید می کنیم نیست. منظورم صدایی یه که مال خود شبه. خود خودش. مثل پوستی کشیده شده روی خونه ها و آدم ها، روی شهر.... که صدا می ده. خیلی کند و آروم و خیلی درهم. انگار هر نقطه از این پوست با نقطه ای دیگه ازش حرف می زنه. 

این صدا رو من بارها شنیدم و هر بار با یه کیفیت جدید. یعنی هیچوقت صدایی که می شنوم شبیه صدای قبلی نیست. مثل اینکه هر بار یه بحث جدید بین نقاط مختلف این پوست یا پارچه ی کشیده شده رو کل کره ی خاکی اتفاق می افته.

تازه اینم به تنهایی نیست، تو هر نقطه از زمین جنس این صدا فرق می کنه. مثلا اینجا بم تره، جای دیگه زیر تره، یه جایی تند و با عجله، یه جایی کند و با تأنی. شاید همه ی اینا به نظر توهم می آد ولی به نظر من هر چیزی در این دنیا یه ماهیت غیرفیزیکی داره، بعضی چیزا که دیگه خیلی غریبند و حتی شاعرانه.... همین هوا در اطراف ما با زمزمه های غریبش به معشوقی شبیهه که هر شب عاشقش رو صدا می زنه و عاشق هیچوقت نمی شنوه چون عاشق فقط تو روشنایی زنده می مونه و معشوق فقط در تاریکی. اینم یه تفسیر و گره گشایی عاشقانه!
همه ی اینها هست اما این جهان با همه ی موهوماتش جای ترسناکی برای زندگی نیست. من همه ی صداهای طبیعت رو، عجیب ترین ها و ساده ترین هاش رو دوست دارم ولی چیزی که منو بیشتر از طبیعت می ترسونه خود آدمان. نه. آدم گریز هم نیستم فقط کاش آدم مثل طبیعت بود. با همهمه ی غریبی که ارتباطی رو به وجود می آورد تا همه در یک پوست مشترک جا بگیرند. پوستی که توش از رنج،  درد و ناکامی خبری نباشه. پوستی که پذیرنده باشه مثل مادر، مثل طبیعت.
افسانه

در دشت



خشکم
دلم برای دستهایت می سوزد

برای رد دسته های سطل های سنگین

انباشته از آب

که می آوری و بر می گردانی

پر و خالی

دلم برای چشم هایت می سوزد

فواره ی آرامش بخش زنده ماندنم

دریغ

دیر آمدی

خشک می بینمت

خشک می خواهمت

دلم برای پاهایت می سوزت

وقتی که در دشت می دوی و لاله ها را نشانم می دهی

خشک شده ام

بیهوده سطل ها را خالی نکن

بیهوده دستم را مگیر

بیهوده زمزمه ای در گوشم نخوان

.....

شاید

شاید هنوز این جوانه ی آخر

شاید این جوانه؟

بگذار تنها بمانم و ذره ای به جوانه فکر کنم

به قلبم

به آنجا که شاید روزی نهالی سبز در آن به درختی بدل شود

اما اکنون

تنها خسته ام

تنها خشکم و بی بر

تنها می خواهم تنها باشم

و به جوانه فکر کنم

همین

امید زندگانی من!

افسانه

یک خواب

خواب می بینم سوار یه ماشین هستم، شاید با چند نفر دیگه، مثلاً یه تاکسی یا چیزی شبیه به این که ما رو به جایی می رسونه. توی تهران هستیم. داریم به سمت جنوب شهر میایم. راننده از جایی می پیچه به سمت شرق تهران و می خواد از بزرگراه بره. این جا تهرانه ولی زیاد شبیه تهران نیست. نه ترافیک هست نه ساختمون های زیاد و درهم. از جایی می پیچه تو یه جاده ی فرعی که شبیه یه جاده ی شهری نیست. یه جاده ی کوهستانی که کم کم پیچ در پیچ می شه و دور و برش کوه و سرسبزی پیدا می شه. راننده خیلی تند می ره و من همه اش می ترسم. سر پیچ ها خیلی بد می ره. همین طور که جلو می ریم جاده خلوت تر و بیشتر شبیه یه جاده ی متروک می شه. بعضی جاهاش خاکیه. راننده مثل بازی های کامپیوتری هی می ره تو خاکی و نزدیکه چپ کنه. جاده سخت تر، پیچ در پیچ تر، متروک تر و خاکی تر می شه. کاملاً از شهر خارج شدیم و دور و بر تا چشم کار می کنه همه اش کوه و جنگله. از یه پیچ تند رد می شیم و جاده کاملاً خاکی می شه و بعد یه دفعه من پیاده هستم و هیچ ماشینی نیست. جاده تبدیل به یه جاده ی کوهستانی مال رو شده که من مثل کوهنورد دارم ازش بالا می رم. خاک زیر پام سسته و همه اش می ریزه. سنگ زیادی هم نیست که پاهام رو بهش گیر بدم و بالا برم. کمی بالاتر که می رم یه دفعه می بینم جاده ای که ازش اومده بودم دیگه نیست زیر پام تا دوردست یه دریای بزرگ و بی پایانه که ته اش معلوم نیست. پیش خودم فکر می کنم پس تهران کجا رفت؟ این دریا یا دریاچه کجا بود که ما تا حالا ندیده بودیم ؟ همین طور که بالاتر می رم و لیز می خورم انگار چند نفر دیگه هم باهام هستن. معصومه، افسانه، آمنه و ... مثل این که با یه عده ای اومده باشیم یه جایی خارج شهر برای تفریح. اما جای خطرناکیه و همه نگران هستن که بیفتن. دره ی زیر پامون خیلی عمیقه. کمی بعد جاده ی کوهستانی خیلی سخت و باریک می شه و من می ترسم که برم. خاک زیر پامون هم خیلی سسته و هی می ریزه. یه دفعه جلوی پامون یه دره با دیواره ی کاملاً عمودی هست که عرض اش خیلی کمه، در حدی که می شه در بعضی جاها از روش پرید. پشت دیواره ی جلویی دره دریا یا دریاچه شروع می شه. همون دریای بی پایان. کمی جلوتر توی دریا یا دریاچه یه جزیره هست. همه می گن این جا خیلی آبش خوبه. آمنه یه دفعه نمی دونم از کجا با سر و صدا می پره توی آب، زیرآبی می ره و کمی بعد سرش رو میاره بالا!!! یه دفعه می بینم تو اون جزیره یه مشت حیوون وحشی ظاهر می شن : ببر، شیر و حیوون هایی که من درست نمی بینم و نمی شناسم. یکی می گه این جا منظقه ی حفاظت شده است. می گه این جا یه جای بکرِ طبیعی بوده که پای هیچ بشری بهش نرسیده اما یه نفر (شاید خارجی) کشفش کرده و بعد تبدیل شده به جای تفریحی. حیوون های بزرگتر، شیر و ببرها دنبال حیوون های کوچیک تر هستن که شکارشون کنن. چند تا شیر می ریزن روی چند تا بز وحشی یا یه حیوونی شبیه اون (البته کوچیک تر) که دارن زیر دست و پای شیرها وول می خوردن. شیرها اونها رو از گردن می گیرن که بخورنشون. اون حیوون ها که گردنشون لای دندون های شیرها گیر کرده به جای ناله های حیوانی با صدای انسانی داد می زنن: «آآآآآ ی ی ی ی ی ی، نکن!!!» و شیرها یه جا و درسته اونا رو قورت می دن. آب دریاچه خیلی تمییز و سبزه و تا کَف اش معلومه. یکی می گه عمقش زیاد نیست. به دور دست نگاه می کنم هنوز یه دریای سبز و بی پایانه و یه کمی به دل آدم هراس می اندازه. یه دفعه می بینم یه ماشین (فکر کنم یه پرادو دو در)! با سرعت وارد جزیره می شه، یه لوله تفنگ از پنجره اش بیرونه. یکی می گه دارن می رن شکار. عصبانی می شم. می رم به جایی همون نزدیکی که انگار ورودی منطقه ی حفاظت شده است. یه دفعه خودم رو توی یه سالن بزرگ با کاشی های آبی تیره و سفید کدر می بینم که کف اش پوشیده از آبه. انگار همون آب دریا یا دریاچه است که به این جا رسیده. توی یه سالن دیگه سرک می کشم که انگار ورودی اصلی منطقه ی حفاظت شده است. یه ماشین (یه پیکان داغون) منتظره. یه زن راننده اشه. منتظره که بچه اش رو بیارن تا زود برسونتش بیمارستان. فضای سالن تاریک نمناک و ترسناکه، سرک می کشم تا دریا و جزیره و حیوون های وحشی رو ببینم. یکی می گه این جا یه پل هست که می شه از روش رد شد و به جزیره رفت. کمی جلو می رم. کفش پام نیست و فقط جوراب پامه، از این که پام خیس بشه می ترسم و جلوتر نمی رم. برمی گردم. اتاقک هایی خیس و نمناک با دیوارهایی با کاشی آبی تیره و سفید کدر هست. انگار مرده شوی خونه...

و از خواب بیدار شدم.

امین

خطاب به یک همستر سفید با چشمهایی قرمز!!!



چه جوری کمکت کنم وقتی نمی ذاری بهت نزدیک شم؟!
افسانه

آشنایی با صادق هدایت نوشته ی م. فرزانه

 این کتاب رو تازگی ها نخوندم شاید یک ماهی از خوندنش گذشته باشه. انقدر این کتاب روی من تأثیر گذاشت و انقدر دوستش داشتم که امین هم کنجکاو شد و خوندش. 
کتاب نوشته ی م. فرزانه هست و چون امانت بود و دیگه پیشم نیست نمی تونم الان بنویسم چند صفحه بود و ناشرش کی بود ولی اون که من خوندم ظاهراً چاپش قدیمی نبود و احتمالاً توی بازار هم پیدا می شه. صفحاتش هم در حدود 400 تا، کمی بیشترک یا کمترک.
چیزی که تو این کتاب برای من خیلی جذاب بود این بود که کتاب روایتی یه از زبان یه جوانی که توسط یکی از معلم های مدرسه اش به هدایت معرفی می شه و بعد رابطه ی مرید و مرادی با هدایت برقرار می کنه. این رابطه در سالهای پایانی عمر هدایت اتفاق می افته.
مصطفی فرزانه تو این کتاب برخلاف خیلی از کتاب هایی که درباره ی زندگی هدایت نوشته شده اند سعی نمی کنه شخصیت مرموز و اسرارآمیزی از هدایت بسازه.
هدایت تو این کتاب آدمی یه با گوشت و خون و پوست که با نومیدی ها و امیدهاش آشنا می شیم و البته نبوغش در نویسندگی! طرز حرف زدنش رو  لابلای خطوط کتاب می شنویم. شیوه ی نگاه کردن و برخوردش وقتی تمسخر آمیز یا وقتی آمیخته با ترحمه. هدایتی که روی بوف کور از جان و دل مایه گذاشته.
برای من این کتاب حکم مشکل گشایی لذت بخش رو داشت. وقتی خوندمش به فشفشه میرزا گفتم بالاخره یکی پیدا شد از هدایت اسطوره زدایی کنه. گفت این که خیلی بده. گفتم نه نه منظورم رو اشتباه گفتم. منظورم اینه که از نزدیک هدایت رو می شناسیم مثل یه دوست.
این حرفا و حرفای بیشتری که زدیم باعث شد که کتاب رو بخونه. اونم کتاب رو دوست داشت و روش تأثیر گذاشته بود.
عجیب ترین بخشش برای من اینه که همیشه بعد از خوندن کتابهایی که به وضعیت زندگیمون نزدیکه به این نتیجه می رسم که چقدر روشنفکر ایرانی بیچاره است و تا کی، واقعاً تا کی باید تحمل کنه که در اجتماعی که درکی از فعالیت روشنفکری نداره حنجره پاره کنه شاید چیز ی تغییر کنه. هدایت اما، ظاهراً سرخورده تر از اونه که گلو پاره کنه یا حداقل وقتی که نویسنده باهاش روبرو می شه و روزهایی که با اون می گذرونه روزهای رو به خاموشی رفتن این شعله ی سوزانه.
بخش پایانی کتاب رو تا مدتها تو ذهنم تکرار می کردم. واقعاً دیوانه کننده بود. صحنه ای که هدایت زیر بارون تند وسط درخت ها توی جنگل ساعت ها راه می ره و فرزانه هم دنبالش و هدایت انگار اصلاً اون رو نمی بینه. انگار قرار و مدار پنهان هدایت با مرگ اونجا منعقد می شه. همه ی لحظاتی که هدایت انگار تو این دنیا نیست و هست. دلزدگی و بی انگیزگی اش. 
کتاب رو نه فقط به خاطر تأثیرگذاریش بلکه به خاطر شناختی که از اون روزگار (ایران و فرانسه، هر دو!) به خواننده می ده هم توصیه می کنم. مخصوصاً اگه شمای خواننده یه فرانکوفول (معنی اش تقریباً می شود: دیوانه ی فرهنگ، زبان و کشور فرانسه) هستید.
افسانه

پیاده روهای تهران


راه می رم، مابین مردمانی که نمی شناسم و مردمانی که من رو نمی شناسند. 
یادم می افته به اون روزهایی که انگار همه همدیگر رو تو این خیابونها می شناختیم و انگار همه دخترعمو پسرعمو بودیم حتی اگه دستبند سبزی نبسته بودیم.
راه می رم. هدف ندارم و فکر می کنم  چقدر دوست دارم فرار کنم. 
بعد فکر می کنم شاید برعکسه. شاید وقتش شده بمونم. ریشه بدوونم. بچه دار بشم ، مادری بشم میون همه ی مادرها. زنی میون همه ی زنها. و همه ی آرزوهای ریز و درشت رو تو قعر دلم مدفون کنم، بشم یه فداکار تمام عیار.
راه می رم. راه می ریم. همه با هم. 
هوای چسبنده و سیاه تهران به پوست صورتمون می چسبه. به ریه ها مون به نایژک هامون می چسبه. هوای تهران گلومون رو، روحمون رو سوراخ می کنه. فکر می کنیم. به آرزوهامون. به آنچه باید می شد و نشد. به آنچه شاید بشه. به آرزوهامون فکر می کنیم. به این که بهتر نیست که بمونیم؟ و یک صفر بشیم در میان اعداد؟
راه می ریم، مابین چهره هایی که بی تفاوتند. دست.بندی ندارند نه به رنگ سبز، نه به هیچ رنگی. هوا خفه است. مردمان آرزویی ندارند. چشمها سرخ و آبریز و گلوها سوزان. هوای چسبنده ی تهران تک تک ما رو در آغوش می گیره. 
خیل اعداد که در مه و دود گم می شند و دیگه یک، دو رو نمی شناسه و دو، سه رو نمی شناسه و دیگه هزار، به وجود نمی آد و دیگه میلیون، آفریده نمی شه. 
راه می رم با مغزی آشوب. 
وقتش نیست حامله بشم؟ با شکمی بالا اومده پشت چشم نازک کنم و هر دقیقه دلم چیزی بخواد؟ 
دلم بخواد بدوم تا ته دشت؟ بروم تا نوک کوه؟ 
وقتش نیست برم تو خیابون مفتح پیرهن بارداری بخرم؟ از اونا که جنسش جینه و دو تا بند و دو تا سگک بالاش داره و از وقتی دست چپ و راستمو شناختم ازشون خوشم می اومد؟
راه می رم.
طرح جدیدم برای اجرا به کجا می رسه؟ نفس ها حبس، دلها خسته، سقف آسمان کوتاه. این ایده هم می ره تو بایگانی ذهن فراموشکارم؟ زمستان است. این ایده هم برای بار چندم رد می شه؟ اصلاً من حوصله ی کار کردن دارم یا دارم با فکر کردن به کار کردن خودم و دور و بریهام رو گول می زنم؟ زمستان است. یا بس که کارهام رد شده دیگه تحمل رد شدن ندارم؟ زمستان است.
راه می رم، خیابون جای امنی یه.
 نه کسی آدم رو می شناسه نه آدم کسی رو می شناسه. 
جای امنی یه فقط به یه شرط. به شرط اینکه یکی هوس نکنه وسط خیابون نمایش قیمه قیمه کردن یکی دیگه رو برات اجرا کنه. یا موتورسوارای شبیه ترمیناتور نیان به خاطر روز فلان از بیخ گوشِت کیوکیوکنان رد بشند. 
البته که من خیابونای تهران رو و تک تک درختای سوخته از مونو اکسیدکربنش رو دوست دارم. البته که من قدم زدن تو این خیابونهای مه گرفته ی زمستونی رو که بعضی ها از نفهمی شون!!!! می گن دود آلوده دوست دارم. و خودمم خوب می دونم که این هوا خیلی هم خوب و مه آلود و تقریبا شبیه لندنه. اصلا خود لندنه! راه می رم و به یه نتیجه ی جالب می رسم. اینجا لندنه و ما نمی دونستیم البته یه ضرب المثل یا شایدم شعر لندنی هست که می گه: 
لندن یعنی مه 
لندن یعنی باران 
لندن یعنی فیش اند چیپس
.... تهرانیزه شده اش می شه: 
تهران یعنی مه 
تهران یعنی دود 
تهران یعنی فلافل و بندری!
راه می رم. فکرم قد نمی ده بیشتر از این فکر کنم. یک صفر هستم در میان اعداد.
نشسته ام در ایستگاه مترو. مترو پر است و می ایستد. عده ای زن با جیغ و ویغ پیاده می شوند. صدای خنده ی چند دختر جوان و جیغ زنی که فریاد می زند و چادرش را که لای تن و بدن مسافران کوپه ی زنان مانده می خواهد. بچه ای زیر پا به زحمت و با کمک مادرش و دور و بریها از خفه شدن و له شدن نجات پیدا می کند. کسی به فکر کسی نیست. کسی دستبندی با هیچ  رنگی بردست ندارد.
بلند می شم و از ایستگاه بیرون می آم. هنوز می خوام از ایران برم. بچه نمی خوام که زیر و دست و پا بمونه. اینطوری خودم هستم و دلم و پیاده روهای طویلی که توشون راه می رم و مردمی که نمی شناسمشون..... 
که اونها هم منو نمی شناسند.
افسانه