پایدارطلبی ناهشیار ضمیر پس زده از انواع

وقتی آدم یه شرایطی رو دوست نداره خوب دوست نداره، زور که نیست
وقتی آدم یه کاری رو دوست نداره خوب دوست نداره، نمی شه که باهاش چک و چونه زد
حرف های قلمبه سلمبه خداحافظ، سرزمین من خداحافظ
این همون وضعی یه که بهش می گن پایدارطلبی ناهشیار ضمیر پس زده از انواع.  بهش نمی گن. من روش این اسم رو گذاشتم
عجب جهان جذابی شده
دوست ندارم یه زن قجری باشم. هرگز، هیچوقت و خدا رو شکر
خدا؟ هست؟ نیست؟ کجاست؟ حواسش جمعه؟ حواسش پرته؟ چرا توجه نمی کنه؟ می کنه؟ 
امروز گربه جان گذاشت نازش کنم. گفتم اینجا بنویسم بلکه تو تاریخ ثبت شه
اینم تموم می شه، اونم تموم می شه.. دنیا که به آخر نرسیده....تا زنده ام، تا زنده ای، تا زنده ایم، نه، دنیا به آخر نمی رسه. اون روزی همه چیز تموم می شه که من نباشم که تو نباشی
شاید دوباره شاعر بشم....شاید اگر دوباره بارون بیاد من هم دوباره شاعر بشم...شاید
افسان

لعنت بر فینیقی ها

نمی تونم و نمی شه که به فنیقی ها لعنت نفرستم. همه ی گره های زندگیم با پول حل می شه یا ظاهراً این طور به نظر می آد. هر کاری رو که تصمیم می گیرم انجام بدم به پول نیاز دارم. حتی برای پول در آوردن هم به پول نیاز دارم. لعنت بر پول و بر همه ی چیزهای دست نیافتنی این دنیا. لعنت به فنیقی ها که بشریت رو در رنج و عذاب چه کنم چه کنم و دو دو تا چند تا انداختند. اینجوری یه که یه روزی آدم می بینه با فکر کردن به هر ایده ی تازه ای همون لحظات اول پاپس می کشه و بی خیال می شه. مجموعه دردسرهای بی پولی مغز آدم رو فاسد می کنن. ایده ها می خشکن. جشنواره ها کارات رو قبول نمی کنن یا مشروط می کنن. همش می نویسی و انگار هنوز سر جای اولتی. دستت درد می گیره. ایده هات تکراری می شه. نوشته هات رو دستت باد می کنه. بعد فکر می کنی اگه پول داشتم با پول خودم فیلم می ساختم، جای تمرین اجاره می کردم، حقوق به بازیگرام می دادم، تمرین می کردم و با تف و نفرین به جشنواره های آشغالی ایرانی واسه خودم ، با پول خودم هر جشنواره ی خارجی رو که دوست داشتم شرکت می کردم و بعد با ناز و ادا می اومدم ایران و برای اینا اجرای عموم می رفتم یا نمی رفتم، اصلاً مهم نبود. می رفتم دنیا رو می گشتم. آدما رو می دیدم. تئاتر بقیه رو، هنر بقیه رو ، فرهنگ بقیه رو، زندگی بقیه رو، هر چیزی رو که دوست داشتم می دیدم. می رفتم فرانسه. لازم نبود پذیرش بگیرم و دکترا بخونم و جون بکنم.....می رفتم همه ی ورک شاپهای دنیا، می رفتم بهترین دوره های آزاد رو می گذروندم. هر جا دوست داشتم می رفتم، هر کار دوست داشتم می کردم. یه گروه خوب تئاتر درست می کردم که آدماش دغدغه ی چه کنم چه کنم و نون شبش رو نداشته باشن......افسوس که من حتی کوزه ی روغنی ندارم که باهاش خیال بازی کنم و وقتی گوسفندهای خیالم خارج از حد شد، بی تقصیر با عصام بزنم و بشکونمش. من فقط پول می خوام. همین. همین و همین . هزار هزار بار لعنت بر مخترع پول که نمی ذاره ذهن من از اشتغال دائمی این کثافت بیرون بیاد. که نمی ذاره یه عالمه آدمِ مثل من زندگی کنند، آرامش داشته باشند. آرزوهای من اونقدر هم بزرگ نیستن که نوشتم و برای برآوردنش اونقدر پول لازم نیست که خارج از حد تصور بشه. آرزوم کمی نفس و هواست که بتونم توش کار کنم و حرف بزنم. از انفعال و گرفتگی و کوفتکی و خستگی بیزار شدم. دلم پول کافی می خواد تا از ایران برم. تا تلاش کردن رو یادم بیاد. تا جسارت رو یادم بیاد. تا ریسک کردن رو یادم بیاد. تا خودم رو یادم بیاد. وای به روزی که چهل سالم شده و با تلخی هر روز آرزوهای به باد رفته و دست نیافته ام رو مرور می کنم. نه. نمی خوام. افسانه

بیداد

تلویزیون روشن بود اما صداش رو قطع کرده بودم . بی بی سی داشت خبر می گفت . یک لحظه تصویر مشکاتیان رو نشون داد . مطمئن بودم خبری غیر از مرگ نمی تونه باشه. به قول قدیمی ها آه از نهادم برآمد. شاید خیلی ها که علاقه ای به موسیقی سنتی ندارند مشکاتیان رو نشناسند یا شاید فقط اسمش رو شنیده باشن اون هم به خاطر رابطه اش با شجریان. مشکاتیان برای من شمایلی از همه ی نوابغی بود که توی ایران زیر چرخ روزگار و سیاست و جامعه له می شن. این خیلی تکراریه و شبیه این اظهار نظرهای روزنامه ایه اما مشکاتیان به خصوص در این 10-15 سال آخر عمرش که خیلی منزوی بود و کمتر دیده شده بود مثل خیلی از نوابغ ایرانی مشغول از بین بردن خودش توی کنج خلوتش بود. چند سال پیش که یک شب با افسانه رفتیم به کنسرت گروه عارف که با ناظری اجرا کردند وقتی اومد روی صحنه واقعاً بغض کردم. مشکاتیان برای من تصویر یک هنرمند که همیشه فقط با هنرشون حرف می زنن و خارج از دنیای هنر لال و و مبهوت هستند انگار اون دنیا هیچ تعلقی به اونها نداره و اونها هم هیچ تعلقی بهش ندارن. با این که می دونستم و شنیده بود که خیلی مریضه و خودش هم مشغول داغون کردن خودشه اما خبر مرگش خیلی غم انگیز و تلخ بود. شاید کمی حرفی که علیزاده گفت می تونست این حس تلخ و ناراحت کننده رو ارضا کنه. اون گفت با مرگ مشکاتیان باید عزای عمومی اعلام کرد. با این که در این سال نحس 88 همه جور اتفاقی افتاده و افسردگی و تلخی توی هوا است و با نفس به وجود ما رخنه می کنه مرگ مشکاتیان برای من تلخ ترین اتفاق این سال بود تا حالا. تصویر مشکاتیان برای من تصویر یک اهل موسیقی ایرانیه که تمام تلخی های عشق به موسیقی رو در این مملکت و جامعه ی ستمگر یک جا تحمل کرده و در چهره ی صوفی وار و نگاه مبهوتش همه ی این تلخی ها بازتاب داره. وقتی به مشکاتیان فکر می کنم اولین تصویر اون پرتره ایه که در جلد کاست دستان ازش کشیدن. با اون موها و ریش های سیاه و افشان! آلبوم دستان برای من و خیلی ها یک خاطره نوستالژیکه خاطره ای از بهترین دوران خلاقیت و هنر مشکاتیان و شجریان. شاید یکی از قله های موسیقی سنتی. نمی دونم شاید زیادی رمانتیک شدم اما اینقدر ناراحتم که نمی تونم جلوی خود رو بگیرم . مشکاتیان این شانس رو نداشت که مثل شجریان در زمان حیاتش اسطوره شدن خودش رو ببینه ولی مطئمنم اگر در 50سال گذشته چند قله در موسیقی سنتی ایران باشه که واقعاً در تحول آن نقش داشتن و درهای جدیدی رو باز کردن یکی اش مشکاتیانه. کافیه فقط کارهاش رو با شجریان دوباره گوش کنیم. بیداد، آستان جانان، سر عشق، نوا مرکب خوانی، دستان و قاصدک. همین چندتا برای این که یک هنرمند نابغه باشه و جاوادنه بشه کافیه.
یکی از بهترین آثارش به نظرم همینه که الان دارم گوش می دم
صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند
زنهار کاسه ی سر ما پر شراب کن
کار صواب باده پرستی است حافظا
برخیز و عز م جزم به کار صواب کن
امین

هم شکلی

همیشه با خودم فکر می کنم و گاهی هم از اطرافیان و دوستانم می پرسم که چی می شه که یک نفر یا یک عده تصمیم می گیرند انسان ها رو همشکل کنند؟ این مشکل فقط مربوط به دنیا و زمانه ی نیست. قدیمی ترین و تمثیلی ترین روایت در این مورد مربوط به اون پادشاه باستانی یونانی است که یک تخت داشت و تصمیم گرفته بود که همه ی آدمها را به اندازه ی اون تخت دربیاره. اگه کوتاه تر بودند اینقدرمی کشید تا اندازه می شدند و اگر بلند تر از سر و ته شون می برید تا اندازه بشن. بعد از چند هزار سال داستان ما توی ایران هم همین قدر مسخره و البته متأسفانه دردناک و خشونت باره. و ما هم خیلی بدشانس بودیم که در یک همچه زمانه ای تمام دوران طلایی زندگی مون رو گذروندیم. حالا که به آستانه ی سی سالگی رسیدم با خودم فکر می کنم من اندازه ی اون تخت نشدم اما.... اما توی این ایران عزیز ما وقتی به این تخت تن نمی دی هیچ جای دیگه ای برای زندگی کردن و نفس کشیدن نیست . مثل این که تمام خاک این سرزمین پر این تخت های هم اندازه است و تو اگر نخوای روی یکی از این تخت ها دراز بکشی هیچ جای دیگه نداری بنابراین مجبوری روی یکی دراز بکشی فقط باید خوش شانس باشی یا خیلی دقت کنی که تختی رو انتخابی کنی که اون مأمور اندازه کننده! اندازه گر! دیرتر به تو برسه. شاید تا قبل از این که برسه یک فرجی بشه ، سر راه خسته بشه پشیمون بشه یا چه می دونم. به هرحال همه ی ما روی این تخت ها دراز کشیدیم و منتظریم. به همین تلخی! به نظرم این شعر شاملو با این تصویر خیلی همخوانی داره:
در مردگان خویش نظر می افکنیم با طرح خنده ای
و نوبت خویش را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای
امین

روزهای سخت بیماری

یک روز ، شاید دو سه سال پیش که فکر کنم یک روز بهاری بود یا تابستوتی، نمی دونم اصلاً یادم نیست، فقط یادمه که از روزهای سخت بیماری ام بود و مثل حالا که هنوز آثاری از اون بیماری رو دارم، دنیا برام تیره و تار بود و تقریباً مثل حالا هیچ چیز از دنیای اطرافم نمی فهمیدم، صبح از خواب بیدار شدم. مثل همه ی اون روزهایی که بیمار بودم هنوز کاملاً وارد دنیای بیداری نشده بودم و مثل همه ی اون روزهایی که بیمار بودم و مثل حالا دیر از خواب بیدار شده بودم . افسانه زودتر بیدار شده بود. من اومدم توی هال نشستم ، سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و چشم هام رو بستم و به تپش های شدید قلبم و به ضربان سفت رگ های توی مغزم گوش کردم. افسانه داشت ظرف می شست و چون فکر کنم خیلی از بیماری و حال بد من خسته و عصبانی بود و یا من این طور فکر می کردم خیلی با سر و صدا و ترق و ترق ظرف می شست. صدای ظرف ها و موج عصبانیت یا خستگی و کلافگی افسانه توی سرم رفت و با صدای ضربان رگ های مغزم و صدای تپش های قلبم درهم شد و اوج گرفت . احساس کردم این سر و صدا به زودی سرم رو منفجر خواهد کرد و احساس کردم که الان از روی یک بلندی به پایین پرت خواهم شد. یادم نیست چطور به افسانه گفتم که یواش تر ظرف بشور و اینقدر همه چیز رو به هم نکوب که ناراحتش کردم . یواش یواش روی مبل پایین اومدم و توی خودم مچاله شدم. احساس کردم یک چیزی از مغزم داره سرازیر می شه توی چشمها و بعد قفسه ی سینه ام و یک دفعه شروع کردم به گریه کردن.... این یکی از سخت ترین و تلخ ترین لحظاتی بود که من درمدت دو یا سه سال بیماریم تجریه کردم. از اون لحظاتی که به خودم گفتم خدایا من بیمارم!!! یکی از تحقیرآمیز ترین و رقت انگیز ترین گریه هایی بود که تو عمرم کردم. نمی دونم چرا این روزها مرتب یاد روزهای سخت بیماری ام می افتم . یاد این که انگار بیماری و نکبت با هوا توی زندگی مون پخش شده و ما هر لحظه اون رو نفس می کشیم . درست مثل دود، دود سیگار دود ماشین که هرلحظه اون رو نفس می کشیم و هیج جا نمی تونیم ازش فرار کنیم . زندگی توی این روزها درست مثل دود سیگار و ماشین منزجر کننده و فرسایشی ایه. دلم می خواست دو زیست بودم تا وقتی خسته می شدم لااقل سرم رو می کردم توی آب و کمی نفس می کشیدم. شاید اگر زندگی به همین نکبتی ادامه پیدا کنه همه مون مجبور بشیم دو زیست بشیم و سرمون رو بکنیم زیر آب اما معلوم نیست اون جا هم بتونیم نفس بکشیم!!! معلوم نیست هیچ چیز معلوم نیست
امین

......

امید کجاست تا خود قرار به جهان باز آید؟؟؟؟؟؟؟

pour toi

ici n'est pas la fin de la mond. j'ai essyé t'expliquer.

quelque fois je pense toutes les choses sont les jeus pour m'oublie....pour oublier toutes les souhaites.... toutes les amoures....toutes les butes.... toutes les choses que j'ai neé pour cà.
excuse-moi que je ne mente pas.
afsan.

دعا برای خودم

فقط می خوام از خدا تشکر کنم که من هنوز دیوانه نشدم. با این همه بلا که یکی یکی و هر روز داره سرم میاد هنوز زنده ام و عقلم سرجاشه!!! واقعاً عجیبه.اگه یه نفر به من بگه ماست سفیده امکان نداره باور کنم همه دروغ می گن همه بدون استثنا . همه مون دروغگوییم . خدایا به من تحمل بده!! آآآآآممممیییین
امین

 

کابوس

احساس می کنم دچار یک کابوس شدم. از اون کابوس ها که دست و پای آدم قفل می شه و با این که می دونی کابوسه ولی نمی تونی تکون بخوری و خودتو رها کنی، من هم نمی تونم، کابوس من توی سرم داره اتفاق می افته و خیلی واقعیه و تموم نمی شه، تموم نمی شه. مثل یک چرخه ی باطل هی تکرار می شه و تشدید می شه. داره منو فرسوده و ناتوان
می کنه
همینو می خواستم بگم
امین

الجزیره شهری که دلم می خواست دوستش داشته باشم

از افسانه پرسیدم این شهر چه احساسی بهت می ده؟ گفت می دونی دفعه ی چندمه می پرسی؟ گفتم هر دفعه که میام کنار این ساختمون های 100 ساله می شینم و مثل خودشون به دریا ، بندر و این همه کشتی که یا دارن بار خالی می کنن یا منتظرن که پهلو بگیرن و بار خالی کنن خیره می شم خیره می شم.... گفت خوب چی؟ گفتم هیچی شاید حسم همینی بود که الان گفتم. چیزی بیشتر از این نمی تونه باشه. هیچ چیزی پشت این خیرگی و دریا و زمانی که اینقدر کند می گذره نیست. این جا حتی زمستون هم روزها بلند و کند است
من بیش از شش یا هفت ماه از سال 87 رو توی این شهر گذروندم. بار اولی که آمدم موقع برگشت احساس کردم حتماً دلم برای این شهر تنگ خواهد شد و شد. بار دوم هم وقتی آمدم بیشتر به شهر نزدیک شدم و توانستم دوستش داشته باشم. بار سوم وقتی رسیدم بعد از یک هفته به زمین و زمان فحش می دادم که چرا زار و زندگی را ول کرده ام و آمدم به شهری که در ماه رمضان اگر کسی روزه نباشد قطعاً باید اول برای خودش یک قبر بخرد و منتظر باشد تا خداوند به او لطف کند و او را بکشد!!!! چون اگر همین جوری بمیرد هیچ کس به هیچ جایش نیست و فوقش یکی پیدا بشود و جسدش را بندازد توی دریا!!! نه این که آدم های بی رحمی باشند. فقط در طول ماه رمضان در این شهر حتی یک نفر پیدا نمی شود که ما تحت فراخ را هم بیاورد و حداقل غیر از نمازهای طولانی و بعد هم وقت کشی در قهوه خانه ها، کوچکترین خدمتی به خلق الله بکند و مثلاً حداقل (اگر صاحب رستوران یا غذاخوری است) نیم ساعت درِ مغازه را باز کند تا اگر بدبختِ گرسنه ی در راه مانده ای مثل من از این شهر می گذرد از گرسنگی تلف نشود. ماه رمضان را گذراندم و کم کم به این زندگی اسلوموشن عادت کردم. اما احساسی که به شهر داشتم کم رنگ شد. بهش عادت کردم؟ نمی دانم. دفعه ی بعد وقتی با افسانه آمدم این جا و حالا سه ماه است که این جا هستیم، هر روزش برای من عذاب آورتر از دیروزش بود و هست . عذاب، نه این که از این شهر متنفر باشم اگر می دانستم که من این جا را دوست ندارم خیالم راحت بود. این شهر با همه ی روح پوچی اش با همه ی سحرش با همه ی بدویت اش، با همه ی زیبایی اش با دریای لاجوردی اش، با معماری فرانسوی عربی افسونگرش که پر از جزئیات است و هر بار که ساختمانی را که بارها دیده ای دوباره می بینی، گوشه ای، سرستونی، پنجره ای یا چیزی را می بینی که پیش از آن ندیده بودی، با همه ی آدمهای بی خیال و مبهوتش با هوای وحشی و غیر قابل پیش بینی اش با نسیم ملایمی که همیشه از دریا می آید و روح آدم را نوازش می دهد (و ممکن است همین نسیم ناگهان تبدیل به توفان شود) با همه ی اینها این شهر آدم را افسون می کند و درست زمانی که حواست نیست چنان ضربه ای می زند که انگار تمام این مدت مدید تو را در آغوش گرفته، نوازش کرده تا سرانجام همین ضربه را بزند. درست در همین لحظه است که حاضرم هر کاری بکنم و دست به دامان هر کسی بشوم تا بفهمم یا یک نفر به من بگوید آیا بالاخره من این شهر را دوست دارم یا از آن متنفرم؟ و درست به همین خاطر است که هر بار که به این شهر خیره می شوم می پرسم این شهر چه حسی به من می دهد؟ امین