کمی بعدازظهر

خیلی سخت و غم انگیزه وقتی آدم بخواد چیزی رو که وجود نداه توصیف کنه. چیزی که هست اما نیست. کلی حرف برای گفتن هست اما آدم نمی دونه چی باید بگه و چطوری بگه؟! خیلی سخته که ندونی تو زندگیت داری به کجا کشیده می شی و چرا کشیده می شی. خیلی سخته سی و دو سالگی و دغدغه های بیست و پنج سالگی رو هنوز و هنوز و هنوز با خود داشتن. خیلی سخته حرف زدن با دیگران، رابطه، زنده بودن، زنده ماندن. خیلی سخته تفهیم وضعیتت به دیگران و تلاش دائمی و جون کندن برای اینکه حرفی نزنی که کسی رو ناراحت کنی، حرفی نزنی که در پی اش سؤتفاهم ایجاد شه، حرفی نزنی که در پی اش دشمنی و عناد بیاد و همین چند نفر باقی مونده تو زندگیت هم پر بزنن و برن.
رها چون نسیم، رونده چون آب.... این و تنها این آرزوی منه. اگه می خوام از ایران برم، اگه می خوام زمین و زمان رو به هم بدوزم تا چیزی رو تغییر بدم فقط برای اینه که اینجا در سرزمین مادری ام، در سرزمین مقدس مادری ام همه ی آبها راکد و گنداب شده اند و نسیمی که هیچ، حتی پنکه های برقی هم شرم دارند در این هوای فاسد بوزند و چیزی رو که نامش هوا نیست و معلوم نیست چیه، جابه جا کنند. ساده است و بدیهی که آدم نمی تونه چیزی رو که وجود نداره توصیف کنه، درباره اش حرف بزنه، باهاش کلنجار بره، شکلش بده. ساده است که این چیز مبهم بی شکل که سایه اش روی همه ی زندگی آدم پخش شده توان نفس کشیدن رو می گیره، توان دوست داشتن رو می گیره، توان امید داشتن رو می گیره، توان حرکت کردن رو می گیره و روزی چشم باز می کنی که تنها یک انگشت تا فرو رفتن باقی مونده. افسانه

0 comments: