کابوس
می کنه
Posted by امین و افسانه at 4/01/2009 02:23:00 PM 0 comments
الجزیره شهری که دلم می خواست دوستش داشته باشم
Posted by امین و افسانه at 2/06/2009 06:41:00 PM 1 comments
نه!!!!! آره
Posted by امین و افسانه at 2/03/2009 11:23:00 AM 0 comments
من نیستم
باورم نمی شه این شهر، این قدر زیبا این قدر بی رحم، من حالا وجود ندارم نه شناسنامه نه پاسپورت، نه... من وجود ندارم!!!! خدایا مرا دوباره به وجود بیاور!!!! آمین
Posted by امین و افسانه at 1/29/2009 12:53:00 PM 3 comments
بانوی خوابیده بر تخت بیهودگی که منش الجزیره می نامم
Posted by امین و افسانه at 1/27/2009 04:12:00 PM 0 comments
رؤیا؟
امین
Posted by امین و افسانه at 1/19/2009 12:56:00 PM 0 comments
یک سورپریز
ساعت ده می رسیم نغمه ثمینی توی فرودگاه داخلی منتظر است. بقیه کجان؟ هیچی رفتن توی شهر، زود برگردن به پرواز برسن . ای وای ما براشون شیرینی سنتی خریده بودیم. البته حالا شهر خیلی خلوته اگه بریم شاید بشه پیداشون کرد. به راننده ی می گویم برو مرکز شهر : گراند پست، دیدوش مراد . من و افسانه خیلی ذوق زده هستیم. وارد مرکز شهر می شویم. ثمینی از دیدن شهر خیلی خوشحال می شود به نظرش خیلی شهر هیجان انگیزی است. معماری، کوچه های درهم و ساختمان های 100 ساله زیبا اما خیلی کثیف. هوا کمی آلوده است دریا خوشرنگ نیست
می گوید شما عادت کرده اید اما خیلی شهر قشنگی است. افسانه می گوید نه ما هنوز عادت نکرده ایم. فکر می کنم من چرا عادت کرده ام؟ عادت همین است که صبح به صبح پیش خودم فکر می کنم خدایا من این جای دنیا چکار می کنم؟ چرا این جا؟ پس کجا؟ این جا هم یک جایی است توی این دنیا.آدم هایش را دوست ندارم . خوب این که دلیل نمی شود . توی همان تهران کوفتی چند نفر هستند که می توانم تحملشان کنم؟ و دوستشان داشته باشم؟ نمی دانم؟ واقعیت این است که تهران به هیچ وجه شهر نوستالژیکی نیست. اما چرا من این جا اینقدر بی قرار و بی ثباتم؟ نمی دانم. چرا اینقدر افسرده حال و سرد شده ام؟ شاید همان چیزی که به ثمینی گفتم در روح مردم این جا جریان دارد، در من هم نفوذ کرده: روح کامو! روح پوچی و بیکاری، بهت و خیرگی به دریا . تنها تفاوت این است که پوچی برای اینها نوعی از بی خیالی است هیچ غم و اندوهی پشتش نیست اما برای من ایرانی پشت این روح پوچی تنها بلاتکلیفی و غم است تنها آینده ی نامطمئن و ترسناک است و تنها انتظار خرابی و نابودی دنیاست. و همه ی اینها توهم است توهم زندگی ایرانی که هرکجای این دنیا بروی با تو هست. همراهت. حتی اینجا پیش این مردم بی خیال ، ساکت ، نامعترض که هیچ توقعی از زندگی ندارند غیر از سیگار قهوه و خیره شدن به دریا.
هردو خیلی هیجان زده ایم از آن اتفاقاتی که شاید یک بار زندگی بیقتد
هیجان پذیرایی از یک مهمان ایرانی دوست داشتنی و هم رنگ. فرصت خوبی برای تجدید رؤیاهای دور
امین
Posted by امین و افسانه at 1/16/2009 06:28:00 PM 1 comments
زندگی مشترک
افسانه
Posted by امین و افسانه at 12/30/2008 03:17:00 AM 0 comments
فکر می کنم پس هستم
خیلی وقته چیزی ننوشتم
..................................
از شدت روزمرگی احساس فساد می کنم
..................................
چرا آدم همش باید منتظر یه اتفاق خوب باشه که بیفته و همه چیزو عوض کنه.... به نظر من خیلی ابلهانه است و خودمم یه ابله تمام عیارم
..................................
...................................
از جمله های کمرت بهتره و کمرم درد می کنه و به خاطر کمرم نمی تونم حالم به هم می خوره
...................................
دلم یه کلاس مرتبط با رشته ام می خواد می خوام کار کنم
...................................
یعنی تا دو ماه دیگه من یه جا دیگه ی دنیام؟
...................................
تلاش تلاش تلاش تلاش تلاش تلاش وگرنه مرگ
....................................
نه روشنفکرم نه فیلسوف فقط دلم می خواد زودتر مدرک فارغ التحصیلی ام رو از اون دانشگاه کوفتی بگیرم تا مجبور نباشم برای حفظ شئونات اسلامی لباده بکشم رو سرم و هر روز با تیپ یه گدای تموم عیار که از نظر حراست دانشگاه تیپ اسلامی مقبولی یه پامو تو اون دیوونه خونه بذارم
......................................
حیف شد
......................................
گلناز هم که به زودی می ره. امین هفته ی دیگه می ره. یعنی می تونم؟؟؟؟
.......................................
اینجا همانجاست
من هم همانم اما چرا آواز اندوهی نمی خوانم
پیشانی تبدار را بر شیشه های پنجره دیگر نمی سایم
دیگر نمی مانم به آن مردی که می افتاد
برمی خاست
- زهری
........................................
هم دوست دارم مهمونی بگیرم هم دوست ندارم. خیل متضادم. بعضی آدما رو هم دوست دارم هم دوست ندارم. بعضی ها رو هم می خوام ببینم هم نمی خوام ببینم
.......................................
واقعیت داره
.......................................
می رم که فیلم بسازم. می شه یا نمی شه نمی دونم. می خوام بسازم. زبانم رو قوی کنم. بالاخره یه کارایی می شه کرد که حال آدمو خوب کنه
.......................................
مسیو سیل ووپله نه پغل اوک موا. ژو تو دتست.... این جمله ی من به زبان فرانسه به مسیو خاکی یا همون فاکی عزیزه که دیدنش هم کفاره دادن می خواد.... ولی حالا که فکر می کنم می بینم خیلی وقتا بوده که ازش بدم نمی اومده و فقط دلم براش می سوخته.... اینجاست که انسان باید بگه خدایا ما را هرگز و به هیچ وجه خاکی نفرما.... آمین یا رب العالمین
........................................
میل داریم وبلاگ آشپزیمان را خفه کنیم و به کارهای هنری که دلمان برایشان لک زده بپردازیم در عین حال این کار شنیع غیر هنری را دوست می داریم.... حالا پیدا کنید پرتقال فروش را
........................................
نه
........................................
می تونم می دونم
........................................
چقدر بعضی آدما خوبن
........................................
دکتر کایروپراکتیک و من
.........................................
مهرو
.........................................
امین امین امین امین امین امین امین امین امین امین امین امین امین امین امین.... امین یه عالمه
........................................
دوستان من کجایید ؟ چه می کنید؟ زنده اید؟ مرده اید؟ زندگی چگونه می گذرد؟ یاد ایامی که دوست هم بودیم به خیر!!! دلمان لک زده برای دوست بازی
.........................................
خدا ناصرالدین شاه فقید زن باره را بیامرزد
.........................................
حالا که میامرزد رضا شاه را هم بیامرزد که کلی کارهای باحال کرده
.........................................
نمی خوام دیگه مارمولک بکشم
........................................
از گوشت قرمز متنفرم. حتی ژله هم می خورم حالم بد می شه چون یه جا خوندم از مغز استخوون گاو تهیه می شه. اه اه اه
........................................
منصفانه نیست که من با یه عالمه استعداد و فکرای باحال زیر سیل آدمایی که می آن و می رن مدفون بشم
.......................................
شوهر من بهترین شوهر دنیاست
.......................................
این روزا هیشکی به من اس ام اس نمی زنه و زنگ هم نمی زنه. دیروز که مهرو زنگ زد کلی سورپریز شدم. دلم برای مهشید خیلی تنگ شده
.......................................
گرسنه ام
.......................................
من یک قطعه شعر ناب بودم که با آب پیاز روی کاغذ نوشته بودندم. کسی شمعی نداشت تا روشن کند و کاغذ را جلوش بگیرند و مرا بخوانند. این شد که ناخوانده ماندم. و هرگز نابی این قطعه شعر بر کسی آشکار نشد الا بر نگارنده
.......................................
دوست دارم
.......................................
نه نه نه نه مو ولت نمی کنم
تا هستی و مو هستم مو ولت نمی کنم
......................................
چه جوری می شه پیداش کرد
.....................................
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
.....................................
سه فینی
افسان
Posted by امین و افسانه at 9/01/2008 12:15:00 PM 1 comments