دعا برای خودم

فقط می خوام از خدا تشکر کنم که من هنوز دیوانه نشدم. با این همه بلا که یکی یکی و هر روز داره سرم میاد هنوز زنده ام و عقلم سرجاشه!!! واقعاً عجیبه.اگه یه نفر به من بگه ماست سفیده امکان نداره باور کنم همه دروغ می گن همه بدون استثنا . همه مون دروغگوییم . خدایا به من تحمل بده!! آآآآآممممیییین
امین

 

کابوس

احساس می کنم دچار یک کابوس شدم. از اون کابوس ها که دست و پای آدم قفل می شه و با این که می دونی کابوسه ولی نمی تونی تکون بخوری و خودتو رها کنی، من هم نمی تونم، کابوس من توی سرم داره اتفاق می افته و خیلی واقعیه و تموم نمی شه، تموم نمی شه. مثل یک چرخه ی باطل هی تکرار می شه و تشدید می شه. داره منو فرسوده و ناتوان
می کنه
همینو می خواستم بگم
امین

الجزیره شهری که دلم می خواست دوستش داشته باشم

از افسانه پرسیدم این شهر چه احساسی بهت می ده؟ گفت می دونی دفعه ی چندمه می پرسی؟ گفتم هر دفعه که میام کنار این ساختمون های 100 ساله می شینم و مثل خودشون به دریا ، بندر و این همه کشتی که یا دارن بار خالی می کنن یا منتظرن که پهلو بگیرن و بار خالی کنن خیره می شم خیره می شم.... گفت خوب چی؟ گفتم هیچی شاید حسم همینی بود که الان گفتم. چیزی بیشتر از این نمی تونه باشه. هیچ چیزی پشت این خیرگی و دریا و زمانی که اینقدر کند می گذره نیست. این جا حتی زمستون هم روزها بلند و کند است
من بیش از شش یا هفت ماه از سال 87 رو توی این شهر گذروندم. بار اولی که آمدم موقع برگشت احساس کردم حتماً دلم برای این شهر تنگ خواهد شد و شد. بار دوم هم وقتی آمدم بیشتر به شهر نزدیک شدم و توانستم دوستش داشته باشم. بار سوم وقتی رسیدم بعد از یک هفته به زمین و زمان فحش می دادم که چرا زار و زندگی را ول کرده ام و آمدم به شهری که در ماه رمضان اگر کسی روزه نباشد قطعاً باید اول برای خودش یک قبر بخرد و منتظر باشد تا خداوند به او لطف کند و او را بکشد!!!! چون اگر همین جوری بمیرد هیچ کس به هیچ جایش نیست و فوقش یکی پیدا بشود و جسدش را بندازد توی دریا!!! نه این که آدم های بی رحمی باشند. فقط در طول ماه رمضان در این شهر حتی یک نفر پیدا نمی شود که ما تحت فراخ را هم بیاورد و حداقل غیر از نمازهای طولانی و بعد هم وقت کشی در قهوه خانه ها، کوچکترین خدمتی به خلق الله بکند و مثلاً حداقل (اگر صاحب رستوران یا غذاخوری است) نیم ساعت درِ مغازه را باز کند تا اگر بدبختِ گرسنه ی در راه مانده ای مثل من از این شهر می گذرد از گرسنگی تلف نشود. ماه رمضان را گذراندم و کم کم به این زندگی اسلوموشن عادت کردم. اما احساسی که به شهر داشتم کم رنگ شد. بهش عادت کردم؟ نمی دانم. دفعه ی بعد وقتی با افسانه آمدم این جا و حالا سه ماه است که این جا هستیم، هر روزش برای من عذاب آورتر از دیروزش بود و هست . عذاب، نه این که از این شهر متنفر باشم اگر می دانستم که من این جا را دوست ندارم خیالم راحت بود. این شهر با همه ی روح پوچی اش با همه ی سحرش با همه ی بدویت اش، با همه ی زیبایی اش با دریای لاجوردی اش، با معماری فرانسوی عربی افسونگرش که پر از جزئیات است و هر بار که ساختمانی را که بارها دیده ای دوباره می بینی، گوشه ای، سرستونی، پنجره ای یا چیزی را می بینی که پیش از آن ندیده بودی، با همه ی آدمهای بی خیال و مبهوتش با هوای وحشی و غیر قابل پیش بینی اش با نسیم ملایمی که همیشه از دریا می آید و روح آدم را نوازش می دهد (و ممکن است همین نسیم ناگهان تبدیل به توفان شود) با همه ی اینها این شهر آدم را افسون می کند و درست زمانی که حواست نیست چنان ضربه ای می زند که انگار تمام این مدت مدید تو را در آغوش گرفته، نوازش کرده تا سرانجام همین ضربه را بزند. درست در همین لحظه است که حاضرم هر کاری بکنم و دست به دامان هر کسی بشوم تا بفهمم یا یک نفر به من بگوید آیا بالاخره من این شهر را دوست دارم یا از آن متنفرم؟ و درست به همین خاطر است که هر بار که به این شهر خیره می شوم می پرسم این شهر چه حسی به من می دهد؟ امین

نه!!!!! آره

باور کنید راست می گم، فقط یک ایرانی کافیه تا هر کجای دنیا غیر قابل سکونت باشه. حتی یک جایی مثل الجزایر که تعداد ایرانی ها از انگشتای یک دست هم بیشتر نباشه. فرق نمی کنه. فقط یک ایرانی تضمین می کنم!!!! امین

من نیستم

باورم نمی شه این شهر، این قدر زیبا این قدر بی رحم، من حالا وجود ندارم نه شناسنامه نه پاسپورت، نه... من وجود ندارم!!!! خدایا مرا دوباره به وجود بیاور!!!! آمین

بانوی خوابیده بر تخت بیهودگی که منش الجزیره می نامم

خیلی عجیبه
این شهر چقدر زیباست
و چقدر مرده
از طرفی دائماً می خوای ازش فرار کنی
از طرفی نمی شه دوستش نداشت
اینجا همه چیز
از جزئی ترین چیزها
تا کلی ترین چیزهای اطرافت
در دوگانگی
دو سویگی
بی تصمیمی
لختی
زیبایی
مرگ
پوچی و بیهودگی
و انواع تضادها
سرگردانند
نه
آدمایی با روحیه من و امین
نمی تونن تصمیم بگیرن که اینجا رو دوست داشته باشن یا ازش متنفر باشن
این روح کرختی توإم با زیبایی که در این شهر جریان داره تو رو هم کرخت می کنه
مثل همه ی اونها که رو به دریا می نشینند و ساعتها بهش خیره می شند
و ساعتها
و ساعتها
افسان.....

رؤیا؟

توی تراس هتل اوراسی نشسته ایم من، افسانه، نغمه ثمینی . بالای تپه ی شهر الجزیره هستیم و تمام خلیج الجزیره زیر پای ماست. توی آبی لاجوردی مدیترانه کشتی ها بی حرکت پخش شده اند. سطح لاجوردی موجهای ریز برداشته و مخمل یک دستی است . باد نوازش می دهد. افسانه می گوید چقدر رؤیایی. نغمه می گوید از اون لحظه ها که آدم دلش می خواد فریزش کنه و برای همیشه توش بمونه. فرو رفته ایم توی صندلی ها و ... منِ تلخ دو شقه شده ام پاره ای لذت و پاره ای حسرت. لعنت به این زندگی که می گذرد. نغمه می گوید انگار این آدم های کامویی هم وقتی خیره می شن به دریا همین حس و همین رخوت رو دارن. می گویم شاید فرقش این است که مثل ما در اضطراب از دست دادن این لحظه نیستند. هیچ کدام قدرت تکان خوردن نداریم. چند ساعتی هم که آن جا نشسته ایم هیچ کس کاری به ما ندارد. می گویم اگر توی ایران بود تا حالا ده بار سؤال کرده بودند چیزی نمی خواید؟ باید یک چیزی سفارش بدید والا نمی شه همین جوری این جا بشینید. نغمه می گوید من که دیگه نمی تونم از این جا بلند بشم. فنجان های قهوه خالی شده اند. نغمه دروبین را برمی دارد. چندتا عکس می گیرد. افسانه می گوید بده من چند تا عکس برای پشت جلد کتاب بگیرم. می خندیم: باد در فنجان خالی نغمه ثمینی !!! می گوید تجربه ای رو که توی این نمایشنامه کردم بیشتر از بقیه ی تجربه هام دوست دارم. هوا تاریک شده دور خیلج الجزیره، شهر روشن شده است. نور داخل کشتی ها گله به گله دریا را روشن کرده است. کم کم هر سه شروع می کنیم به لرزیدن. بادِ سرد رؤیای فریز شده را آب می کند و بلند می شویم. از همان شب تا همین لحظه که افسانه و نغمه رفته اند آخرین خریدها را بکنند همه چیز دارد آب می شود، تمام می شود و تنهایی و فراموشی دوباره دارد هجوم می آورد به هر دوی ما. چند ساعت دیگر که نغمه توی هواپیما دارد به سمت استانبول می رود همه چیز دوباره به ضرباهنگ قبل برمی گردد
امین

یک سورپریز

ساعت هشت و ربع با زنگ موبایل بیدار شدیم. دوش و صبحانه. آخرین نگاهها به خانه . همه چیز مرتب و آماده است. منتظر راننده ی بدقول و اعصاب خوردکن. نیم ساعت بعد از قرار می رسد. یادم می آید شیرینی ها توی خانه جاگذاشتیم. سریع می روم و برمی دارم. پیغام روی موبایلم می رسد " صبح به خیر ما در الجزیره هستیم فرودگاه داخلی" به جد و آبا هرچی آدم بدقول لعنت می فرستم. وسط راه راننده یک هو می پیچد توی فرعی" ببخشید یک دقیقه خواهرم رو پیاده کنم سریع می ریم فرودگاه" مهم نیست تو که بدقولی کردی اینم روش
ساعت ده می رسیم نغمه ثمینی توی فرودگاه داخلی منتظر است. بقیه کجان؟ هیچی رفتن توی شهر، زود برگردن به پرواز برسن . ای وای ما براشون شیرینی سنتی خریده بودیم. البته حالا شهر خیلی خلوته اگه بریم شاید بشه پیداشون کرد. به راننده ی می گویم برو مرکز شهر : گراند پست، دیدوش مراد . من و افسانه خیلی ذوق زده هستیم. وارد مرکز شهر می شویم. ثمینی از دیدن شهر خیلی خوشحال می شود به نظرش خیلی شهر هیجان انگیزی است. معماری، کوچه های درهم و ساختمان های 100 ساله زیبا اما خیلی کثیف. هوا کمی آلوده است دریا خوشرنگ نیست
می گوید شما عادت کرده اید اما خیلی شهر قشنگی است. افسانه می گوید نه ما هنوز عادت نکرده ایم. فکر می کنم من چرا عادت کرده ام؟ عادت همین است که صبح به صبح پیش خودم فکر می کنم خدایا من این جای دنیا چکار می کنم؟ چرا این جا؟ پس کجا؟ این جا هم یک جایی است توی این دنیا.آدم هایش را دوست ندارم . خوب این که دلیل نمی شود . توی همان تهران کوفتی چند نفر هستند که می توانم تحملشان کنم؟ و دوستشان داشته باشم؟ نمی دانم؟ واقعیت این است که تهران به هیچ وجه شهر نوستالژیکی نیست. اما چرا من این جا اینقدر بی قرار و بی ثباتم؟ نمی دانم. چرا اینقدر افسرده حال و سرد شده ام؟ شاید همان چیزی که به ثمینی گفتم در روح مردم این جا جریان دارد، در من هم نفوذ کرده: روح کامو! روح پوچی و بیکاری، بهت و خیرگی به دریا . تنها تفاوت این است که پوچی برای اینها نوعی از بی خیالی است هیچ غم و اندوهی پشتش نیست اما برای من ایرانی پشت این روح پوچی تنها بلاتکلیفی و غم است تنها آینده ی نامطمئن و ترسناک است و تنها انتظار خرابی و نابودی دنیاست. و همه ی اینها توهم است توهم زندگی ایرانی که هرکجای این دنیا بروی با تو هست. همراهت. حتی اینجا پیش این مردم بی خیال ، ساکت ، نامعترض که هیچ توقعی از زندگی ندارند غیر از سیگار قهوه و خیره شدن به دریا.
هردو خیلی هیجان زده ایم از آن اتفاقاتی که شاید یک بار زندگی بیقتد
هیجان پذیرایی از یک مهمان ایرانی دوست داشتنی و هم رنگ. فرصت خوبی برای تجدید رؤیاهای دور
امین

زندگی مشترک

زندگی زناشویی مقوله ی خیلی عجیبیه. تا تجربه اش نکنی نمی تونی بفهمیش. در عین حال تجربه ی همه ی آدما در این مورد با هم فرق داره. این نظر منه. من به جای بقیه نمی تونم حرف بزنم ولی احساسم بهم می گه که زندگی مشترک من بدون شک با زندگی مشترک همه ی آدمای دیگه فرق داره. منظورم این نیست که بگم زندگی من منحصر به فرده و مال بقیه نیست... نه... زندگی تک تک زوجها ویژگیهای خودشو داره که اونو از مال بقیه متمایز می کنه ولی این مانع این نمی شه که من فکر کنم زندگی ما منحصر به فرد نیست. یه کمی منظورم رو سخت می تونم بگم. همه ی ما حتی اگه بارها دوست دختر و دوست پسر عوض کرده باشیم باز هم نمی تونیم خصوصیات جفتی رو که قراره شریک زندگیمون باشه از تو این ارتباطات حدس بزنیم و فرضاً بگیم: من اخلاق مردا رو می شناسم همه همینجورن یا زنا سر و ته یه کرباسن . نمی دونم منظورم واضحه یا نه؟ منظورم اون ویژگی ازدواجه که فقط با تعهد دادن و زیر یه سقف زندگی کردن می تونی ازش سر در بیاری. یه برداشت از یه شکل رابطه که فقط با ازدواج می تونه صورت بگیره. به هر حال این فکرای تازه از تنور در اومده ی من بود و به هیچ وجه از این که ازدواج کردم پشیمون نیستم. پشت به پشت هم دادیم و داریم تو ظلمات مطلق راه می ریم. من به امید اون. اون به امید من. نه پیش رومون رو می بینیم و نه به پشت سر نگاه می کنیم. به امید هم راه می ریم. به پشت گرمی هم
افسانه

فکر می کنم پس هستم

خیلی وقته چیزی ننوشتم
..................................
از شدت روزمرگی احساس فساد می کنم
..................................
چرا آدم همش باید منتظر یه اتفاق خوب باشه که بیفته و همه چیزو عوض کنه.... به نظر من خیلی ابلهانه است و خودمم یه ابله تمام عیارم
..................................

دلم گرفته وخسته ام
...................................
از جمله های کمرت بهتره و کمرم درد می کنه و به خاطر کمرم نمی تونم حالم به هم می خوره
...................................
دلم یه کلاس مرتبط با رشته ام می خواد می خوام کار کنم
...................................
یعنی تا دو ماه دیگه من یه جا دیگه ی دنیام؟
...................................
تلاش تلاش تلاش تلاش تلاش تلاش وگرنه مرگ
....................................
نه روشنفکرم نه فیلسوف فقط دلم می خواد زودتر مدرک فارغ التحصیلی ام رو از اون دانشگاه کوفتی بگیرم تا مجبور نباشم برای حفظ شئونات اسلامی لباده بکشم رو سرم و هر روز با تیپ یه گدای تموم عیار که از نظر حراست دانشگاه تیپ اسلامی مقبولی یه پامو تو اون دیوونه خونه بذارم
......................................
حیف شد
......................................
گلناز هم که به زودی می ره. امین هفته ی دیگه می ره. یعنی می تونم؟؟؟؟
.......................................
اینجا همانجاست
من هم همانم اما چرا آواز اندوهی نمی خوانم
پیشانی تبدار را بر شیشه های پنجره دیگر نمی سایم
دیگر نمی مانم به آن مردی که می افتاد
برمی خاست
- زهری
........................................
هم دوست دارم مهمونی بگیرم هم دوست ندارم. خیل متضادم. بعضی آدما رو هم دوست دارم هم دوست ندارم. بعضی ها رو هم می خوام ببینم هم نمی خوام ببینم
.......................................
واقعیت داره
.......................................
می رم که فیلم بسازم. می شه یا نمی شه نمی دونم. می خوام بسازم. زبانم رو قوی کنم. بالاخره یه کارایی می شه کرد که حال آدمو خوب کنه
.......................................
مسیو سیل ووپله نه پغل اوک موا. ژو تو دتست.... این جمله ی من به زبان فرانسه به مسیو خاکی یا همون فاکی عزیزه که دیدنش هم کفاره دادن می خواد.... ولی حالا که فکر می کنم می بینم خیلی وقتا بوده که ازش بدم نمی اومده و فقط دلم براش می سوخته.... اینجاست که انسان باید بگه خدایا ما را هرگز و به هیچ وجه خاکی نفرما.... آمین یا رب العالمین
........................................
میل داریم وبلاگ آشپزیمان را خفه کنیم و به کارهای هنری که دلمان برایشان لک زده بپردازیم در عین حال این کار شنیع غیر هنری را دوست می داریم.... حالا پیدا کنید پرتقال فروش را
........................................
نه
........................................
می تونم می دونم
........................................
چقدر بعضی آدما خوبن
........................................
دکتر کایروپراکتیک و من
.........................................
مهرو
.........................................
امین امین امین امین امین امین امین امین امین امین امین امین امین امین امین.... امین یه عالمه
........................................
دوستان من کجایید ؟ چه می کنید؟ زنده اید؟ مرده اید؟ زندگی چگونه می گذرد؟ یاد ایامی که دوست هم بودیم به خیر!!! دلمان لک زده برای دوست بازی
.........................................
خدا ناصرالدین شاه فقید زن باره را بیامرزد
.........................................
حالا که میامرزد رضا شاه را هم بیامرزد که کلی کارهای باحال کرده
.........................................
نمی خوام دیگه مارمولک بکشم
........................................
از گوشت قرمز متنفرم. حتی ژله هم می خورم حالم بد می شه چون یه جا خوندم از مغز استخوون گاو تهیه می شه. اه اه اه
........................................
منصفانه نیست که من با یه عالمه استعداد و فکرای باحال زیر سیل آدمایی که می آن و می رن مدفون بشم
.......................................
شوهر من بهترین شوهر دنیاست
.......................................
این روزا هیشکی به من اس ام اس نمی زنه و زنگ هم نمی زنه. دیروز که مهرو زنگ زد کلی سورپریز شدم. دلم برای مهشید خیلی تنگ شده
.......................................
گرسنه ام
.......................................
من یک قطعه شعر ناب بودم که با آب پیاز روی کاغذ نوشته بودندم. کسی شمعی نداشت تا روشن کند و کاغذ را جلوش بگیرند و مرا بخوانند. این شد که ناخوانده ماندم. و هرگز نابی این قطعه شعر بر کسی آشکار نشد الا بر نگارنده
.......................................
دوست دارم
.......................................
نه نه نه نه مو ولت نمی کنم
تا هستی و مو هستم مو ولت نمی کنم
......................................
چه جوری می شه پیداش کرد
.....................................
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
.....................................
سه فینی
افسان