خطاب به یک همستر سفید با چشمهایی قرمز!!!



چه جوری کمکت کنم وقتی نمی ذاری بهت نزدیک شم؟!
افسانه

آشنایی با صادق هدایت نوشته ی م. فرزانه

 این کتاب رو تازگی ها نخوندم شاید یک ماهی از خوندنش گذشته باشه. انقدر این کتاب روی من تأثیر گذاشت و انقدر دوستش داشتم که امین هم کنجکاو شد و خوندش. 
کتاب نوشته ی م. فرزانه هست و چون امانت بود و دیگه پیشم نیست نمی تونم الان بنویسم چند صفحه بود و ناشرش کی بود ولی اون که من خوندم ظاهراً چاپش قدیمی نبود و احتمالاً توی بازار هم پیدا می شه. صفحاتش هم در حدود 400 تا، کمی بیشترک یا کمترک.
چیزی که تو این کتاب برای من خیلی جذاب بود این بود که کتاب روایتی یه از زبان یه جوانی که توسط یکی از معلم های مدرسه اش به هدایت معرفی می شه و بعد رابطه ی مرید و مرادی با هدایت برقرار می کنه. این رابطه در سالهای پایانی عمر هدایت اتفاق می افته.
مصطفی فرزانه تو این کتاب برخلاف خیلی از کتاب هایی که درباره ی زندگی هدایت نوشته شده اند سعی نمی کنه شخصیت مرموز و اسرارآمیزی از هدایت بسازه.
هدایت تو این کتاب آدمی یه با گوشت و خون و پوست که با نومیدی ها و امیدهاش آشنا می شیم و البته نبوغش در نویسندگی! طرز حرف زدنش رو  لابلای خطوط کتاب می شنویم. شیوه ی نگاه کردن و برخوردش وقتی تمسخر آمیز یا وقتی آمیخته با ترحمه. هدایتی که روی بوف کور از جان و دل مایه گذاشته.
برای من این کتاب حکم مشکل گشایی لذت بخش رو داشت. وقتی خوندمش به فشفشه میرزا گفتم بالاخره یکی پیدا شد از هدایت اسطوره زدایی کنه. گفت این که خیلی بده. گفتم نه نه منظورم رو اشتباه گفتم. منظورم اینه که از نزدیک هدایت رو می شناسیم مثل یه دوست.
این حرفا و حرفای بیشتری که زدیم باعث شد که کتاب رو بخونه. اونم کتاب رو دوست داشت و روش تأثیر گذاشته بود.
عجیب ترین بخشش برای من اینه که همیشه بعد از خوندن کتابهایی که به وضعیت زندگیمون نزدیکه به این نتیجه می رسم که چقدر روشنفکر ایرانی بیچاره است و تا کی، واقعاً تا کی باید تحمل کنه که در اجتماعی که درکی از فعالیت روشنفکری نداره حنجره پاره کنه شاید چیز ی تغییر کنه. هدایت اما، ظاهراً سرخورده تر از اونه که گلو پاره کنه یا حداقل وقتی که نویسنده باهاش روبرو می شه و روزهایی که با اون می گذرونه روزهای رو به خاموشی رفتن این شعله ی سوزانه.
بخش پایانی کتاب رو تا مدتها تو ذهنم تکرار می کردم. واقعاً دیوانه کننده بود. صحنه ای که هدایت زیر بارون تند وسط درخت ها توی جنگل ساعت ها راه می ره و فرزانه هم دنبالش و هدایت انگار اصلاً اون رو نمی بینه. انگار قرار و مدار پنهان هدایت با مرگ اونجا منعقد می شه. همه ی لحظاتی که هدایت انگار تو این دنیا نیست و هست. دلزدگی و بی انگیزگی اش. 
کتاب رو نه فقط به خاطر تأثیرگذاریش بلکه به خاطر شناختی که از اون روزگار (ایران و فرانسه، هر دو!) به خواننده می ده هم توصیه می کنم. مخصوصاً اگه شمای خواننده یه فرانکوفول (معنی اش تقریباً می شود: دیوانه ی فرهنگ، زبان و کشور فرانسه) هستید.
افسانه

پیاده روهای تهران


راه می رم، مابین مردمانی که نمی شناسم و مردمانی که من رو نمی شناسند. 
یادم می افته به اون روزهایی که انگار همه همدیگر رو تو این خیابونها می شناختیم و انگار همه دخترعمو پسرعمو بودیم حتی اگه دستبند سبزی نبسته بودیم.
راه می رم. هدف ندارم و فکر می کنم  چقدر دوست دارم فرار کنم. 
بعد فکر می کنم شاید برعکسه. شاید وقتش شده بمونم. ریشه بدوونم. بچه دار بشم ، مادری بشم میون همه ی مادرها. زنی میون همه ی زنها. و همه ی آرزوهای ریز و درشت رو تو قعر دلم مدفون کنم، بشم یه فداکار تمام عیار.
راه می رم. راه می ریم. همه با هم. 
هوای چسبنده و سیاه تهران به پوست صورتمون می چسبه. به ریه ها مون به نایژک هامون می چسبه. هوای تهران گلومون رو، روحمون رو سوراخ می کنه. فکر می کنیم. به آرزوهامون. به آنچه باید می شد و نشد. به آنچه شاید بشه. به آرزوهامون فکر می کنیم. به این که بهتر نیست که بمونیم؟ و یک صفر بشیم در میان اعداد؟
راه می ریم، مابین چهره هایی که بی تفاوتند. دست.بندی ندارند نه به رنگ سبز، نه به هیچ رنگی. هوا خفه است. مردمان آرزویی ندارند. چشمها سرخ و آبریز و گلوها سوزان. هوای چسبنده ی تهران تک تک ما رو در آغوش می گیره. 
خیل اعداد که در مه و دود گم می شند و دیگه یک، دو رو نمی شناسه و دو، سه رو نمی شناسه و دیگه هزار، به وجود نمی آد و دیگه میلیون، آفریده نمی شه. 
راه می رم با مغزی آشوب. 
وقتش نیست حامله بشم؟ با شکمی بالا اومده پشت چشم نازک کنم و هر دقیقه دلم چیزی بخواد؟ 
دلم بخواد بدوم تا ته دشت؟ بروم تا نوک کوه؟ 
وقتش نیست برم تو خیابون مفتح پیرهن بارداری بخرم؟ از اونا که جنسش جینه و دو تا بند و دو تا سگک بالاش داره و از وقتی دست چپ و راستمو شناختم ازشون خوشم می اومد؟
راه می رم.
طرح جدیدم برای اجرا به کجا می رسه؟ نفس ها حبس، دلها خسته، سقف آسمان کوتاه. این ایده هم می ره تو بایگانی ذهن فراموشکارم؟ زمستان است. این ایده هم برای بار چندم رد می شه؟ اصلاً من حوصله ی کار کردن دارم یا دارم با فکر کردن به کار کردن خودم و دور و بریهام رو گول می زنم؟ زمستان است. یا بس که کارهام رد شده دیگه تحمل رد شدن ندارم؟ زمستان است.
راه می رم، خیابون جای امنی یه.
 نه کسی آدم رو می شناسه نه آدم کسی رو می شناسه. 
جای امنی یه فقط به یه شرط. به شرط اینکه یکی هوس نکنه وسط خیابون نمایش قیمه قیمه کردن یکی دیگه رو برات اجرا کنه. یا موتورسوارای شبیه ترمیناتور نیان به خاطر روز فلان از بیخ گوشِت کیوکیوکنان رد بشند. 
البته که من خیابونای تهران رو و تک تک درختای سوخته از مونو اکسیدکربنش رو دوست دارم. البته که من قدم زدن تو این خیابونهای مه گرفته ی زمستونی رو که بعضی ها از نفهمی شون!!!! می گن دود آلوده دوست دارم. و خودمم خوب می دونم که این هوا خیلی هم خوب و مه آلود و تقریبا شبیه لندنه. اصلا خود لندنه! راه می رم و به یه نتیجه ی جالب می رسم. اینجا لندنه و ما نمی دونستیم البته یه ضرب المثل یا شایدم شعر لندنی هست که می گه: 
لندن یعنی مه 
لندن یعنی باران 
لندن یعنی فیش اند چیپس
.... تهرانیزه شده اش می شه: 
تهران یعنی مه 
تهران یعنی دود 
تهران یعنی فلافل و بندری!
راه می رم. فکرم قد نمی ده بیشتر از این فکر کنم. یک صفر هستم در میان اعداد.
نشسته ام در ایستگاه مترو. مترو پر است و می ایستد. عده ای زن با جیغ و ویغ پیاده می شوند. صدای خنده ی چند دختر جوان و جیغ زنی که فریاد می زند و چادرش را که لای تن و بدن مسافران کوپه ی زنان مانده می خواهد. بچه ای زیر پا به زحمت و با کمک مادرش و دور و بریها از خفه شدن و له شدن نجات پیدا می کند. کسی به فکر کسی نیست. کسی دستبندی با هیچ  رنگی بردست ندارد.
بلند می شم و از ایستگاه بیرون می آم. هنوز می خوام از ایران برم. بچه نمی خوام که زیر و دست و پا بمونه. اینطوری خودم هستم و دلم و پیاده روهای طویلی که توشون راه می رم و مردمی که نمی شناسمشون..... 
که اونها هم منو نمی شناسند.
افسانه

تئاتر با طعم زیرزمین


چه موقعیت های عجیب و با معنی که در زندگی آدم پیش نمی آد. داشتم به دو تا پست قبلی نگاه می کردم، اولی در مورد ناامید شدنم از تئاتر و این آخری در مورد نابود شدن یا اصلاً نبودن امکان گفت و گو در جامعه ما. و حالا این اتفاق:
مدتی بود منتظر شروع اجرای نمایش جدید محمد یعقوبی بودم. یعقوبی اون جوری تئاتر کار می کنه که من دوست دارم و فکر می کنم درست تره. یعنی وقتی یه نمایش از یعقوبی رو می بینی، هر چند ضعیف (در قیاس با نمایش های قبلی اش) باز هم وقتی نمایش تموم می شه اصلاً پیش نمی آد که مثل خیلی از نمایش های این سال ها به طرز احمقانه ای از خودت بپرسی: «خوب که چی؟» و احساس نمی کنی به شعورت توهین شده. به دوستم که دستیار یعقوبیه زنگ زدم تا بپرسم که بالاخره اجرای عمومی شروع شد یا نه که گفت نه و احتمالاً هم هیچ وقت قرار نیست اجرای عمومی شروع بشه چون این کار اساساً با هر چقدر سانسور اصلاً قابل اجرا نیست اما... چند شبی که سالن تمرین در اختیار گروهه دوستان و هنرمندان می آن و تمرین نمایش رو می بینن و ما هم می تونیم بریم.
به همراه افسانه و یک رفیق شفیق به دیدن این تمرین شتافتیم. فرض کنید نمایشی بدون لباس، بدون دکور و بدون نور، یعنی حتی نمی شد بهش گفت یک اجرای ژنرال.
زیرزمین تئاتر شهر توی یکی از پلاتوها، اجرایی مخفیانه و یواشکی. نمایش چند تا از مهمترین ابزار تأثیرگذاری روی تماشاگر رو نداشت: نور، لباس و دکور. اما وقتی نمایش تموم شد، هیچ کس توی حال خودش نبود چند نفری بیرون رفتن و سیگاری آتش زدن، چند نفری هم اشک توی چشماشون جمع شده بود و چند نفری هم مثل من بغض گلوشون رو فشار می داد. به افسانه گفتم بعد از سال ها که در عالم تئاتر بودم تازه فهمیدم ارسطو چی گفته بود وقتی می گفت وظیفه ی درام ایجاد کارتارسیس در تماشاگره. و کارتارسیس اون چیزیه که هزار جور ترجمه و تعریف شده و هر کسی یه چیزی می گه اما هنوز یه تعریف واحد و جامع و مانع نداره چون هیچ کس نمی تونه دقیقاً اون احساس رو توصیف کنه.
این احساس رو البته کمی رقیق تر سال ها پیش بعد از دیدن نمایش بازی استریندبرگ سمندریان تجربه کرده بودم اما این بار.... با یه نمایش ایرانی و اون هم درباره ی نزدیک ترین و ملموس ترین شرایطی که توش زندگی کردم. مثل کشیدن شدن یک رشته پنهانی که سرش به جاهایی مخفی و دردناک از وجود آدم وصله، مثل تکون شدید و پر لرزه ای که کل بدن آدم رو فرا می گیره وقتی چیزی روی پرده ی گوش خراشی زودگذر اما عمیق می کشه.
اما احساس متناقض و آزاردهنده ای که نمایش در آدم بیدار می کرد درست همون چیزیه ی در پست آخری درباره اش نوشتم: امکان گفت و گو و تفاهم بین قطب های متضاد جامعه ی ایران. وقتی نمایش تموم می شه همه همون قدر برای سرنوشت غم انگیز شخصیت مظلوم نمایش، که مهدی پاکدل بازی می کرد، ناراحت هستن که برای سرنوشت اون بازجو، با بازی فوق العاده ی علی سرابی، و موقعیتی که توش گرفتار شده. وقتی در آخر نمایش بازجو از بازجوی جدید خودش خواهش می کنه که چشم بند رو برداره و بذاره که با هم حرف بزنن، درست توی این لحظه، ما هم مثل خود اون بازجو که تمام اعتقادات و ایمانش داره فرو می ریزه، ما هم شروع به لرزیدن و فرو ریختم می کنیم. در واقع قهرمان این موقعیت تراژیک بیش از اون که شخصیت مهدی پاکدل باشه که آخر نمایش خودکشی می کنه، این بازجوی بدبخته که در اوج نمایش همه چیزش فرومی ریزه. و من چقدر از این آدمها در این مدت دیدم، آدمهایی با اعتقادات خالص و ناب و ایمان به کار و راهشون که در کسری از ثانیه تمام زندگی و اعتقاداتشون روی سرشون آوار شده.
درسته که من هنوز حتی ذره ای این اعتقادات و آدم ها رو درک نمی کنم و اصلاً نمی تونم باهاشون یه زبون مشترک پیدا کنم و حرف بزنم، اما واقعاً یعقوبی آدم رو در یک موقعیت دراماتیک کاملاً برابر قرار می ده که اصلاً نمی شه انتخاب کرد باید به کدوم طرف حق بدی حتی با این که تو خودت هم قاطی بازی هستی. من هیچ جوری نمی تونم به اون بازجو حق بدم اما... اما اون هم حق داره.
موقعیتی که این جامعه ی تیکه و پاره ی ما در اوم گرفتار شده و این گره کور به این راحتی قابل باز کردن و حل شدن نیست اما یعقوبی درست در زمانی که ما خودمون رو مظلوم احساس می کنیم و دائماً برای خودمون و زندگیمون و نسلمون مرثیه های سوزناک (که خود من به خیلی هاشون اعتقاد دارم و فکر می کنم درست هستند) می سراییم، درست توی همین لحظه همون خراش زودگذر و عمیق رو روی پرده ی گوش ما می کشه. آیا امکان گفت و گو هست؟ آیا اصلاً گفت و گو توی چنین شرایطی معنی داره؟ اصلاً پدران و مادران ما وقتی سال 57 می خواستن انقلاب کنن به این سؤال ها فکر می کردن؟ اصلاً به ذهنشون می رسید؟ شاید به قول یکی از دوستان گفت و گو تنها یه راه داره و اون هنره.
امین

چه تنها و تهی ام من!


تنها و تهی ام.

باد سرد خزان نیستم.

سایه ی درختی چروکیده نیستم.

آوازی مانده در گلوگاه سینه سرخی نیستم.

قوطی پپسی مشتعل از نوازش های گنداب جویی کوچک نیستم.

زخمه ی کوچکی در دست تارنوازی بزرگ نیستم.

بهانه ای برای با هم بودن نیستم.

نه به کسی تعلق دارم.

نه کسی به من تعلق دارد.

نه به چیزی تعلق دارم. 

نه چیزی به من تعلق دارد.

اجاق پر از خاکستری خاموش در کلبه ای شالی پوش در میانه ی جنگل های آمل نیستم.

متنی دست نویس در کشوی میز چخوف نیستم.

عکس پوسیده ی لنین در خانه ی پیرزنی خوشبخت نیستم.

دستی آلوده به لکه های چسبنده ی خون نیستم.

فریادی نیستم که باید بکشی از بهر دردی مشترک.

زندانی سیاسی و غیر سیاسی نیستم.


نه به کسی تعلق دارم.

نه کسی به من تعلق دارد.

نه به چیزی تعلق دارم. 

نه چیزی به من تعلق دارد.

لکه ی رنگی بر گوشه ی شاهکار نقاشی هانیبال الخاص نیستم.

یکی از مردگان تصادف های هواپیما و قطار و ماشین و موتور و دوچرخه و اسکیت و دویدن نیستم.

پرنده ای به نام گنجشک نیستم.

مداد رنگی 12 رنگ نیستم.

عکس ناصرالدین شاه بر حاشیه ی کتابی تاریخی نیستم.

ف.احشه ای خسته از کار نیمروز نیستم.

دریای بیکران نیستم. 

آسمان ابری نیستم.

دود اگزوز مینی بوس خط ونک - شهران نیستم.


سیستم ویندوز روی کامپیوتر برادرم نیستم.


نه به کسی تعلق دارم.

نه کسی به من تعلق دارد.

نه به چیزی تعلق دارم. 

نه چیزی به من تعلق دارد.


رژلبی طلایی بر لبی ترک خورده نیستم.

زنجیری بر پایی نیستم.

احمق و بی استعداد نیستم.

قوی نیستم.

چشمهای سیاه همستری به اسم نمکی نیستم.

بوی شاش پیچیده در پیاده رو دست راست راه آهن به سمت شوش نیستم.

برجی از برج های آتی ساز خاکستری و هول افزا نیستم.

پایان نامه ای ملتهب از بوی سیگار و رطوبت مشروب نیستم.

بازیگر تراژدی علیرغم میل خود نیستم.

کتابی که همیشه می خواهم بنویسم نیستم.

امین نیستم.


نه به کسی تعلق دارم.

نه کسی به من تعلق دارد.

نه به چیزی تعلق دارم. 

نه چیزی به من تعلق دارد.

پیانوی بزرگ و سیاهی که هم شوپن می شنود و هم باباکرم نیستم.

شاپرکی هراسان در توالتی پرنور نیستم.

قصه ای برای گفتن نیستم.

شادی ای برای لبخند نیستم.

مادر نیستم. 

شکایت خشکیده بر لب مهاجری در زوریخ یا مونیخ نیستم.

یکی از کاراکترهای رمان بوف کور نیستم.

خطی در میان خطوط بی نهایت دستی که در تاریکی می کشد و نمی داند چه می کشد نیستم.

فرمی برای پر شدن نیستم.

ابلاغیه ای برای اعلام شدن نیستم.

یگانه نیستم.

اشرف مخلوقات نیستم.

خدا نیستم.

من

همینم،

تنها و تهی ام.

همین 

و 

بس.

افسانه

ما هميشه در حال جنگيدن با هم هستيم

مدتی پیش کتاب محمد قائد رو تموم کردم : «ظلم، جهل، و برزخیان زمین، نجوا و فریادها در برخورد فرهنگ ها». کتاب ها و نوشته های محمد قائد رو گاه گاهی دنبال کردم و می کنم و به بقیه هم توصیه می کنم که دنبال کنند. وقتی همه درباره ی یک موضوع روز یا یک موضوع عمومی، یک نظر نسبتاً واحد و عمومی دارند، محمد قائد ناگهان تکه های پازل اون واقعیت یا موضوع رو به هم می ریزه، تکه های جدیدی اضافه می کنه و پازل رو از اول و به یک شکل می چینه طوری که یک تصویر جدید و متفاوت به دست می آد و خواننده به خودش می گه اِ، این تصویر دیگه از کجا دراومد؟
نمونه ی خیلی خوب این روش، مقاله ایه که بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال 84 روی سایتش گذاشت به نام «گلدان آهنى و نخل پلاستيك: رؤياى تحققناپذير روشنفكران» که حتماً باید خوند. نگاه قائد در این مقاله خیلی کمک می کنه که بفهمیم چه اتفاقی افتاده و داره می افته.
چند وقت پیش خیلی اتفاقی کتاب «ظلم، جهل و برزخیان زمین» رو دیدم و با این که به نظرم ده هزار تومن قیمت زیادی برای یک کتاب 390 صفحه ایه، ولی کتاب رو خریدم و خوندم.
اولین ویژگی قائد اینه که زبان و نوع روایتش خیلی دراماتیک و پر جنب و جوشه. یک روایت خوش ریتم که آدم رو با خودش می بره. رشته ای که بخش های مختلف کتاب رو به هم وصل کرده بحث درباره ی خرده فرهنگ ها در دنیای معاصره و از این طریق هم بحث و جدلی درباره ی قضیه ی گفت و گوی تمدن ها که یک زمانی خیلی رو بورس بود. (تلخی و شاید هم خاصیت کمیک-ترسناک این روزها اینه که ما امروز باید حتی برای بحث های خنک روشنفکرانه ای که یه زمانی بین طبقه ی کتاب و روزنامه خوان باب بود، دلتنگی کنیم! آه یادش به خیر یه زمانی درباره ی گفت و گو تمدن ها و فرهنگ ها با هم بحث و جدل می کردیم!!! درباره ی این که باید دموکراسی رو یاد بگیریم و یاد بگیریم با مخالف خودمون صبور باشیم و گفت و گو کنیم!!! این بحث ها حالا به نظر چیزی شبیه خوش خیالی یا شوخی می آد).
براین اساس توی فصل های مختلف کتاب موضوعات به ظاهر بی ربطی رو پیش می کشه و به شیوه خودش تکه های پازل رو به هم می ریزه و تصویری جدید درست می کنه. از موضوع بنیاد گرایی اسلامی و اسلام ستیزی در غرب تا جنگ های ایران و روس در قرن نوزدهم تا مسئله ی شرق شناسی و ادوارد سعید تا روشنفکری دینی در ایران و شریعتی و سروش تا داستان تلخ و هزاربار شنیده ی کودتای 28 مرداد.
شیره و ته مایه ی همه ی این بحث ها و موضوعات هم این که گفت و گو بین تمدن ها و فرهنگ ها یه ژست و بحث کلی و خوشبینانه است که در عمل نه امکان تحقق داره و نه اصلاً تا حالا اتفاق افتاده چون این فرهنگ ها و تمدن هایی که قراره با هم گفت و گو کنند اصلاً به شکل یه موجود منسجم وجود خارجی ندارند. ممکنه که در یک سرزمین یا حوزه ی فرهنگی یک خرده فرهنگ مسلط وجود داشته باشه که بقیه ی خرده فرهنگ ها رو برای مدتی به اطاعت و تسلیم واداشته باشه اما در خیلی جاها از جمله ایران حتی این خرده فرهنگ مسلط هم وجود نداره و تاریخ اون کشورها تاریخ برخورد و جنگ و تلاش برای بقا بین این خرده فرهنگ هاست. به این جمله ی کلیدی کتاب دقت کنید:
«خرده فرهنگ های سرزمینی که امروزه ایران نام دارد همواره شکست از مهاجم خارجی را به سازش در میان خود ترجیح داده اند. اولی مرثیه ای است عظیم، دومی حقارتی است غیرقابل تصور».
وقتی نویسنده با این نگاه به سراغ موضوعات حساسی مثل روشنفکران دینی در ایران و داستان کودتای 28 مرداد می ره، می تونه تمام پیش فرض ها و تکه های پازل تصویری رو که در ذهن اغلب ما شکل گرفته به هم بریزه.
نمی خوام این جا یادداشت توضیحی یا انتقادی درباره ی کتاب بنویسم، چون بهتره هر کس خودش کتاب رو بخونه. من بیشتر این جا می خوام درباره ی تأثیر نگاه قائد روی خودم و برداشت خودم حرف بزنم.
وقتی آدم در درون یک اتفاق تاریخی زندگی می کنه، شاید خیلی سخت باشه که بتونی خودتو بیرون بکشی و به عنوان یه ناظر از بیرون به اون وضعیت تاریخی نگاه کنی. خیلی از ماها که توی یک سال گذشته درگیر یکی از سخت ترین شرایط در تاریخ معاصر ایران بودیم، وقتی می خواهیم خودمون رو، موقعیت مون رو و اتفاقاتی که برای ما و برای نسل مون افتاده تحلیل کنیم، دچار هیجان زدگی، ناامیدی، مقایسه های تاریخی غلط و از همه بدتر همون چیزی می شیم که قائد بهش می گه مرثیه ی عظیم. درسته که ممکنه احساس ما این باشه که داریم یکی از تراژیک ترین لحظه های تاریخی رو می گذرونیم، اما فکر کنم اکثر ما هنوز گیج و منگیم و وقتی دور هم جمع می شیم و درباره ی خودمون و درباره ی اون چه در این مدت زندگی کردیم و گذروندیم حرف می زنیم، هنوز این گیجی و گنگی معلومه. هنوز نمی دونیم چی شد که این طوری شد؟ و آخرش بعد از کلی بحث و جدل این سؤال سرجاشه که آخه بابا! چرا؟ چرا؟ برای چی؟ به چه گناهی؟ به چه منطقی؟ برچه اساسی؟ چرا این قدر آدم های یک جامعه ی واحد، یک ملت واحد برای همدیگه غیرقابل درک هستند؟ چرا ما تبدیل شدیم به جامعه ای که هیچ کدوممون ذره ای زبون و منطق همدیگه رو نمی فهمیم؟
خود من یه زمانی فکر می کردم، و البته خیلی پر حوصله بودم و با آدم ها بحث و جدل هم می کردم، که باید به حرف بقیه گوش داد باهاشون گفتمان (!) کرد و البته همون موقع هم، مثل همه ی بحث و جدل کنندگان، فکر می کردم این گفتمان حتماً باید به راضی و قانع شدن طرف منجر بشه، چون مثل همه ی بحث و جدل کنندگان فکر می کردم که حتماً راست می گم. حتی امروز همه ی ما خیلی کم پیش می آد که در یک بحث و جدل قانع بشیم، بیشتر می خوایم قانع کنیم. به هر حال می خواستم بگم امروز بعد از این همه بلا و اتفاق که بر سرمون اومده، مثل خیلی ها تبدیل شدم به موجود بی حوصله و عصبانی و جهنده (!) که حتی کوچکترین تحملی و صبری برای شنیدن صدای یک مخالف ندارم. به نظرم کسانی که در جبهه ی مخالف هستند، اصلاً قابل دیدن نیستند. حتی همین الان که دارم اینها رو می نویسم در کمال پرخاشگری فکری هستم و عمیقاً معتقدم که کسانی که در این شرایط نمی تونن موضع حق و درست رو درک کنند، اصلاً قابل دیدن نیستن چه برسه به این که باهاشون گفت و گو کنم. ما در موضع مظلومیت هستیم و مثل همه ی کسانی که در طول تاریخ در موضع مظلومیت بودند، اصلاً احتیاجی نمی بینیم که خودمون رو توجیه کنیم، مثل روز واضحه که ما در موضع حق هستیم. ممکنه لحن این جمله ها انتقادی به نظر بیاد، ولی من در حال حاضر این ها رو با اعتقاد کامل می گم و نه به قصد خود انتقادی یا مزخرفاتی از این دست.
شاید این احساسی از گرفتار شدن در یک جبر تاریخی به آدم بده. ما همه در یک شرایط دو قطبی قرار گرفتیم، که حق بی طرف بودن نداریم. و این طنز تلخیه که ما، نسلی که کودکی مون رو در شرایط انقلابی گذروندیم و پدر و مادرمون دلشون می خواست ما رو با یک تربیت انقلابی ناب بزرگ کنند (من عکسی دارم مربوط به شش ماهگی ام، مادرم عکس رو برای بابام که در جبهه بوده فرستاده و پشت عکس از قول من چیزی نوشته به این مضمون که من می خوام بزرگ بشم و مثل بابام که داره در جبهه ها می جنگه سرباز امام زمان بشم و برای امام بجنگم تا عدالت (و نه آزادی) در دنیا برقرار بشه)، نسلی که جوونی مون رو در یک شرایط کاملاً متفاوت در دوران اصلاحات شروع کردیم و ایده آل مون این بود که یاد بگیریم، هم انقلابی باشیم و هم دموکرات، با تحمل زیاد و جونمون رو برای مخالف مون بدیم، ما نسلی که بعد از هشت سال دوران اصلاحات ناگهان مثل بهت زده ها یه روز صبح پا شدیم و دیدیم که همه چیز خواب بود و خیال بود و گویی که اصلاً توهمی بود و دود شد و واقعیت روی سرمون آوار شد، ما نسلی که چهار سال بعد باز با خاطره ی دور دوران اصلاحات فکر کردیم که نه، خیال و توهم نبود و واقعیت اون قدرها هم مهیب و سنگین نیست و می شه عوضش کرد، می شه دوباره به گفت و گو و تحمل و تکثر فکر کرد، بله، این از شوخی های تلخ تاریخ با نسل ماست که ما امروز حتی تحمل شنیدن کوچکترین صدایی از اردوگاه مقابل نداریم، و جنگ ما باز هم تبدیل شده به همون جنگ خیر و شر. به قول شاملو:
« همیشه همان/ اندوه همان/ غم همان و غم واژه همان....»
از کتاب دور شدم. اما می تونم از همین جا به بخش آخر کتاب درباره ی کودتای 28 مرداد اشاره کنم. یه ایده ی خیلی تلخ توی این کتاب هست که به نظرم واقعیت داره. اون هم این که ما همیشه درباره ی 28 مرداد این حسرت رو داریم که اگر، اون روز حزب توده دخالت کرده بود و نمی گذاشت دولت مصدق سقوط کنه، اگر بعد از کودتای اول در روز 25 مرداد که شکست خورد، اون مأمور سازمان سیا هم کارش رو رها کرده و به کشورش برگشته بود و بر انجام کودتا پافشاری نکرده بود، اگر مصدق هشدارها رو جدی گرفته بود، اگر.... اگر.... اگر.... اون موقع کودتا اتفاق نیفتاده بود و امروز سرنوشت ما کلاً فرق داشت و شاید بعد از اون اصلاً انقلابی اتفاق نمی افتاد و ....
اما نویسنده بعد از یه مقدمه ی طولانی و با شاهد گرفتن از اتفاقات و حوادثی که در تاریخ کمتر به اون ها اشاره شده می گه که متأسفانه باید گفت هیچ کدوم از این اگرها چیزی بیش از خود فریبی نیست چون اگر هزار بار دیگه هم چنین موقعیتی پیش بیاد باز هم همان اتفاقی می افتد که در سال 32 افتاد، همان و همان.
چون این جنگ نه جنگ قدرت های خارجی و شاه و مصدق و انگلیس و حزب و توده و ... بود یا لااقل بود اما همه ی جنگ اینها نبودند، جنگ اصلی جنگ خرده فرهنگ ها بود که تا امروز هم همان است.
خیلی پیش می آد که توی بحث هامون به این جمله ی قصار می رسیم که بعد از 100 از مشروطه مسئله ی ما، جنگ ما و خواست ما هنوز از مشروطه فراتر نرفته و ما همونی هستیم که صد سال پیش بودیم، فقط پوستین مون عوض شده. در این حرف واقعیت تلخی هست، اما به نظر می آد کمتر کسی به ریشه ی این مصیبت اشاره کرده باشه. قائد اشاره ی درستی کرده: جنگ خرده فرهنگ ها.
و نکته ی آخری که در کتاب مطرح شده واقعاً ایده ی جالب و در عین حال مأیوس کننده ایه. نویسنده می گه بعد از همه ی این بحث و سر و صداها درباره ی گفت و گوی تمدن ها و فرهنگ ها باید گفت که این ایده اصلاً ایده ی جدیدی نیست. فرهنگ ها و خرده فرهنگ ها همیشه در حال گفت و گو بودند، به خصوص در ایران، اما اونها چون زبان مشترکی نداشتند ابزار دیگه ای برای گفت و گو انتخاب کردند: جنگ.
«خشونت و جنگ همچون ابزار گفت وگو». آیا تصویری ناامیدکننده تر و جنون آمیزتر از این می شه از جامعه ی ایران (و شاید دنیای امروز: جنگ بنیادگرایی اسلامی و اسلام ستیزی غربی) ارائه داد؟
باید تا کار خودم و شما که این متن رو می خونید به جنون و ناامیدی مطلق نکشیده، حرفم رو تموم کنم.
شاید نویسنده گاهی قضاوت های تعمیمی و کلی کرده، چند مورد رو مثال آورده و اون رو به یک تحلیل کلی تر تعمیم داده. می شه بهش ایراد گرفت که شاید ایده ی تحلیل تاریخ براساس جنگ خرده فرهنگ ها در جاهایی جواب نده و از این ایرادهای آکادمیک و نظری بشه بهش گرفت، اما من فکر می کنم این مدلی که آقای قائد برای تحلیل انتخاب کرده بدجوری با تاریخ معاصر ایران جور درمی آد و نکته و داستان های پنهان مانده و جدیدی رو بیرون می کشه و جلوی چشم ما، گیج و منگان و مبهوتان و پرخاشگران این نسل بدبخت، می گذاره.
امین

شبه مشاهدات یک هنرمند پنچر


این روزا ظاهراً سرم خیلی شلوغه ولی در حقیقت کار خاصی هم نمی کنم. مدام روی کاغذ می نویسم چه برنامه هایی برای زندگیم دارم ولی چیزی تغییر نمی کنه. حرکت همه چیز انقدر بطئی و کنده که من نمی فهمم.
این روزا تمام مغازه های مارکدار و بی مارک جراح کرده اند و توی شهر، توی مراکز خرید که راه بری با موجی از جنون خرید مواجه می شی. با امین رفتیم بوتیک بنتون تو ونک. قیمت ها هنوز بالا و نکته ی جالب توجه این بود که لباس هایی حراج شده بودند که ظاهراً  آقای بنتون باید مستقیم می نداختشون سطل آشغال. همه ی جنس ها حالت کهنه و داغون داشتند. و  خانم ها.... خانم ها.... این خانم های عزیز مارک دوست، با چه شتابی از هم پیشی می گرفتند تا این بنجل های آشغال رو چهار تا چهار تا و پنج تا پنج تا رو دستشون بندازند و برند طرف صندوق که جیبشون رو خالی کنند. اگه مدل هایی که یک ماه پیش تو بنتون دیده بودم حراج بود منصفانه بود اما جنس هایی که الان اونجا گذاشتن چیزایی یه که اگه من ته کمدم پیدا کنم از خودم و کمدم شرمنده می شم! 
نکته ی جالب دیگه ای که این روزا فهمیدم اینه که من به شدت تنبل شدم و خودم نمی دونستم. برای رفتن یه مسیر یک ساعت و نیمه عزا می گیرم، تپش قلب می گیرم، غر می زنم، ناله می کنم. یادمه یه زمانی تمام روز رو می دویدم. بدون ناهار، بدون استراحت، بدون غرغر ، بدون وقفه. فکر می کردم همه ی کارای عالم رو می تونم تو یه روز انجام بدم. حالا اما احساس پنچری دارم و جالبیش اینه که نمی دونستم پنچر شدم. فکر می کردم هنوز همون انرژی سابق رو دارم و هر وقت بخوام می تونم موتورم رو روشن کنم. ظاهراً اشتباه فکر کردم و حالا باید کمی تمرین کنم که پنچریم رو بگیرم و دوباره راه بیفتم. 
افسانه

ویتگنشتاین، پوپر و ماجرای سیخ بخاری

این اولین کتاب مربوط به فلسفه بود که تو زندگیم تا الان! تونستم تا آخر با میل و اشتیاق بخونم.
کتاب بیشتر داستانه تا فلسفه بافی و انقدر جذاب و خوبه که آدم همه اش با خودش فکر می کنه آخه این اجنبی های پدرسوخته چه جوری این شیوه ی تحقیق رو بلدند؟ اصلاً از کجا یاد گرفتند اینجوری یه مسئله ی ساده رو به یه موضوع تحقیق تبدیل کنند؟ اونم تحقیقی که نه تنها به خوندنش می ارزه بلکه نوشتارش هم ساده و داستان گونه است و تا تموم نشه نمی شه کنارش گذاشت.
ترجمه ی کتاب ساده و روونه. نشر نی چاپش کرده. و مترجمش حسن کامشاده.
نکته اش برای من این بود که پشت حرف های پیچیده ی فلسفی آدم هایی پنهان شده اند که هر کدوم ویژگی های شخصیتی خودشون رو دارند. شبیه به همه ی آدم های دیگه اونها هم رنج می کشند، حسادت می ورزند، دوست دارند، متنفرند، مسخره می کنند، سخت می گیرند، داد می زنند، به جوک های ناجور می خندند، مبارزه می کنند، ناامید می شند و در کنار همه ی اینها مغز تحلیل گر و پیچیده ای دارند که دریافت هاشون از هستی رو به شکلی عجیب و غریب که بهش می گن فلسفه به ما معرفی می کنه. دوست داشتم این کتاب رو و خوشحالم که خوندمش. 
خوندنش رو به همه توصیه می کنم حتی کسایی که مثل خودم چندان به فلسفه خوانی علاقه ندارند.
پ.ن: من چقدر از فعل فلسفیدن خوشم اومده!
افسانه

«چخوف در زندگی من» و «ظلمت آشکار»

 دو تا کتاب خوندم این روزها.

 یکی اش «چخوف در زندگی من» نوشته لیدیا آویلف، داستان کوتاه نویس روس که بعد از مرگش چاپ شده (نشر اختران). این کتابِ خاطره که وَر داستانی قوی ای هم داره به مرور خاطرات لیدیا با چخوف اختصاص داره. خاطراتی از عشقی ممنوع که هرگز مجال وصل پیدا نکرد. لیدیا زمانی که با چخوف آشنا می شه زنی شوهرداره و یک بچه هم داره. تاثیری که کتاب بر من گذاشت عجیب بود. بعد از چند روز از تموم شدنش هنوز از ذهنم خارج نشده. به محض تموم شدنش پناه بردم به داستان های چخوف. دلم سوخت برای تنهایی چخوف و لیدیا و همه مون. همه مون که کار فرهنگی و هنری می کنیم به اصطلاح! رمز گشایی کتاب از بخشی از اتفاقات مهم نمایشنامه ی مرغ دریایی که به رابطه ی این دو نفر برمی گرده هم خیلی جذاب بود. انگار وقتی آدم می فهمه ریشه ی فلان صحنه و فلان دیالوگ تو یه نمایشنامه یا داستان خوب از کجا می آد نگاهش به اون اثر عوض می شه. نمی دونم. احساس می کنم مرغ دریایی حالا برام عمیق تر و جذا ب تره. گرچه همیشه بوده!
کتاب دیگه ای که نیم ساعت پیش خوندنش رو تموم کردم ، اسمش هست «ظلمت آشکار» و در سوتیتر اسمش نوشته خاطرات دیوانگی که خاطرات ویلیام استایرن نویسنده آمریکایی یه از دوره ی وحشتناک ابتلاش به افسردگی شدید. برام خیلی عجیب بود که ببینم کسی بعد از فاصله گرفتن از دوره ی بحرانی افسردگی تو زندگیش بتونه درباره اش بنویسه. ظاهراً موضوع خیلی شخصیه ولی تحلیل نویسنده از حال و روز خودش و نگاهش به افسردگی که اونو تا سر حد خودکشی و بستری شدن تو بیمارستان می کشونه رو دوست داشتم. دوست داشتم که کسی می آد و می گه این یه فوران درد درونی یه و برای آدم های اطراف به سختی قابل درکه و این که خیلی از هنرمندان و نویسنده ها به این درد مبتلا می شند. آدم در طول خوندن کتاب علاوه بر اینکه دلش برای نویسنده و حال و روز و رنجی که کشیده می سوزه مدام خودش رو مرور می کنه که بدونه تا کجای اون چیزی که نویسنده ی کتاب توصیف کرده پیش رفته و چقدر مونده که به اون مرحله ی حاد برسه. البته شاید همه اینطور نباشند، برای من که اینطوری بود!
توصیه می کنم اگه کتاب خون هستید هر دو تا کتاب رو بخونید. تعداد صفحات هر دو کتاب کمه و خوندنشون لذت بخشه. مطمئناً چیزی رو از دست نمی دید!
افسانه

ندارد عنوان!



این روزها، این روزها ی مزخرف بی انگیزگی ، این روزهای مزخرف منتظر بودن

این روزها، این روزهای علافی، این روزهای یادداشت های بی سر و ته

این روزها، این روزهای موسیقی فیلم، این روزهای تلفن های خارجه

این روزها، این روزهای برنامه ریزی، این روزهای فکر و خیال

این روزها، این روزهای یادآوری خون و رنج و انتظار و حماقت و امید

این روزها، این روزهای التماس به دست ها برای نوشتن سطری

این روزها، این روزها ی تنهای تنهای تنها

این روزها،

من کجام؟

افسانه