دعا برای خودم

فقط می خوام از خدا تشکر کنم که من هنوز دیوانه نشدم. با این همه بلا که یکی یکی و هر روز داره سرم میاد هنوز زنده ام و عقلم سرجاشه!!! واقعاً عجیبه.اگه یه نفر به من بگه ماست سفیده امکان نداره باور کنم همه دروغ می گن همه بدون استثنا . همه مون دروغگوییم . خدایا به من تحمل بده!! آآآآآممممیییین
امین

 

به سوگ روزهای رفته از ابراهیم بیگ تا کنون


دارم سیاحتنامه ابراهیم بیگ رو می خونم. این کتاب نوشته ی زین العابدین مراغه ای یه. کتابی که در انقلاب مشروطه ایران تأثیر غیر مستقیم داشته. به خاطر انتقاداتی که در این کتاب بر فرهنگ و زندگی و حکومت ایرانی در دوره ی قاجار مطرح شده خیلی روی ذهنیت کتابخوانهای اون دوره موثر بوده و یکی از کتاب هایی بوده که پیش از انقلاب مشروطه دست به دست می گشته و به اصطلاح برای تذهیب اخلاق و بهبود شیوه ی زندگی ایرانی جماعت که به فساد و لاابالی گری و ریا و هزاران صفت مضر دیگه آغشته شده بود، نگارش شده.
و اما.....
خوندن کتاب سخته. چون تکرار زیاد داره و زبانش کهنه است و ملال آور و بی اوج و فروده. یکی از دلایل من برای خوندن این کتاب اینه که یک از اولین رمانهای فارسی محسوب می شه یعنی بعد از حکایت پیر و جوان نوشته ی ناصرالدین شاه قاجار و کتاب احمد نوشته ی طالبوف این کتاب از اولین های ادبیات داستانی ایران محسوب می شه که شیوه و سبک نگارش اون تحت تأثیر ادبیات مغرب زمین و به قولی ادبیات وارداتی هست.
نکته ای که برای من جالب بود این بود که روشنفکر و متفکر ایرانی و حتی همه ی ما که خودمون رو آدمای تحصیل کرده این مملکت می دونیم مثل ابراهیم بیگ فکر می کنیم و با گذر بیشتر از صد سال هنوز هم طرز فکرمون تغییری نکرده. همون طور که ابراهیم بیگ از شرایط نالان و درمانده است ما هم هستیم. همونطور که اون غر می زنه و تحمل شرایط رو نداره و هر لحظه با کسی وارد بحث و مذاکره می شه و از بد بودن روزگار می ناله، ما هم همینطوریم.
انگار یه وجه مشخص و رشد یافته ی روشنفکر ایرانی وجه غروغرو و عبوسی یه که شرایط زندگی به اون تحمیل می کنه. روشنفکر ایرانی نمی تونه شاداب و با نشاط و با طراوت باشه. این صفات متعلق به کسی یه که در هوایی سالم از اندیشه های سالم و آزاد تنفس می کنه مثلا فرانسه. گفتم فرانسه برای اینکه هفته ی پیش با امین خانمی فرانسوی رو دیدیم و در حین حرف زدن داشت از دیکتاتوری در جامعه ما و آزادی بی حد و حصری که خودشون در فرانسه دارند حرف می زد. برای ما جالب بود که این آزادی انقدر زیاد بود که از نظر اون خانم فرانسوی هنوز کهنه نشده بود و همچنان حضورش رو در زندگی حس می کردند. منظورم اینه که آزادی اونا از نوعی نبود که بهش عادت کنند.
و متأسف می شم. واقعاً متأسف می شم وقتی که یه کتاب از تاریخ کشورم می خونم. هر کتابی چه متعلق به صد سال پیش په سی سال پیش. انگار شرایط ما قراره تا ابد همینطور بمونه. ایرانی صد سال پیش با من سال 2009 هیچ فرقی نمی کنه. معلوم نیست توی چه دامی افتادیم که نمی تونیم ازش رها بشیم. مدام خودمون رو تکرار می کنیم و بعد مثل ابراهیم بیگ فکر می کنیم که اگه صنعت و تکنولوژی تو ایران پیشرفت کنه؛ اگه زندگی تو ایران مدرن بشه و اگه... و اگه.... ما نجات پیدا می کنیم. ولی دریغ راه آهنی که ابراهیم بیگ می خواست داریم. مدارسی که می خواست داریم. مشاغلی که می خواست داریم. صنعتی که می خواست داریم. صادراتی که می خواست داریم. ما چی نداریم که بعد از صد سال وقتی این کتاب رو می خونیم می گیم وای چه شباهتی!
من فکر می کنم مشکل تو سر ماست. تو سر ما ایراانی ها. فکر می کنم مشکل خودمون هستیم. هر چقدر هم جامعه مون مدرن بشه مغزمون همچنان سر جای سابق خودشه تا جایی که داره می پوسه و می گنده!
افسانه

کابوس

احساس می کنم دچار یک کابوس شدم. از اون کابوس ها که دست و پای آدم قفل می شه و با این که می دونی کابوسه ولی نمی تونی تکون بخوری و خودتو رها کنی، من هم نمی تونم، کابوس من توی سرم داره اتفاق می افته و خیلی واقعیه و تموم نمی شه، تموم نمی شه. مثل یک چرخه ی باطل هی تکرار می شه و تشدید می شه. داره منو فرسوده و ناتوان
می کنه
همینو می خواستم بگم
امین

بهار دلکش رسید و دل.....

عیدیست آمده. مثل تمام عیدها که آمدند و صد البته رفتند. این یکی هم می رود. فرقش چه بود؟ هیچ. لااقل برای من که هیچ. شاید اگر 5 سالم بود یا 9 سالم بود می فهمیدم فرقش چیست ولی حالا... انگار آدم بزرگ که می شود حس زنده بودنش تحلیل می رود. حس وجود داشتن. پریدن. دویدن. اگر هم باشد دیگر آن نیست که بود. نه . نوستالژی کودکی ندارم. آنقدر کودکی کرده ام که نوستالژی نماند. فقط این عید مادرمرده که از راه می رسد نمی فهمم که راست راستی بزرگ شده ام. یادها می آیند و می روند و ذوق مرگی ام برای یک اسکناس صد تومانی است که حسرت به دلم می زند... و یاد آن صد تومانی را آنقدر گرامی می دارم که حتی چکی 50 تومانی هم حالا جایش را نمی گیرد.
نمی دانم چرا می رویم عید دیدنی. می رویم چون همه می روند. می رویم جون معذوریت ها می گویند برو. نمی دانم  اینهمه عیدت مبارک گفتن و روبوسی کردن برای یادآوری آن است که روزگاری جشنی بود و نامش نوروز بود و چقد هم خوب بود یا یادآوری اینکه آی آدمها عجیب همدیگر را یادمان رفته بود. انگار در هر بوسه به هم می گوییم : ای وای داشت یادم می رفت شما هم هستید. بعد یادمان می آید. احساساتمان رقیق می شود. فامیل های یک سال ندیده را می بینیم. یادآوری می شود که روابط فامیلی چیز خوبی است و به خودمان قول می دهیم که در سال جدید تا جایی که جا دارد عمل شریف صله ی رحم  را انجام دهیم البته اگر قولمان یادمان نرود!
همین.
تا سال بعد.
افسانه

الجزیره شهری که دلم می خواست دوستش داشته باشم

از افسانه پرسیدم این شهر چه احساسی بهت می ده؟ گفت می دونی دفعه ی چندمه می پرسی؟ گفتم هر دفعه که میام کنار این ساختمون های 100 ساله می شینم و مثل خودشون به دریا ، بندر و این همه کشتی که یا دارن بار خالی می کنن یا منتظرن که پهلو بگیرن و بار خالی کنن خیره می شم خیره می شم.... گفت خوب چی؟ گفتم هیچی شاید حسم همینی بود که الان گفتم. چیزی بیشتر از این نمی تونه باشه. هیچ چیزی پشت این خیرگی و دریا و زمانی که اینقدر کند می گذره نیست. این جا حتی زمستون هم روزها بلند و کند است
من بیش از شش یا هفت ماه از سال 87 رو توی این شهر گذروندم. بار اولی که آمدم موقع برگشت احساس کردم حتماً دلم برای این شهر تنگ خواهد شد و شد. بار دوم هم وقتی آمدم بیشتر به شهر نزدیک شدم و توانستم دوستش داشته باشم. بار سوم وقتی رسیدم بعد از یک هفته به زمین و زمان فحش می دادم که چرا زار و زندگی را ول کرده ام و آمدم به شهری که در ماه رمضان اگر کسی روزه نباشد قطعاً باید اول برای خودش یک قبر بخرد و منتظر باشد تا خداوند به او لطف کند و او را بکشد!!!! چون اگر همین جوری بمیرد هیچ کس به هیچ جایش نیست و فوقش یکی پیدا بشود و جسدش را بندازد توی دریا!!! نه این که آدم های بی رحمی باشند. فقط در طول ماه رمضان در این شهر حتی یک نفر پیدا نمی شود که ما تحت فراخ را هم بیاورد و حداقل غیر از نمازهای طولانی و بعد هم وقت کشی در قهوه خانه ها، کوچکترین خدمتی به خلق الله بکند و مثلاً حداقل (اگر صاحب رستوران یا غذاخوری است) نیم ساعت درِ مغازه را باز کند تا اگر بدبختِ گرسنه ی در راه مانده ای مثل من از این شهر می گذرد از گرسنگی تلف نشود. ماه رمضان را گذراندم و کم کم به این زندگی اسلوموشن عادت کردم. اما احساسی که به شهر داشتم کم رنگ شد. بهش عادت کردم؟ نمی دانم. دفعه ی بعد وقتی با افسانه آمدم این جا و حالا سه ماه است که این جا هستیم، هر روزش برای من عذاب آورتر از دیروزش بود و هست . عذاب، نه این که از این شهر متنفر باشم اگر می دانستم که من این جا را دوست ندارم خیالم راحت بود. این شهر با همه ی روح پوچی اش با همه ی سحرش با همه ی بدویت اش، با همه ی زیبایی اش با دریای لاجوردی اش، با معماری فرانسوی عربی افسونگرش که پر از جزئیات است و هر بار که ساختمانی را که بارها دیده ای دوباره می بینی، گوشه ای، سرستونی، پنجره ای یا چیزی را می بینی که پیش از آن ندیده بودی، با همه ی آدمهای بی خیال و مبهوتش با هوای وحشی و غیر قابل پیش بینی اش با نسیم ملایمی که همیشه از دریا می آید و روح آدم را نوازش می دهد (و ممکن است همین نسیم ناگهان تبدیل به توفان شود) با همه ی اینها این شهر آدم را افسون می کند و درست زمانی که حواست نیست چنان ضربه ای می زند که انگار تمام این مدت مدید تو را در آغوش گرفته، نوازش کرده تا سرانجام همین ضربه را بزند. درست در همین لحظه است که حاضرم هر کاری بکنم و دست به دامان هر کسی بشوم تا بفهمم یا یک نفر به من بگوید آیا بالاخره من این شهر را دوست دارم یا از آن متنفرم؟ و درست به همین خاطر است که هر بار که به این شهر خیره می شوم می پرسم این شهر چه حسی به من می دهد؟ امین

نه!!!!! آره

باور کنید راست می گم، فقط یک ایرانی کافیه تا هر کجای دنیا غیر قابل سکونت باشه. حتی یک جایی مثل الجزایر که تعداد ایرانی ها از انگشتای یک دست هم بیشتر نباشه. فرق نمی کنه. فقط یک ایرانی تضمین می کنم!!!! امین

من نیستم

باورم نمی شه این شهر، این قدر زیبا این قدر بی رحم، من حالا وجود ندارم نه شناسنامه نه پاسپورت، نه... من وجود ندارم!!!! خدایا مرا دوباره به وجود بیاور!!!! آمین

بانوی خوابیده بر تخت بیهودگی که منش الجزیره می نامم

خیلی عجیبه
این شهر چقدر زیباست
و چقدر مرده
از طرفی دائماً می خوای ازش فرار کنی
از طرفی نمی شه دوستش نداشت
اینجا همه چیز
از جزئی ترین چیزها
تا کلی ترین چیزهای اطرافت
در دوگانگی
دو سویگی
بی تصمیمی
لختی
زیبایی
مرگ
پوچی و بیهودگی
و انواع تضادها
سرگردانند
نه
آدمایی با روحیه من و امین
نمی تونن تصمیم بگیرن که اینجا رو دوست داشته باشن یا ازش متنفر باشن
این روح کرختی توإم با زیبایی که در این شهر جریان داره تو رو هم کرخت می کنه
مثل همه ی اونها که رو به دریا می نشینند و ساعتها بهش خیره می شند
و ساعتها
و ساعتها
افسان.....

می نویسم که باشم!


از دیروز بادهای وحشی شروع به وزیدن کردن. میل به نوشتن داره منو خفه می کنه. دوباره دارم می شم نویسنده ی پرشر و شور سالهای اول دانشگاه. امیدوارم ادامه پیدا کنه. پر از انرژی هستم که فقط با نوشتن می تونم مهارش کنم. با همه ی قول و قرارهایی که با خودم گذاشتم اگه الان ایران بودم مطمئنم که یه تمرین جدید شروع می کردم. خوب یه حسن یا بدی اینجا اینه که نمی تونی کار پراتیک کنی.... منظورم کار اجرایی یه.... تو رشته ی خودم. در نتیجه فقط می شه نوشت. و من می نویسم.
افسانه

رؤیا؟

توی تراس هتل اوراسی نشسته ایم من، افسانه، نغمه ثمینی . بالای تپه ی شهر الجزیره هستیم و تمام خلیج الجزیره زیر پای ماست. توی آبی لاجوردی مدیترانه کشتی ها بی حرکت پخش شده اند. سطح لاجوردی موجهای ریز برداشته و مخمل یک دستی است . باد نوازش می دهد. افسانه می گوید چقدر رؤیایی. نغمه می گوید از اون لحظه ها که آدم دلش می خواد فریزش کنه و برای همیشه توش بمونه. فرو رفته ایم توی صندلی ها و ... منِ تلخ دو شقه شده ام پاره ای لذت و پاره ای حسرت. لعنت به این زندگی که می گذرد. نغمه می گوید انگار این آدم های کامویی هم وقتی خیره می شن به دریا همین حس و همین رخوت رو دارن. می گویم شاید فرقش این است که مثل ما در اضطراب از دست دادن این لحظه نیستند. هیچ کدام قدرت تکان خوردن نداریم. چند ساعتی هم که آن جا نشسته ایم هیچ کس کاری به ما ندارد. می گویم اگر توی ایران بود تا حالا ده بار سؤال کرده بودند چیزی نمی خواید؟ باید یک چیزی سفارش بدید والا نمی شه همین جوری این جا بشینید. نغمه می گوید من که دیگه نمی تونم از این جا بلند بشم. فنجان های قهوه خالی شده اند. نغمه دروبین را برمی دارد. چندتا عکس می گیرد. افسانه می گوید بده من چند تا عکس برای پشت جلد کتاب بگیرم. می خندیم: باد در فنجان خالی نغمه ثمینی !!! می گوید تجربه ای رو که توی این نمایشنامه کردم بیشتر از بقیه ی تجربه هام دوست دارم. هوا تاریک شده دور خیلج الجزیره، شهر روشن شده است. نور داخل کشتی ها گله به گله دریا را روشن کرده است. کم کم هر سه شروع می کنیم به لرزیدن. بادِ سرد رؤیای فریز شده را آب می کند و بلند می شویم. از همان شب تا همین لحظه که افسانه و نغمه رفته اند آخرین خریدها را بکنند همه چیز دارد آب می شود، تمام می شود و تنهایی و فراموشی دوباره دارد هجوم می آورد به هر دوی ما. چند ساعت دیگر که نغمه توی هواپیما دارد به سمت استانبول می رود همه چیز دوباره به ضرباهنگ قبل برمی گردد
امین